تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام ....

بیا ببینن که بی تو من چه عاشقانه سوختم ....

رفیق روزهای خوب ....

رفیق خوب روزها....

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم ......

باور عوض شدنت جلوی همه برای من سخت بود ...باور نبودنت بی ترس از شکستم مرا به نابودی کشاند ..

و از آن موقع همه دیوارها را سیاه کردم تا بازتاب نور تو را زودتر دریابم ...

به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم ...

خیلی دلم گرفته از خیلی ها ...

حتی با باور نخواتدنت مصرانه می نویسم .....

باشه هیچ وقت نخوان....هیچ وقت نبین....

ولی شاید روزی ...کسی .....حرفهایم را برایت گفت ....شاید روزی تنهاییم را باور کردی .....

و من همچنان منتظرم ....

....

شهرام صولتی می گه که تا اطلاع ثانوی عاشق شدن تعطیل

ولی من می گم کامنینگ تعطیل

به عرض دوستای مهربونم می رسونم که من تمام بچه هایی که اینجا لینک من هر هفته سر میزنم ولو اینکه نظر ندم

+نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت11:9توسط رویا |

تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن

خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن

رفتی و خلا منو گرفت ....

خالی شدم از کلمه....

خسته شدم یه عالمه....

شاید یه جایی فرصتی لحظه مجالمون بده...

گفتنی رو باید بگم گریه اگه امون بده.....

خواستم بگم هر چی که هست.....

 

وایسا دنیا من می خوام پیاده شم.....

وایسا دنیا....

 

حرفی نمونده ....

همه حرف خوب می زنن.....

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط...

قربونت برم خدا چقد غریبی تو زمین!!!

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم...

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟؟

 

تنها صدای منو باد شنید و تند رفت شاید که می خواست به گوشش برسونه ولی آخرشم هیچی بهش نگفت ....

به پای تو هدر شدم ....

وایــــــــــــــــسا دنیا من می خـــــــــــــــــــــــــوام پیاده شم

+نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت22:0توسط رویا |

اگه تو هر جا بری من می دونم نشونیت همیشه عطر تنته

نشون منو یه دنیا می دونه که یه عمری هوای موندته

بیا با هم بشینیم گوشه عشق رفتن تنهایی رو نگاه کنیم

 

 

 

و من امروز خوشحالیم را وام گرفتم

و با نگاه مهربانترینم بی قراریم را وام گرفتم

صادقانه بگویم :

امشب به یمن آمدنت جان گرفته ام....

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد ....

اصلا کدام احمق از این عشق راصی است !!

این عشق نیست ....

فاجعه قرن آهن است

من را به  ابتذال نبودن  کشانده اند

روح مرا به مسلخ پوچی نشانده اند

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

اینجا کسی برای کسی ، کس نمی شود

حق با تو است ماندن ما عاقلانه نیست

ما می رویم گرچه به الطاف دوستان جای جای این بدن جای خنجر است

ما می رویم مقصد ما نامشخص است....

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است ....

ما هم بدون بال به معراج می رویم ....

 

 

با بهترین شاد باش ها به مناسبت عید سعید غدیر خم و بهترین آرزوها...

التماس دعا

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت18:47توسط رویا |

نه باک از دشمنان باشد  نه بیم از آسمان ما را      خداوندا نگه دار از بلای دوستان مارا

آفتاب را از زمستان من دریغ مدا

                     حتی به اندازه آواز کوچک یک غنچه

                                   بگذار پرندگان بخوانند            

                                                          حتی به اندازه یک شاخه بهار   

بگذار یک پنجره به تنهایی من گشوده بماند

بگذار بک خواب از رویا بنویسم

                              بگذار یک بیابان با آهوی بی وطن عشق سرگردان باشم

بکذار یک شب فقط یک شب تمام آرزوهای روشنم را گریه کنم

.......

چند وقتیست که دلم سرد تر از سرد شده است ....

اینجا همه بی حوصله و ساکت و سردند

اینجا ز محبت اثری نیست غریبه

دلم رنجیده از زخم زبون ها به ظاهر مهربونی دیدن از نا مهربون ها

خیال کردم یکی دلسوزمونه برای گریه هام دل می سوزونه

(کامنتها تا اطلاع ثانوی تعطیل شده است )

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت2:13توسط رویا |

توی بیشه نیستم اما ساقه ای منتظر مرگ

شاخه ای دارم که اشکاش همه باریدن مثل برگ

بزنید تبر عزیزه وقتی تو دستای نوره

دل گریه هم گرفته آخ که خوشبختی چه دوره

دیگه اشکا جون ندارن ، که بخوان جاری بمونن

گونه ها رو محرم لحظه های سفر بدونن

پس چه جور باید دعا کرد؟ با کدوم دل ادعا کرد؟

عیده اما چی دارم که بشه قربون شما کرد؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

و این بار شما رو به سکوت جاری بین لحظه هام دعوت می کنم...

 

با تبریک عید سعید قربان

التماس دعا

+نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت22:34توسط رویا | |

پائیز هم امسال برگ و بار شو جمع کرد و رفت

یلدا بی خبر اومد و رفت  و من هنوز بین این همه یلدا گم شده ام

یادش یخیر قدیم ترا حافظ این شبا برام افسانه می خوند و من باور می کردم

فقط سه ماه دیگه تا بهار مونده ...

کاش .....

این روزا به این فکر می کردم که دلم دیگه نمی خواد بنویسم

دیگه فرقی  نداره ....

تنهایی دیگه برام عادت شده ......

 

                                  

 آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید :

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟

 

_ سرد است

و باد خطوط مرا قطع می کند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد ؟

 

+نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت23:28توسط رویا | |