|
اینها را به نام اراذل می زنند.... و این را مبارزه با بد حجابی می خوانند... چطور است اصلا بمب اتمی که ساختید سر خودمان خراب کنید تا هم خودتان راحت شوید هم ما را از این همه ظلم راحت کنید!! الان اصلا حال خوشی ندارم وای به فردای ایران ما که هر روز یک آدم سالم یا نیمه سالم را به یک روانی می توانند تبدیل کنند ... ننگ به خبر نگاری که با افتخار این فیلم را تهیه می کند و در تلوزیون سراسری پخش می کند... وای به ما .... خدایا .... حکومت با کفر می ماند ولی با ظلم نمی ماند بر روی ادامه مطلب کلیک کنید برای دیدن بقیه عکسها
حس كردم از خواب بيدار شده ام..... آره، خواب نبودم.... حس كردم سر و گردنم خيس شده.... صابر
گورستانهايي هست درفراق! با گورهايي لبريز از استخوانهاي بي صدا وقلبي که درون دخمه اي مي تپد! در تاريکي در تاريکي در تاريکي! و ما چونان کشتي شکسته اي بامرگ در خويش مي رويم! گويي که درون قلبهايمان غرق شويم! گويي که از پوستمان برکنيم و در عمق جانمان پرت شويم! و جنازه هايي هست پاهايي که از سرما و گل چسبناک ساخته شده اند و مرگ درون استخوانهايشان لانه دارد انگار صداي عوعوي سگي مي آيد از جايي که سگ نيست! مي آيد: از ناقوسهاي هرجا مي آيد: از درون قبرهاي هرجا! و در هواي نمناک ، همچون اشکهاي باران ، شکل مي گيرد! گاهي وقتها تابوتي را مي بينم که بادبان برافراشته است و با جسد رنگ پريده اي روانه است به همراهي زني باموهاي فسرده! و به همراهي نانواهايي که به سفيدي فرشتگانند و دختران فسرده اي که در دفترخانه ها به ازدواج رضا داده اند! صندوقي که در رود عمودي مرگ به بالا مي راند در رود ارغواني تيره! در خلاف جهت آب مي راند وصداي مرگ در بادبانهايش مي پيچد که همانا سکوت است. مرگ از ميان همه صداها مي رسد. چونان کفشي بدون پا تن پوشي بدون تن! مي رسد و بر در مي کوبد با حلقه اي که نيست و با انگشتي که نيست! مي آيد و فرياد مي کشد فريادي بدون دهان، بدون زبان و بدون حنجره! با اين حال صداي گامهايش را مي توان شنيد! و صدای حرکت جامه اش را که سکوت از آن برمي خيزد همانند درخت! يقين ندارم، بسيار کم ميدانم و به دشواري مي توان ديد: به گمانم ، آوازش به گلبرگهاي شبنم زده بنفشه مي ماند بنفشه هايي که در خاک خانه مي رويند آخر صورت مرگ سبز است وچهره اي که مي نمايد سبز است! با همان گيرايي شبنم روي گلبرگها و با همان تيرگي زمستان تلخکام! اما مرگ برجامه دنيا چونان جارويي مي گذرد کف زمين را مي ليسد و بدنهاي مرده را مي جويد. مرگ درون جاروست و جارو زبان مرگ است که جنازه ها را مي جويد همچون سوزني که نخ خويش را... مرگ درون رختخواب آشفته اي لانه دارد و تمام عمر را به آرميدن بر سکوت بالين مي گذراند. پيچيده درون پتوي سياه! اما ناگاه نفسش بيرون مي زند! و با صداي ماتم باري درون ملافه ها مي وزد درآن هنگام تخت به سوي دريچه اي روان خواهد شد جايي که مرگ در هيات درياسالاري به انتظارت نشسته است! پابلو نرودا (آرش توکلي) صابر
کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟ چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟ دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم
پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من چون مي روي بيمن مرو اي جان جان بيتن مرو وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من بي پا و سر کردي مرا بيخواب و خور کردي مرا در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو اي شاخهها آبست تو وي باغ بيپايان من يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من اي جان پيش از جانها وي کان پيش از کانها اي آن بيش از آنها اي آن من اي آن من چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست انديشهام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من بر بوي شاهنشاه من هر لحظهاي حيران من اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا بي تو چرا باشد چرا اي اصل چارارکان من اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من نامت بماند جاودان، اي جان ما روشن ز تو بر جمله خوبان ناز کن اي آفتاب خوش لقا دو شنبه16/مرداد/1385 صابر
در نامه ام دوست دارم سکوت پرباري را که با من است٬ به تو هديه دهم. پسرک بزرگ مي شود! خسته ام روي تخت دراز مي کشم ...تشنه ام است... صابر
آرزوهایم مرا تا مرز ناکامی کشانده حرفهایم همش نقطه شده است ..... نقطه نقطه ولی سر خط هم نقطه است صدای پای زمان را می شنوم که تند از من و همه ما می گذرد دیگر خاطراتم را فراموش کرده ام انقدر مشغولیتهایم زیاد شده است که تو را هم دارم فراموش می کنم خوب است که تو را از صحنه زندگی ام پاک می کنم خوب است که دیگر تو نیستی خوب است که دیگر هیچ کس نیست اینجا تعطیلات ادامه دارد انگار که چند وقتی هست اینجا خبری نیست خیابانها پر شده است از آدمهایی که می خواهند حتی سر خدا را هم کلاه بگذارند آدمهایی با اخمهایی به پهنای صورت می خواهند صورتکهای اخمو را جایگزین جوانکهای امروز کنند چند وقتی هست که دلم به حال این خنده های مرده مردمان شهرمان می سوزد چند وقتی هست که به چشمهای بچه های خیابانی خیره می شوم و آنها با خیال خام به چشمهایم نگاه می کنند به امید پولی که حالا گران تر به دست می آورند کاش کسی به جای موهای پریشان این جوانکها به چشمهای پریشان این کودکان خسته نگاه می کردند کاش جای کشتن شوق این جوانکها کمی به فکر کشتن اضطراب این کودکان بودند و این مدت حتی خواب قشنگی هم ندیده ام که دل به تعبیر خوشش ببندم و حتی به اندازه دروغ سیزده هم خبر قشنگی نشنیده ام ..... و این نقطه ها ادامه تمام تنهایی ام است که سکوت کرده ام و فردا شنبه ای دیگر و شروعی دیگر را به نظاره می نشینم .... تو هم طاعون غم می گیری ..... نــــــــــــرو تو که می دونی کم می شم .... تو که می دونی هم آغوش غم می شی نرو..... باخته ها تموم می شن وقت بردن می شه باز.... نگو که خسته شدی .... راه فردا رو باید رفت نگو پا بسته شدی
به سؤال «مرد بودن» برميگردم. چندي پيش از روانشناسي ـكه متأسفانه نامش را فراموش كردهامـ اين جملهرا خواندم: «زن بالغ بودن بسيار سادهتر از مرد بالغ بودن است». او شرح ميداد كه زن براي نشاندادن و اعلام خود با مشكل كمتري مواجه است. علت آن هم به ساختار بدنيش مربوط است كه بايد حيات را با خود حمل كند. درحالي كه مردشدن نوجوان به اين صورت نيست! اين را من درك ميكنم؛ مني كه اين امتياز استثنايي را داشتهام كه هيچوقت پا به سن بلوغ نگذارم. من از 19 تا 26 سالگي، يعني دوراني كه مرد نوجوانيش را طي ميكند، در انزواي كامل در صومعه بهسربردم. وقتي هم كه حوادث وادارم كردند صومعه را ترك كنم، مردي كه همچنان كودك باقي مانده بود، صومعه را ترك ميكرد! سه ماه بعد، خود را در ميدان جنگ يافتم. اما بهعلت بيماري سينه پهلو خيلي سريع از استان آلزاس ـدر مرز آلمانـ منتقل شدم. ازاينرو، لحظات ازهمگسيختهٌ شكست را سپري نكردم. در بيمارستان ناربون بودم كه از بلندگويي خبر شكست و تسليم را شنيدم. بعد هم مقاومت، به صورتي بسيار ساده، خود را به من معرفي كرد؛ مقاومتي اجتنابناپذير. آنگاه، همه چيز آغاز شد. نيازي به تصميمگيري نبود، نيازي به تعريف و تشريح خود ـآنچنانكه هر مرد ي ملزم به انجام آن استـ هم نشد. روانشناسها ميگويند هر بنيبشري صبغهيي از پديدهٌ دو جنسي با خود دارد. به نظر آنها، هر مردي بايد خود را ملزم كند كه بر ويژگيهاي زنانگي كه در اوست، فايق آيد. از طرفي، به نظر ميرسد كه براي مرد ارائهٌ تعريفي از موقعيتش دشوارتر شده است بهخصوص كه وضع زنان نيز با گذشته كاملاً فرق كرده است. مرد ديگر آن كسي نيست كه به همه فرمان ميداد. او اكنون ناچار است مناسباتش را با ديگران از راه گفتگو تنظيم كند. سركاراستوار بودن و همه را به خطكردن بسا ساده تر است از هماهنگي با ديگران از راههايي متفاوت با آن. من بخش زنانهٌ وجودم را كاملاً حس كردهام. اين، بههيچوجه، به اين معني نيست كه من بهگونهيي نسبت به همجنسبازي كششي داشته باشم. اما اين كه من هميشه بيدرنگ به انجام كاري اقدام ميكنم گويا اين از تمايلات زنانگيم سرچشمه ميگيرد. من از اين بابت بههيچوجه ناراحت نيستم. من اين مسأله را تجزيه و تحليل نكردهام، اما فكر ميكنم پذيرش اين بخش از زنانگي ـكه در من استـ كمكم ميكند تا آنچه را كه بين مردان و زنان ميگذرد، بهتر درك كنم. اين افكار را به اين علت ارائه دادم كه ازمن پرسيده شد:«آيا مردبودن مشكل است؟» من فكرميكنم زندگي زناشويي نيز امر مشكلي است. دراينمورد دوست داشتم بدانم بهتر است كه شخص در نقش يك زن باشد يا در نقش يك مرد. فكر ميكنم كه هركدام، همسخن با ديگري، خواهد گفت: «آسيا به نوبت!» همانگونه كه قبلاً گفتم، مردبودن از آنجهت مشكلتر است كه وضع زنان كاملاً تغيير كرده است. در دورانهاي گذشته، زن بهعلت كمتر داشتن چند كيلو عضله از مرد، ناچار بود همواره تحت حمايت مرد بهسرببرد. روزي كه زن امكان يافت با اتومبيل بههرجايي كه ميخواهد برود، و اگر لازم شد، مزاحمان گردنكلفت را باسلاح آماده بترساند، ازآن زمان بر سرنوشت خود بيشتر حاكم شد. صابر
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|