|
آری جرالدین من چارلی هستم من دلقک پیری بیش نیستم امروز نوبت توست ...من با آن شلوار پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان ....و تو را صدای کف زدنهای تماشاچیان یه آسمان ها خواهد برد ...برو آنحا هم برو اما گاهی به زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن (گوشه ای از نامه چارلی چاپلین به دخترش) سلام دوستان از ابتدا فرصتی نشد تا برایتان بگویم که... چقدر خوبه که شما اینجا میاین و نوشته منو می خونین و نظر در مورد احساس من و طرز بیانش می دین و چقدر بده که بعضی از دوستان می خوان دیگه ننویسن ... و مطمئن باشین وقتی اینجا میاین من حتما به وب لاگ شما سر می زنم ... به نظر می رسه من کمتر از این به بعد وقت کنم این وب لاگ رو به روز کنم...ولی قول می دم به وب لاگ شما سر بزنم و همچنین هفته ای یک بار اینجا رو به روز کنم... بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا او مرده در من کاین چنین خسته و خاموش و باطل گشته ام
گفتی که شتاب رفتنم برای توست آهسته تر برو که دلم زیر پای توست چه کسی بیشتر از من تو را شناخت دیگر سخت شده چهره ات را به خاطر بیاورم فقط از چهره ات چشمان بی تفاوتت به یادم می آید چشمانی که حتی حالتش هم از یادم رفته است و فقط برق غرور آن در ذهنم باقیست من دیگر به یاد تو اشک نمی ریزم از روزی که تو رفتی حسرت ثانیه هایی را خوردم که به پای تو هدر شد تو..... یک اشتباه شد عزیز رفته، یک نامرد مغرور دیگر حتی دلم هم برایت نمی سوزد من نمی دانستم آن آتش اشتیاق چه راحت با خنجر خیانت تو و خون پاک دلم خاموش می شود و الا زودتر این خون را نثار می کردم کاری هم نداشت آن همه ترس هم بیهوده بود تو رفتی و من زنده ام همین
این روزا ابرا بی بهونه می بارن... به خدا که گله ای نیست....
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم صبح که بیدار شدم کلی فکر کردم.... ساعت 6 بود و موبایلم داشت زنگ می زد و من متعجب خیره شده بودم بهش.... منه دیوونه یادم نبود که 5 شنبه هست و همه می دونن من می رم کوه... تا برسم میرداماد خیلی طول نکشید...چه لذتی داره هیچ صدایی تو گوشت نباشه جز آهنگ... تصاویر آدما از جلوت رد شن...بعضیا با تعجب بهت خیره شن...بعضی ها هم بی تفاوت بین خواب و بیداری بشینن تو ماشین.... ایندفعه زیاد منتظر نموندم صبا زود رسید.... تو تجریش یه آشنای قدیمی تو چشام زل زد و سوار مینی بوس شد و رفت...سلام تو لبام خشک شد.... وقتی رسیدم کوه پاهام یادش اومد که درد بگیره و منم مثل هر هفته به این رفیق نابابم غر زدم .... وقتی نشستیم سر جای همیشگی سرما رو می شد بین پوست و گوشت حس کرد ....ولی لذت برد .... چشام تند تمام منظره رو به خاطر می سپردن...برگای نارنجی...سنگای سخت که ازشون جلبک های سبز در اومده بود درست از دلشون ...گوشهام هم مست صدای رودخونه شدن ....و پوستم در حال هم آغوشی با باد .. . سنگ قدیمی همونجاست...همونی که جای اون سر روش گذاشتم گریه کردم ولی حیف اونم سنگ بود مثل خودش .. ابرا یادشون اومده بود بهم قول داده بودن ببارن....باریدن...هوا عالی شده بود .... برگشتیم بین دو دلیه آسمون واسه باریدن و من ساکت از درد و صبا این دفعه غر می زد....
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنجره چشمانم را شسته است ؟ نمی توانم باور کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را .... خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد ... اما همیشه حق با برنده ها نیست ، می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد ... سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ، گریه می کنم با شکوه .... او نمی شنود و نمی داند .... و من مانند همیشه تنهایی ام را فریاد می زنم .... گریه می کنم ... با خودم گاه گاهی حرف می زنم.... شبها تا صبح به سقف اتاقم خیره می شوم بی تابم .... در همم .... و خسته ام از این همه آشفتگی .... سکوت می کنم سکوت سکوت |
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|