|
قند و زیر دندونم دارم خورد می کنم .... خیلی وقت بود که اینجا ننوشته بودم ... اینجا اتفاقات زیادی افتاده ... حوصله ندارم بشینم دونه دونه تعریف کنم .... مهم هم اصلا نیست ... الان پشت میز کارم نشستم و هیچی تو مغزم نیست جز اینکه صدای این فن چقدر زیاده و من چقدر خوابم میاد .... هفته پیش با صبا کوه بودیم ولی .... می خوام کمی اجتماعی بنویسم ولی نه سر نخ دارم نه وقت... چه جمله های بی سر و تهی اصلا شباهتی به نوشته وبلاگی نداره به زودی یه مطلب درست می نویسم .... فعلا
از دستاوردهای زندگی متمدن : روزهایی که باید سرشار از هیجان و شور باشد آدمی به جایی می رسد که آرامش را در کنج خلوت و تنهایی در پناه دیوار ریخته ی غرور و پشت هق هق تلخ و خاموش خویش جستجو می کند!
"من رفتم . من عازم شهر بزرگ تنهایی خویشم. من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است" زمزمه آدم ها در این روزهای تنومندی تمدن آسایش آور ! "من می روم تا دیگر نباشم" تمدن انسانی و ملالت های آن! احمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
محتسب خوش دل از آن است که یک باره زدند کوس رسوایی ما بر سر بازار امشب.... امروز از صبح داره برف میاد 24/12/85 ایلام چشم مستت چه کند با من بیمار امشب، این دل تنگ من و این تن تب دار امشب آخر ای اشک دل سوختهام را مددی، که بجز ناله مرا نیست پرستار امشب ..... بالاخره تو هم اومدی... ساقی بیا که... تا یه روز تو اومدی بی خستگی، با یه خورجین قدیمی قشنگ.... رسیدن به خیر سال تازه... تو از همیشه بدتر اومدی، نمیدونم چرا... من اصلا دوست ندارم اهل غر زدن باشم ولی... من واسه امسال، حداقل واسه شروعش خیلی برنامه داشتم.... سالی که نکوست... من چند شب پیش.. بهترین خواب عمرم رو دیدم.... دوس ندارم هیچ وقت این خواب یادم بره..... شاید این خواب یه جور دل گرمی برای ادامه ی خوب امسال باشه، فقط یه دلگرمی ... بیش از این مرغ سحر، خون به دل ریش مکن، که به کنج قفسم جون تو گرفتار امشب... سیل اشکم همه دفترچهی ایام بشست، نرود نقش تو از پردهی پندار امشب.... .... 6/1/86 ایلام خیالت خیمه زد بر خانه ی دل .... 8/1/86 ایلام جانا ! زفراغ تو اين محنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان، تا کی 16/1/86 تهران .... بودم امید، چو آیی به سرم سایه ی مهر، آفتابی شود از سایه پدیدار امشب. من تبدیل به یه آدم غیر قابل تحمل شدم. این احتمالا آخرین پست من تو این وبلاگه.... بسته شد هر در امید به هر جا که زدیم....
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را قبول میکنم . می خواهم به یک ساندویچی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج سناره است می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم ! می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون بک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم . می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود. وقتی داشتم رنگها را ، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم . وقتی نمیدانستم که چه چیز هایی نمی دانم و هیچ اهمیتی نمی دادم . می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری خبرهای ناراحت کننده صورتحساب ، جریمه ..... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز ، به عدالت ، به صلح ، به فرشتگان ، به باران و به عشق . این مدارک تحصیلیم این کلیدهایم این کارت ملی ام این کارتهای بانکی ام ..... همه مال شما من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .....
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|