تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر

بدان هوس كه شود آن نگار رام و نشد

 

 

مقدمه:

 

ترك عاشق كش من مست برون رفت امروز

 

تا دگر خون كه از ديده روان خواهد بود

 

بخت حافظ گر از اين گونه مدد فرمايد

 

زلف معشوق به دست دگران خواهد بود...

 

قسمت بسيار كوچكي از مقدمه ي يك وصيت نامه، در ادامه خواهد آمد.

 

اصل مطلب:

 

اينك من در سن81 ‌‌سالگي هستم. دوسال است در اين اتاق زندگي مي‌كنم؛

اتاقي كه همراهانم در امائوس مايلند آن را با رنگهاي دلخواهم (‌‌زرد و آبي) رنگ كنند.

 براي من زندگي كردن در اين‌جا، در كنار همراهان سالخورده و معلول موهبت بزرگي است.

در اين‌جا، ضمن اين كه در قلب بنياد امائوس هستم، مي‌توانم تنها، و تقريباً، زاهدوار زندگي كنم.

اين‌جا، آشيان گزيده‌ام به‌اين اميد كه در پي فراز و فرودهاي بسيار در زيستگاههاي گوشه و كنار دنيا، اين‌جا آخرين محل اقامتم بر روي زمين باشد.

و فكر مي‌كنم اين‌جا بهترين جايي است كه مي‌توانستم برگزينم.

اولين باري كه فكر نوشتن وصيّتنامه به‌سرم زد، موقعي بود كه در امور مذهبي كارآموزي مي‌كردم.

آن زمان هم به‌مردن فكر مي‌كردم.

بيست‌ساله بودم. آن وصيّتنامه 26سال بعد از آن تاريخ، در يكي از سياهترين دوران زندگيم، كه هنوز خاطره‌اش رنجم مي‌دهد، گم شد. در آستانه يك عمل جراحي بودم و در منتهاي به‌هم‌ريختگي و فرسودگي و ناتواني ناشي از يك كار فرساينده و مفرط. متني را كه مهمترين قسمت وصيّتنامه‌ام را تشكيل مي‌داد، در دسامبر 1957 نوشته بودم و اين‌طور شروع مي‌شد: «در چهل سالي كه در انتظار مردن هستم…»

با گذشت زمان و پا به سن گذاشتن، كم كم، انسان متوجه وظيفه‌يي مي‌شود. ابتدا مقاومت مي‌كند، چرا كه اين امر به‌نظرش خودبينانه مي‌آيد… بعد، يك نداي دروني با اصرار به او مي‌گويد: «پيش ازترك ما، آن‌چه را كه مي‌داني به ما بگو».

وقتي كسي دانسته‌هايش را بيان مي‌كند، پي‌مي‌برد كه اين دانسته‌ها به چند يقين نيز راه برده‌اند.

  من نيز به اين سه يقين دست يافته‌ام: به‌رغم هر چيزي، وجود ابدي عشق است؛ كسي ما را دوست دارد؛ ما آزاد هستيم. كاش مي‌توانستم اين سه يقين را به ديگران نيز انتقال دهم!

در نوزده سالگي، در دفتر روزانه‌ام ـ‌كه تا موقع ورود به نزد كاپوسن‌ها حفظش كرده بودم‌ـ نوشتم: «خداوند كه به من مادري ارزشمند و پدري باگذشت عطا فرمود، آيا مشيّتش بر اين قرار نگرفت كه من قهرمان شوم؟ خداوند خواسته بود كه اين والدين باهمت و سخاوتمند من مسيحيهاي باايماني هم باشند. با اين‌همه، آيا نمي‌خواست كه من مرد مقدسي باشم؟»

     پنجاه سال بعد وقتي دربرابر اين پرسش قرار مي‌گرفتم كه «بنيانگذار امائوس بودن در انسان چه احساسي را برمي‌انگيزد»، مي‌گفتم: «احساس تحقيرشدگي. هر روز زخم اين تحقير را احساس مي‌كنم كه چرا نتوانستم به عده‌يي با مسّرت بگويم: بيا تو، منتظرت بوديم».

    كلامي را كه اميد دارم بگويم رنگ شعار به خود مي‌گيرد: «نخست به سوي آن كه دردمندتر است، بشتابيم»، «خوشبختي را در تقسيم امكانات بجوييم» و… اين باورهاي اساسي ستونهاي برپادارنده هر بنايي هستند. نه بنايي صرفاً مبتني بر انديشه، آن هم به مفهوم روشنفكرانه‌اش، بلكه بنايي برآمده از زندگي كه به انديشه بدل شده است. شما، از خلال اين سخنان، باآن‌چه كه در ملاعام گفته ام، ‌‌و گاهي با لحن و شيوه بيان آن، آشنا خواهيد شد. بارها گفته‌ام كه انديشه‌هاي روشن به‌هنگام سخن‌گفتن و عمل‌كردن به مخيّله‌ام راه مي‌يابند. در من، اين ايده ها نيستند كه جامه عمل به خود مي‌پوشند، بلكه عملكردها هستند كه گرد‌هم‌مي‌آيند: يكي، بعد دوتا، بعد پنج تا، تا آن‌گاه كه سرانجام به رنگ انديشه و فكري روشن درمي‌آيند.  «تا آن‌جايي كه من مي‌دانم» و آن‌‌چه كه تقريباً بي اطلاع من پديد آمده، همه بر اين دلالت دارند كه مسائلي از اين سنخ، «افسانه آبه پير» را به‌وجود آورده‌اند.

 

نتيجه گيري:

خاکستر تو را باد سحرگاهان هرجا که برد، مردی زخاک روييد

 

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت13:37توسط رویا | |

مقدمه:

اسرار خرابات بجز مست نداند

هشيار چه داند كه در اين كوي چه راز است...

 

اصل مطلب فرعي:

گاهي وقتا آدما نياز دارن يه سري كارا بكنن كه يه سري چيزا رو ثابت كنن.... يا يه سري حرفا رو بزنن (به قول يكي محض اينكه يه حرفي زده باشن.... بعضيام پست ميذارن محض اينكه وبلاگشون تار عنكبوت نبنده (شوخي) ).... به قول  دهخدا "صحبت كردن، نشخوار آدميزاد است".

هيچ كدوم از اينا بد نيست.... جدي ميگم...

تا اينجا رو داشته باش...

من تو وبلاگ قبليم (كه همه كارش دست خودم بود!!!) يه بار نامه ی یه پسر به پدرشرو گذاشتم...

(لينك اصليش رو اونجا گذاشتم)

اون موقع بود كه يه سري كارا بكنن كه يه سري چيزا رو ثابت كنن، ميخواستم يه نامه واسه بابام بنويسم و به محل كارش پست كنم.... قرار بود نامه اين طوري شروع بشه....

اينك منم در آستانه­ي افشاي رازي مگو، در آستان بهترين دوست دوران جواني خويش...

.... به هر دليل اين كار عملي نشد.

بجاش يه نامه نوشتم به عمه ام (اين رو هر كي حدس بزنه چيه، جايزه مي گيره) كه اين جوري شروع مي شد....

من و تو از يک نسل با دو زبان متفاوت بوديم. دست تقدير ما را بر راه هم نهاد. دلهره اي در من بوجود آمد. از زمستان سرد 1382 تا تابستان داغ 1385 اين دلهره با من ماند. شعله اين دلهره، کم و بيش مي شد... اما هيچ گاه، خاموشي نگرفت. بارها تلاش بر خاموش کردن آن نمودم. اما نشد، چه مي شد کرد. مهار دل در دست من نبود. آخرين تلاش من براي خاموشي اين غم زيبا....

...نه بابا اينقدا ديوونه نيستم كه نامه رو بدم بهش.... هنوزم پيش خودمه...

اگه تا اونجا رو داشتي، الان مي توني ولش كني چون يادم رفت مي خواستم چه جوري ادامش بدم...

 

اصل مطلب اصلي:

خلاصه اينكه، نامه ي بابا خان در حال تدوينه و  به محض آماده شدن به اطلاع مي رسه...فقط بايد قول بدين يه جوري دست باباي من نرسونينش...

 

اصل مطلب اصلي اصلي:

مرسي از بابت همه ي پيام هاي تبريك، smsها، پارچه نوشته ها،  پلاكاردها ....و گل هايي كه به مناسبت ميلاد با سعادت حقير سرا پا تقصير، ارسال و الصاق و .... شده. از اونايي هم كه هديه دادن، به صورت ويژه، مراتب سپاس گذاري به عمل مياد....

 

نتيجه گيري:

‌طاعت از دست نيايد، گنهي بايد كرد

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت17:58توسط رویا | |

مقدمه:

من نگفته بودم متولد بهمنم.....

آره...فكر ميكنم نگفته بودم...

 

من متولد بهمنم، يكي از بهمن هاي دوران جنگ. من متولد ايلامم. اون موقع خيلي چيزا حساب كتاب نداشت..... يكيش اينكه من نمي­دونم چه روزي به دنيا اومدم. نكته­ي جالب قضيه اينه كه.... پدرم ميگه: من يادمه، آره!!! انگار همين ديروز بود... غروب 18 بهمن بود كه صابر به دنيا اومد.... مادرم ميگه: واي خداي من، مگه آدم يادش ميره...25 بهمن بود كه صابر كوچولو شروع كرد به ونگ ونگ كردن...عجب روز خوبي بود....

تنها نكته­ي مثبت موضوع اينه كه اين فاصله­ي 18 تا25، يه هفته­س....

من چند سالي فكر كرده بودم كه اين هفته اسمش چي باشه، بهتره.... تهش به هيچ نرسيده بودم تا امروز صبح كه يه sms تولدت مبارك برام اومد.... يهو ديدم همه جا روشن شد.... تو نگو يه لامپي يا يه چيزي تو اين مايه­ها بالاي سرم روشن شده.... من بدون اينكه خودم بخوام اسم هفته رو فهميده بودم....

به اين نتيجه رسيدم كه اسم هفته رو بذارم.... هفته­ي "صبر بر جفاي گلعذاران"...

نه!!!!! اشتباه نكنيد... sms از طرف گلعذار سابق من نبود....خوب اگه از طرف اون بود، اسم اين هفته­ي لامصب يه چيز ديگعه­اي مي­شد... چه مي دونم .. مثلا.."هفته ي سپاس گذاري از صبر بر جفاي گلعذاران"....

 

اما اصل مطلب اينكه:

الا اي هم نشين دل كه يارانت برفت از ياد....

                 مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم...

 

نتيجه گيري:

من از اين انشا نتيجه مي­گيرم.... حتي اگه گلعذار سابق آدم تولدشو بهش تبريك نگه......آدم ميتونه..... نه..... جدي مي گم... واقعا نمي شه آدم تولدشو جشن بگيره.... حتي اگه مطمئن باشه تولدش چه روزيه!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت10:38توسط رویا | |

درديده­ي من اندرآ، وز چشم من بنگر مرا

زيرا برون از ديده­ها، منزلگهي بگزيده ام

 

سلام

من صابرم. از امروز، اينجام.

اينجا و از خيلي قبل تر از امروز، حتما چيزايي راجع به عشق و اين جور احساسا ديدين. اون وريه بار گفته بودم،

 

بيزار گردند از شهي، شاهان اگر بويي برند

زان باده ها كه عاشقان در محفل دل مي خورند

 

 

 

ولي در محفل دل عاشقان كه، "چكيده خون دل بر دامن جان، گرفته جان پر خون دامن دل"... هيچ خبر جالبي نبايد باشه. فقط اينكه "شوق است در جدايي و جور است در نظر...

 

من آدميم كه خيلي شعر قديمي دوست دارم، شعراي قديمي خيلي حفظم و فقط موسيقي اصيل گوش مي­دم.  دوست دارم رونق اينجا با اومدن من كمتر نشه...

 

صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل

دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنه ي ایام دل

 

جان و دلم از چشم بد، نه هوش دارد نه خرد

تا از شراب عشق خود، پر باده کردی جام دل

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت9:53توسط رویا | |

 

امروز اومدم یه خبر خوب به همه بدم....


از امروز هر کسی اینجا میاد باید انتظار مطالب جذاب تری رو داشته باشه....


قول نمی دم که هر روز آپ باشه ولی قول می دم که کمی شاد تر بنوییسم


یه دوستی لطف کرد به من و دستای پر از مهرشو به نشانه همدلی آورد جلو....


یه وب لاگ قشنگ با دست نوشته های زیبا و عاشقانه به خاطر خانه تنهایی های من تعطیل

شد ...


اینجا از این به بعد دو تا صاحبخونه داره ....


یکیش منم که همه می شناسن منو ، یه غریبه که هیچکی نمی شناستش ...


جز اویی که دیگه قراره نباشه...


دوست تنهام رو هم می زارم خودش با قلم قشنگش معرفی کنه....

راستی واسه دوستم دعا کنین تا مجنون بی لیلا نشه....

دعا کنین گلعذارش نشاط بهار رو براش به ارمغان بیاره...

دعا کنین یه روزی اینجا جشن شادیه مهربونیش بشه....

و من هنوز هم تنهاترین زندانیه خاکم ....

+نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت20:30توسط رویا | |

 

فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی رو تسلیت میگم

التماس دعا

 

                                *      *      *

 

همیشه شروع کردن برام سخته از سر خط نوشتن و اصرار به ادامه دادن

نمی نویسم که حرفام و تو بخونی که تو حتی ناگفته ترینم رو هم می دونی

عزیز کرده من

می دانی هر روز صبح با تو شروع می کنم

 می دانی وقتی عاشق چون توئی شدم هیچ وقت دیگر نمی توانم عاشق از تو کمتری بشوم

می خواستم این ویرانکده را رها کنم

حقیقتاً نتوانستم

دلم برای ، تمام لحظه های خوبمان که همیشه می دانم هیج وقت دیگر تکرار نمی شود ، برای آن روزهایی که بلند نفس می کشیدم و به دنیا فخر زنده بودنم را می فروختم ، برای آن تن که در آن روزها دفن شد ، برای آن آرزوهای از یاد رفته و بر باد رفته ام ...... برای همه تنگ شده است.

عزیز کرده من

کاش بودی آن موقع که فخر بودنت را به همه می فروختم ، و تو نبودی تا ببینی چه سرمست وجودت هستم ..

حیف که دیگر وقت بازی احساسات را ندارم که برایت از احساساتم بگویم ...

از آن همه احساسات تنها حس تنهاییست که همدمم شده است .

کاش بودی آن موقع که فکر می کردم از همیشه به من نزدیک تری و من از همیشه تنها تر بودم ....

چند روز پیش کسی می گفت حس تنهایی تجربه تلخی است

گفتم : خود تنهایی تلخ تر است

گفت : این یه تصمیمه

گفتم : این آخرین تصمیمه

بله عزیز کرده من

این آخرین تصمیمه ، آخرین تصمیمه منی که اولین انتخابم تو بودی ، اولین انتخاب قشنگم و آخرین انتخابم ، حالا برای تو آخرین تصمیمم هم گرفتم ....

               

 

+نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت14:18توسط رویا |

مروري بر دفتر خاطرات و گذر ايام.....

آب حيات عشق را در رگ من روانه كن

آينه صبوح را ترجمه دوباره كن.....

سلام بانو

"به هر سو چشم من رو ميکند فرداست، تو را از دور مي بينم که مي آيي، تو را از دور مي بينم که مي خندي، تو را از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي. تو را در بازوان خويش خواهم ديد. سرشک اشتياقم، شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد. تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهيم چيد...... اگر بختم کند ياري، به آغوش تو "

دوست دارم بگويم امروز هم به يادت زندگي کردم. دوست دارم بگويم امروز هم خاطرات تو همراه لحظاتم بود. اما...

هماره تکرار خاطرات خوب دوستان و ياران يکدل، يگانه اکسير گوارا کننده گذر ايام است. خاطرات خوب راهي جز حک شدن جاودانه در ذهن نمي جويند. خاطرات خوب را نمي توان ساخت، حتي نمي توان به دنيال آنها گشت. در هر رخدادي خاطره اي خوب نهفته است. هماره خاطره خوب در ذهن تو مي ماند اگر رخدادي، حادثه اي، اتفاقي، گفت و شنودي و هر چيز سيال ديگري را تجربه کني.

 دوست دارم بگويم امروز هم خاطرات تو همراه لحظاتم بود. اما... من در نبرد با خاطرات تو، جز ساختن خاطرات خوب کار ديگري را نمي توانم انجام دهم... دريغ از اين تلاش مذبوحانه. اي کاش تو هم به قول او که مي گفت: "نفسي بيا و بنشين، سخني بگو و بشنو"، عمل کرده بودي و بار و توشه اين سفر گنگ به ناکجا آباد را خصمانه به دوش من وا نمي نهادي که "غم زمانه خورم يا فراق يار کشم"، که من "به طاقتي که ندارم کدام بار کشم".

امروز را با غمي به دلگيري احساس يک غروب پاييزي در ظهري مردادي سپري کردم. لحظاتي که کشتنشان راه را بر شمردنشان بسته بود. چه مي شود کرد. "هر که در عشق ملامت نکشد، مرد نخوانش". امروز از هميشه بيش تر بيم از دست دادنت آرام جانم را مي ربود. "اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران"، تموز را نمي دانم که مي داني يا نه که چه فرساينده و دلگير به مبارزه اي ايستاده ام. به تماشا نشستن بهار باغ دلگشاي رخ تو، تنها علت تاب و تحمل انتظار تموزي چنين بي رحم است.

"اين روزها که مي گذرد، هر روز احساس مي کنم که کسي در باد صدا مي زند مرا..."، اما اين صداي دلگير در اين بادهاي داغ و کشنده اين تموز نا شکيبي، صداي تو نيست. صدايي است که مرا در غم نيوشيدن افکاري دردناک فرو مي کشد. نمي دانم صدا، صداي امتحان است يا افسون. "چه کرده ام که دلم از فراغ خون کردي، چه اوفتاد که درد دلم فزون کردي، چرا ز غم دل پر حسرتم بيازردي، چه شد که جان حزينم ز غصه خون کردي."

"بگذار سر به سينه من، تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را، شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق، آزار اين رميده سر در کمند را، بگذار سر به سينه من، تا بگويمت اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست. بگذار تا بگويمت، اين مرغ خسته جان، عمري است در هواي تو از آشيان جداست. بگذار تا ببوسمت اي نوش خنده ساز، بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب. بيمار خنده هاي توام بيش تر بخند، خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب."

جمعه 6/مرداد/1385

 

 

 

 

اما....

                    گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان

                    هزار باده ناخورده در رگ تاک است

سه شنبه 3/بهمن/1385

+نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت13:53توسط رویا | |