تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر
 پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
 همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
 از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من پسر آسمانم
 که از آن پنجره تا این
 از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من همان توام که شهید داده ا ی
 من همان توام که شهید داده ای
 من همان توام که زیر ماه می میری
شاید عروس می شوی
 من از روشنی روزها نمی گویم
 از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به یر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
 پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی اید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه دراییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می ایم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
 کسی برای زندگی به خانه می اید
 وقتی ماهی نیست
 کسی برای مردن به خانه می اید
 از امروز ناگزیر
 پنجره فقط دیوار می بیند
 که سایه ها در آن می میرند
همیشه که قرار نیست
 پنجره رو به دنیا باز شود
از امروز ناگزیر
این مدار
بر این قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری که خالی است
یک پنجره به جایی دور باز می شود

هیوا مسیح

+نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت10:38توسط رویا طحان | |

 وقتی فکر می کنم و انتخاب می کنم احساس های مختلف در دلم شکوفا می شود انگار که می گوید من دارم مدیریت می کنم کشورم را

امسال فکر می کردم ما می توانیم همه چیز را به بهترین وجه درست کنیم

می توانیم با اصلاح شاخ و برگهای اضافی و بعضا هرز همه چیز را قشنگتر کنیم

بهتر کنیم

فکر می کردم همه فهمیدن که چه شده است

فکر می کردم همه مثل ما به فکر ایران و ایرانی هستند

به فکر آریا

به فکر میراث تمدن بزرگ و باستانیمان

به فکر اسلام

به فکر جامعه

به فکر جهان

ولی بعد از مدت کمتر از یک هفته انگار که تمام وجودمان یخ کرد

انگار که از شدت سرما تمام روحمان شکست

مبهوت شده بودیم

عین آدمهایی که چیزی ماورا الطبیعه می بینند چشمهایمان گشاد شده بود و دهانمان باز مانده بود

به طرفت العینی انگار که مردیم

چند شب بدون اینکه بخوابیم خیره مانده بودیم به دنیا

و تعجبمان از دروغی به این فاحشی بود

و عصبانیت بعد از آن مثل سیل در شهرمان جاری شد

جوانتر ها جانبازی کردند

پیرترها عشقبازی

ما چه می خواستیم جز حقیقت

فرق ما با حسین روز عاشورا چیست؟؟

حسین هم حقیقت می خواست

 معاویه و یزید هم مسلمان بودند

و حسین را سر بریدند به خیال اینکه حقیقت را سر می برند

و زینب را در شهرها گرداندند انگار که کفر گفته باشد و با چوب تن بچه های حسین را آزردند

مگر ۱۳۰۰ سالی نیست که به سر و سینه می زنیم؟!!!

عاشورا اینجاست

که به ناگه حرمله ها تیر سه شعبه به گلوی گلهای ما زدند

آنها که تشنه حقیقت بودند را لب تشنه شهید کردند

آنها که رنجور راه حقیقت بودند را از بیمارستان ها کشیده و به بازداشتگاهها و زندانها کشاندند

آنها که توانی برای جنگ نداشتند و اصلا قصد جنگ نداشتند را جنگجو دانسته و نیروهای آماده به جنگ را به جانشان انداختند

در آخر  مداحانی که  نمی دانم مداحی کدام امام را می کردند امام سوم شیعیان یا امام ۱۴ خودشان را  چرا سکوت کرده اند و فریاد هیهات منه ظله خود را سر نمی دهند برای نوجوانانی که جز حقیقت چیزی نمی خواستند و حالا بدون مراسم و مانند منافقین در خفا خاک شده اند

پس چرا واعظان ما دیگر از حقیقت چیزی نمی گویند؟؟

 

-----

گیرم که در باورتان به خاک نشستیم

و ساقه های جوانمان از ضربه تبرهایتان زخم دار است با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید

 با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید

گیرم که میکشید

گیرم که میبرید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت15:1توسط رویا طحان | |

گفتند آرام باشیم

بله آرام می مانیم

ما نه موجیم که بخروشیم

نه خشمگین

 

ما مصممیم

 

مصمم به ماندن و انتخاب کردن بهترین گزینه

 

حتی اگر همه بگویند داریم رای سوزی می کنیم

 

انتخاب می کنیم تا یادمان بماند نمره تکی در کارنامه امان ثبت نکرده ایم

 

حتی اگر متهم به تکروی شویم

 

ولی نگاه ما به خورشید بی فروغ اصلاحات می ماند

 

وقتی رهبر اصلاحات خنجر خیانت را از پشت به پیکره اصلاحات وارد کرد دیگر نمی توان منتظر ماند که لشگر از هم پاشیده اش راه به جایی ببرد

 

دل خوش شیخ اصلاحات می شویم کمی گرم می شویم از شجاعت و دلیری شیخ

می دانیم که شوالیه هایش نمی توانند دوام بیاورند بین دشمن قوی اصولگرایان که حالا قرآن بر سر نیزه گرفته اند و میان لشگر خودی نفوذ کرده اند

می دانم که دیگر یارای بحث و مناظره ندارم

می دانم که دارم با تمام ناتوانیم بر خلاف موج کور، راه می روم تا نور به صورتم بتابد

می دانم این موج به سردابه ای تاریک نمور می ریزد و گندیده می شود

می دانم این موج ره به سوی آخرین نفسهای این کودک نو پای اصلاحات می برد

می دانم که حتی این گونه نوشتنم هم در این زمان احساسی است

ولی مطمئنم که احساسی انتخاب نکردم

مطمئنم که بهتری نیست در این زمان

می نویسم تغییر

و دل به تیمی می بندم که تک تکشان معلمان راه اصلاح طلبانه ام بوده اند

می نویسم تغییر

و دل به مردی می بندم که رنگش را سفید کرده است

و من تمام آسمان را سفید می کنم

روی تمام تخته ها را سفید می کنم

و چشمانم روی موهای سفید پدرم می ماند

و می خواهم رویش را هم سفید کنم

و می خواهم بنویسم تغییر

روی تمام این سفیدی ها بنویسم تغییر

و روی تمام راستگویان را سفید می خواهم

....

سبزهای شاد چشمانم را متعجب می کنند

سبزهایی که تا دیروز وقتی می خواستم شاد باشم و از کنارشان رد می شدم دستم می رفت روی روسریم تا شایدم ضایع نشود تمام شادی زورکی ام

سبزهایی که یاد خشونتشان آزارم می دهد

سبزهایی که پیرم کردند

و حالا این سبزی شده رنگ شادی

رنگ اصولگرایی اصلاح طلب

جالب شده دنیای ما

جالب شده افکار اصلاحطلبان

جالب شده

......

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت11:0توسط رویا طحان | |