تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

 

اینها را به نام اراذل می زنند....

و این را مبارزه با بد حجابی می خوانند...

 

چطور است اصلا بمب اتمی که ساختید سر خودمان خراب کنید تا هم خودتان راحت شوید هم ما را از این همه ظلم راحت کنید!!

الان اصلا حال خوشی ندارم وای به فردای ایران ما که هر روز یک آدم سالم یا نیمه سالم را به یک روانی می توانند تبدیل کنند ...

ننگ به خبر نگاری که با افتخار این فیلم را تهیه می کند و در تلوزیون سراسری پخش می کند...

وای به ما ....

خدایا ....

حکومت با کفر می ماند ولی با ظلم نمی ماند

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید برای دیدن بقیه عکسها


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت14:35توسط رویا | |

+نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت10:56توسط رویا |

حس كردم از خواب بيدار شده ام.....

آره، خواب نبودم....

حس كردم سر و گردنم خيس شده....

                             صابر

+نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت14:51توسط رویا | |

+نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت9:54توسط رویا |

گورستانهايي هست

درفراق!

با گورهايي  لبريز  از استخوانهاي بي صدا

وقلبي که درون دخمه اي مي تپد!

در تاريکي

در تاريکي

در تاريکي!

و ما چونان کشتي شکسته اي

بامرگ

 در خويش  مي رويم!

گويي که درون قلبهايمان غرق شويم!

گويي که از پوستمان برکنيم

و در عمق جانمان پرت  شويم!

 و جنازه هايي هست

پاهايي که از سرما و گل چسبناک

 ساخته شده اند

و مرگ درون استخوانهايشان  لانه دارد

انگار

صداي  عوعوي  سگي مي آيد

از جايي که سگ نيست!

مي آيد:

از ناقوسهاي هرجا

مي آيد:

 از درون قبرهاي هرجا!

و در هواي نمناک ، همچون اشکهاي  باران ، شکل مي گيرد!

 گاهي وقتها

تابوتي را مي بينم که بادبان برافراشته است

و با جسد رنگ پريده اي روانه است

به همراهي زني باموهاي فسرده!

و به همراهي نانواهايي که به سفيدي فرشتگانند

و دختران فسرده اي که در دفترخانه ها به ازدواج رضا داده اند!

صندوقي که در رود عمودي مرگ

به بالا مي راند

در رود ارغواني تيره!

در خلاف جهت آب  مي راند

وصداي مرگ در بادبانهايش  مي پيچد

که

همانا سکوت است.

 مرگ از ميان همه صداها مي رسد.

چونان کفشي بدون پا

تن پوشي  بدون تن!

مي رسد و بر در مي کوبد

با حلقه اي که نيست

و با انگشتي  که نيست!

مي آيد و فرياد مي کشد

فريادي بدون دهان، بدون زبان و بدون حنجره!

با اين حال

صداي گامهايش را مي توان شنيد!

و صدای حرکت جامه اش را که سکوت از آن برمي خيزد

 همانند درخت!

 

يقين ندارم، بسيار کم ميدانم

و به دشواري مي توان ديد:

به گمانم ،  آوازش به گلبرگهاي شبنم زده بنفشه مي ماند

بنفشه هايي که در خاک خانه مي رويند

آخر

صورت مرگ سبز است

وچهره اي که مي نمايد

سبز است!

با همان گيرايي  شبنم روي گلبرگها

و با همان تيرگي زمستان تلخکام!

 

اما مرگ برجامه دنيا

چونان جارويي مي گذرد

کف زمين را مي ليسد

و بدنهاي مرده را مي جويد.

مرگ درون جاروست

و جارو زبان مرگ است که جنازه ها را مي جويد

 همچون سوزني که نخ خويش را...

 

مرگ درون رختخواب آشفته اي لانه دارد

و تمام عمر را به آرميدن  بر سکوت بالين  مي گذراند.

پيچيده درون پتوي سياه!

اما  ناگاه نفسش بيرون مي زند!

و با صداي ماتم باري درون ملافه ها مي وزد

درآن هنگام

 تخت  به سوي دريچه اي  روان خواهد شد

جايي که مرگ  در هيات درياسالاري

به انتظارت نشسته است!

 

 

پابلو نرودا (آرش توکلي)

                                                                                                                        صابر

+نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت20:58توسط رویا | |

 

کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی

گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی

به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو

تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو

حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته

عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته

کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو

دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو

من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم

میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟

چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم

مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟

دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت

میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت

نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم

اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت14:18توسط رویا |

پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

چون مي روي بي​من مرو اي جان جان بي​تن مرو

وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم

چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من

تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم

اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من

بي پا و سر کردي مرا بي​خواب و خور کردي مرا

در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم

اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من

گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو

اي شاخه​ها آبست تو وي باغ بي​پايان من

يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي

پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من

اي جان پيش از جان​ها وي کان پيش از کان​ها

اي آن بيش از آن​ها اي آن من اي آن من

چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست

انديشه​ام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من

بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من

بر بوي شاهنشاه من هر لحظه​اي حيران من

اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا

بي تو چرا باشد چرا اي اصل چارارکان من

اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من

اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من

 

 

نامت بماند جاودان، اي جان ما روشن ز تو

بر جمله خوبان ناز کن اي آفتاب خوش لقا

 

دو شنبه16/مرداد/1385                                                 صابر

+نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت17:44توسط رویا | |

در نامه ام دوست دارم سکوت پرباري را که با من است٬ به تو هديه دهم.
سکوتي که در آن از سنگيني بگويم و از نتوانستن...
سکوتي که مانند شعري است به غايت نو که شاعر از معني کردن تک تک جملاتش عاجز است ولي شعرش حاصل تجربه ايست که واژه ها در آن تنها نشانه هايي اند از آن تجربه.
مدت مديدي است که يوزپلنگاني را که با من دويده اند
٬ بر کاغذ تصوير نکرده ام و تنها شايد از غبار دويدنشان نشاني بر من مانده باشد...
مدتي است که همه آنچه را که خود مي خواهم انجام دهم به آينده حواله مي دهم(والبته آنچه را که ديگران مي خواهند انجام مي دهم!)
و خود مانده ام که اين آينده خوب کي به حالم مي رسد؟
سلام ؛
نوشتن به تو
٬ هميشه برايم مکثي است در اين غوغا و فرصتي که به خويش بنگرم...
و حال اينها را مي بينم در پنجره اي که رو به من باز است:
پسرکي در خيال نشسته است
٬ تنها٬ انگار بعد از ظهر جمعه است
ساعت
۳ بعداز ظهر...
همه خواب پس از ناهار را تجربه مي کنند
٬ کوچه خيال خلوت است٬همسايگان همه مقطوع النسل و پسرک خيال تنها...
پدر ومادر هستند ولي خوابند
٬ توپ در خانه همسايه اي افتاده است که صاحبانش مدتهاست که خارج از اينجايند...
حتي پرنده اي در آسمان نمي پرد...پسرک است و آفتاب و سايه ديوارها...
اي کاش آمدن وانت خربزه فروش مرا از اين وضع برهاند يا اي کاش پسرک
٬پاسبان کوچه٬ هم خوابش ببرد...

پسرک بزرگ مي شود!
ديگر به درد قصه ام نمي خورد ،اما من کسي را غير از او نمي شناسم....

خسته ام روي تخت دراز مي کشم ...تشنه ام است...
او سرحال ،بر مي خيزد...مي رود يک ليوان آب يخ از يخچال بر مي دارد ،مي ريزد سرم!...
ويرانم...لشم را دمر روي تخت انداخته ام و صورتم را در بالش مخفي کرده ام ...
او کتاني اش را پوشيده و رفته سر وقت دختري که ماهها پيش در تاکسي کنارم نشسته بود!
بر مي گردم ،چشمهايم را باز مي کنم...
مي خندد ...دارد منبسط مي شود ...از پنجره هاي اتاقم بيرون مي زند...بعد از .......بعد از ايران...
حالا ديگر به درک !بگذار هر غلطي مي خواهد بکند...
رفته آن گوشه اتاق و آهنگ هاي "نوري "را مي خواند..بلند ..بلند....
نگاهش مي کنم
شبيه من است ولي لخت و بي حياتر از من...
حالا دارد براي فرداي وبلاگم مطلب مي نويسد....همزمان مي خواند...رعايت هيچ چيز را نمي کند...
با خودم عهد مي کنم فردا هيچ ننويسم...
نمي خواهم گوش کنم
مي ترسم!
مي ترسم پليس مرا بگيرد....
مي ترسم اعتراف کنم
٬
مي ترسم بگويم:او از من، من تر است!

                                                                                          صابر

 

+نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت21:47توسط رویا | |

آرزوهایم مرا تا مرز ناکامی کشانده

حرفهایم همش نقطه شده است .....

نقطه

نقطه

ولی سر خط هم نقطه است

صدای پای زمان را می شنوم که تند از من و همه ما می گذرد

دیگر خاطراتم را فراموش کرده ام

انقدر مشغولیتهایم زیاد شده است که تو را هم دارم فراموش می کنم

خوب است که تو را از صحنه زندگی ام پاک می کنم

خوب است که دیگر تو نیستی

خوب است که دیگر هیچ کس نیست

اینجا تعطیلات ادامه دارد

انگار که چند وقتی هست اینجا خبری نیست

خیابانها پر شده است از آدمهایی که می خواهند حتی سر خدا را هم کلاه بگذارند

آدمهایی با اخمهایی به پهنای صورت می خواهند صورتکهای اخمو را جایگزین جوانکهای امروز کنند

چند وقتی هست که دلم به حال این خنده های مرده مردمان شهرمان می سوزد

چند وقتی هست که به چشمهای بچه های خیابانی خیره می شوم و آنها با خیال خام به چشمهایم نگاه می کنند به امید پولی که حالا گران تر به دست می آورند

کاش کسی به جای موهای پریشان این جوانکها به چشمهای پریشان این کودکان خسته نگاه می کردند

کاش جای کشتن شوق این جوانکها کمی به فکر کشتن اضطراب این کودکان بودند

 

 

و این مدت حتی خواب قشنگی هم ندیده ام که دل به تعبیر خوشش ببندم

و حتی به اندازه دروغ سیزده هم خبر قشنگی نشنیده ام

.....

و این نقطه ها ادامه تمام تنهایی ام است که سکوت کرده ام

و فردا شنبه ای دیگر و شروعی دیگر را به نظاره می نشینم

....

تو هم طاعون غم می گیری ..... نــــــــــــرو

تو که می دونی کم می شم ....

تو که می دونی هم آغوش غم می شی نرو.....

 

 

باخته ها تموم می شن وقت بردن می شه باز....

نگو که خسته شدی .... راه فردا رو باید رفت نگو پا بسته شدی

+نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت0:46توسط رویا |

به سؤال «مرد بودن» برمي‌گردم. چندي پيش از روانشناسي ـ‌كه متأسفانه نامش را فراموش كرده‌ام‌ـ اين جمله‌را خواندم: «زن بالغ بودن بسيار ساده‌تر از مرد بالغ بودن است». او شرح مي‌داد كه زن براي نشان‌دادن و اعلام خود با مشكل كمتري مواجه است. علت آن ‌هم به ساختار بدنيش مربوط است كه بايد حيات را با خود حمل كند. درحالي كه مردشدن نوجوان به اين صورت نيست! اين را من درك مي‌كنم؛ مني كه اين امتياز استثنايي را داشته‌ام كه هيچ‌وقت پا به سن بلوغ نگذارم. من از 19 تا 26 سالگي، يعني دوراني كه مرد نوجوانيش را طي مي‌كند، در انزواي كامل در صومعه به‌سربردم. وقتي هم كه حوادث وادارم كردند صومعه را ترك كنم، مردي كه هم‌چنان كودك باقي مانده بود، صومعه را ترك مي‌كرد! سه ماه بعد، خود را در ميدان جنگ يافتم. اما به‌علت بيماري سينه پهلو خيلي سريع از استان آلزاس ـ‌در مرز آلمان‌ـ منتقل شدم. ازاين‌رو، لحظات ازهم‌گسيختهٌ شكست را سپري نكردم. در بيمارستان ناربون بودم كه از بلندگويي خبر شكست و تسليم را شنيدم. بعد هم مقاومت، به صورتي بسيار ساده، خود را به من معرفي كرد؛ مقاومتي اجتناب‌ناپذير. آن‌گاه، همه چيز آغاز شد. نيازي به تصميم‌گيري نبود، نيازي به تعريف و تشريح خود ـ‌آن‌چنان‌كه هر مرد ي ملزم به انجام آن است‌ـ هم نشد.

 

روانشناسها مي‌گويند هر بني‌بشري صبغه‌يي از پديدهٌ دو جنسي با خود دارد. به نظر آنها، هر مردي بايد خود را ملزم كند كه بر ويژگيهاي زنانگي كه در اوست، فايق آيد. از طرفي، به نظر مي‌رسد كه براي مرد ارائهٌ تعريفي از موقعيتش دشوارتر شده است به‌خصوص كه وضع زنان نيز با گذشته كاملاً فرق كرده است. مرد ديگر آن كسي نيست كه به همه فرمان مي‌داد. او اكنون ناچار است مناسباتش را با ديگران از راه گفتگو تنظيم كند. سركاراستوار بودن و همه را به خط‌كردن بسا ساده تر است از هماهنگي با ديگران از راههايي متفاوت با آن.

من بخش زنانهٌ وجودم را كاملاً حس كرده‌ام. اين، به‌هيچ‌وجه، به اين معني نيست كه من به‌گونه‌يي نسبت به همجنس‌بازي كششي داشته باشم. اما اين كه من هميشه بي‌درنگ به انجام كاري اقدام مي‌كنم گويا اين از تمايلات زنانگيم سرچشمه مي‌گيرد. من از اين بابت به‌هيچ‌وجه ناراحت نيستم. من اين مسأله را تجزيه و تحليل نكرده‌ام، اما فكر مي‌كنم پذيرش اين بخش از زنانگي ـ‌كه در من است‌ـ كمكم مي‌كند تا آن‌چه را كه بين مردان و زنان مي‌گذرد، بهتر درك كنم.

اين افكار را به اين علت ارائه دادم كه ازمن پرسيده شد:«آيا مردبودن مشكل است؟» من فكرمي‌كنم زندگي زناشويي نيز امر مشكلي است. دراين‌مورد دوست داشتم بدانم بهتر است كه شخص در نقش يك زن باشد يا در نقش يك مرد. فكر مي‌كنم كه هركدام، همسخن با ديگري، خواهد گفت: «آسيا به نوبت!»

همان‌گونه كه قبلاً گفتم، مردبودن از آن‌جهت مشكلتر است كه وضع زنان كاملاً تغيير كرده است. در دورانهاي گذشته، زن به‌علت كمتر داشتن چند كيلو عضله از مرد، ناچار بود همواره تحت حمايت مرد به‌سرببرد. روزي كه زن امكان يافت با اتومبيل به‌هرجايي كه مي‌خواهد برود، و اگر لازم شد، مزاحمان گردن‌كلفت را باسلاح آماده بترساند، ازآن زمان بر سرنوشت خود بيشتر حاكم شد.

 

                                                                                               صابر

+نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت16:54توسط رویا | |