تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

چند وقته نه مطلبی خوندم و نه مطلبی نوشتم فقط اخبار می خونم

تقریبا تمام انگشتهام سفت شدن برای نوشتن و فکرم رگهاش منجمد شده

حتی انشای همین جملات هم با بدبختی دارم مرتب می کنم

ولی انقدر حرف دارم که بزنم

در مورد جامعه

سیاست

مردم

۱۳ آبان

....

کروبی...

ولی با خودم که فکر می کنم نمی تونم این همه دغدغه رو نوشت

نمی شه این همه فکر و استدلال رو یه جا بدون اینکه حتی مخاطبی باشه نوشت

همین کافی که ما ۱۳ آبان هستیم

و به آقای کروبی افتخار می کنیم

...

همین

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت11:24توسط رویا طحان | |

چرا از مرگ می ترسید؟؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
 سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید


مهر همیشه با مهربانی نیامد

مهر همیشه بی مهربانی و سخت و جانفرسا بود امسال هم مثل همیشه با این تفاوت که خواستیم

خواستیم

خواستیم مهربانی را رنگ گنیم با مهر

ولی...

 

چقدر مهرها من کم طافتم و بی دست و پا

مثل بچه های بی دست و پا بهونه می گیرم

بغض می کنم

سرو صدا می کنم

دنیا به هم می ریزم

...

این ماه سالگرد خیلی چیزهاست که نشد گرامیشان بدارم یکی که اصلا گرامی نبود و دیگری بسیار گرامی

۱۶ مهر سالگرد تاسیس وبلاگ "یارب این آدم خاکی تنهاست" هست

البته این روزها تنها نیست با تنهایی آغاز شد دلتنگی نوشته هایم و با بازدیدهای بی بازدیدی می آمدند و نمی خواندند و می رفتند و این روزها می آید و می خواند و می ماند

و من دیگر به لطف اینجا تنها نیستم

دوستانی بودند که دیگر نیستند

و نبودنشان را ارج می نهیم

دوستانی هستند که همیشه بودند که بودنشان را پاس می داریم

بودی هست که همیشه بود و خواهد ماند و فکر می کنم با او اینجا را به پایان خواهم رساند

عزیزترینی که نامش را نمی خواهم آلوده به تکرار کنم ولی همه می شناسندش

عزیزترینی که این روزها تصمیم به ترک عاشقانه ها گرفته است و  امیدوارم نگذارند

 

 

...

و

۲۰ مهرما سالگر عروج غیر ملکوتی من به آسمان بود که دیپورت شدم به خاطر تقلب و نداشتن ویزا

فکر نکنم هیچگاه فراموش کنم این خاطرات شلوغ را

بیشتر شبیه مرگ بود تمام آن روزها

چقدر با مرگ همبازی بودم آن روزها و چقدر مبهوت ماندم بعد از بازگشت نافرجام

و این روزها حالم بهتر است از روزهای گذشته بعد از آن فراموشی های گسترده

این روزها بهترم به لطف او

 


الان از بلاگفا که داخل شدم طبق عادت همیشه وبلاگهای تازه به روز شده رو باز کردم

تقریبا تمام وبلاگها مربوط می شد به طرفداران دولت

دیروز هم همینطور بود

احتمالا همیشه همینطور خواهد بود...

حالم از این همه دنیاورزی به هم می خوره

...

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت12:0توسط رویا طحان | |

 

ساعت ۲.۲۳ دقیقه عصر

خیابان کریم خان زند

انگار که کسی زمین را تکان داد

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت14:30توسط رویا طحان | |