تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

 

هر روز دلم در غم تو زار تر است

وز من دل بیرحم تو بیزار تر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است.......

                                                                     صابر

+نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت11:8توسط رویا | |

آن یار کزو خانهء ما جای پری بود...
فالم همین بود ؟... سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود...
پشت آن کاناپه، جای امنی بود. جایی غیر از این خانه انگار، غیر از این دنیا و دغدغه هاش حتی.
می دانی ؟ همیشه ساعت های یازده به بعد تلفن هام شروع می شد. می نشستم پشت کاناپه. یک بطری بزرگ دلستر می آوردم و یک کتاب. زنگ می زدم بهت. حسابی پرچانگی می کردم. بعد بی اختیار شمارهء سانتی را می گرفتم. حسابی پرچانگی می کرد. گوشی را می گذاشتم، شروع می کردم به کتاب خواندن. هی می خواندم و هی بطریه را سر می کشیدم. از آن ور تا خود صبح باید می شاشیدم. دردسری داشت برای خودش.
دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش... آره. همین بود... بیچاره ندانست که یارش سفری بود...
سرگرمیم این بود که صد و نوزده را بگیرم تا مرده که انگار از مراسم خاکسپاری برگشته بگوید : ساعت یک و هفده دقیقه... ساعت یک و بیست و شش دقیقه... حس عجیبی بهم می گفت... خوب نه ! بگذار راستش را بگویم. یکی یک سال قبلش هی وسط درس خواندن هاش صد و نوزده را می گرفته و رتبه اش توی کنکور شده بوده صد و نوزده ! واقعا جالب نیست ؟ من هم صد و نوزده را می گرفتم و حس احمقم نمی گفت در کنارش باید درس هم بخوانم. فقط بدجوری پاپی ام می شد یک عدد کمتر را بگیرم. مثلا صد و ده. فقط هنوز آن قدر ها خرفت نشده بودم که زیر بار بروم. آدم زنگ بزند صد و ده چه بگوید آخر ؟ یک بار هم زنگ زدم صد و پانزده. گفتم : ببخشید آقا ! آن جا کجاست ؟ فکر می کنم گفت اورژانس... رتبه ام نه شد صد و نوزده و نه صد و پانزده ! نمی دانم اشکال از کجا بود. باری...
تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد.... چه خوب یادم مانده. نه ؟... تا بود فلک شیوهء او پرده دری بود...
نزدیکی های ساعت دو و سی و هفت دقیقه، و همیشه درست همین ساعت ها، بعد از یک دنیا خیال پردازی و دلستر و کتاب و کلمات شیرین تو، از جام بلند می شدم. وقت شاشیدن بود !
بعدش تا دو روز، مثل خرچنگ راه می رفتم بس که پاهام درد می کرد.
آره

 

هیچ وقت اتفاق عجیبی توی زندگی ام نیفتاده. جز دو سه تا خاطرهء بیمزهء کپک زده، چیزی برای تعریف کردن ندارم. کارهای بزرگ نکرده ام. و نه حتی کارهای کوچک دوست داشتنی. همیشه آن قدر معمولی و حتی کسل کننده بودم که نتیجهء همصحبتی ام با آدم ها، خمیازه های یواشکی بود و نگاه های بی تفاوت. یخ و بیمزه. همیشه سکوت و سکوت و سکوت.
اما توی خیالم، توی رویاهای نیمه شب آشپزخانه، لیوان چای توی دستم، نگاهم خیره به دست­هام، همان دختری بودم که تو عاشقش شدی...
عشق حس ترسناکی ست. آدم را تا سر حد جنون می برد.
من میان این همه کلمه و کلمه، خوشبختم و بسیار خوشبختم...
تو... آسوده بخواب عزیزترین رویای شب های بی خوابی ام...

 

                                                                                            تولد رویا همیشه مبارکه

                                                                  با یادی از ایرج بسطامی عزیر و صدای گرمش

                                                                                                                       صابر

+نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت12:30توسط رویا | |

 

 

باور کن راست می گم

 

...

..

+نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت14:20توسط رویا |

 

 

 

 

نم نم بارون تو رو یاد چی می ندازه؟

 

 

 

و امروز من زاده شدم .....

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت10:58توسط رویا | |

سلام ....

 من دو روز هست درست نخوابیدم ....

فکرشو کنین از صبح که بیدار بشی تا شب یانگوم ببنی...

تمام ۵۴ قسمت رو تو دو روز دیدم ...

دلم خیلی سوخت که ما ایرانی ها حتی عشق های پاک هم حرامم شده است .....

دلم سوخت ....

.....

 

می دونم هنوزم بعضی وقتا اینجا می یای نه اینکه به یاد من باشی ....

شاید هم هنوز دارم دل خودم رو خوش می کنم با این تخیلات ...

حتی می دونم اون ایمیل هایی که بهت دادم همشونو خوندی ولی اینجوری داری می کنی که بهم بگی فراموشم کردی ...

مگه می شه تو منو فراموش کنی ؟؟؟

می دونم هر وقت من بتونم فراموشت کنم با این همه مشغله تو هم می تونی منو فراموش کنی ...

هنوز هم گه گاه دلم هواتو می کنه می دونی که سخت هست بدون تو بودن ....

 

 

   یه روزی به خودم قول دادم که دیگه اسمتم نیارم یادته ؟؟

نشد ...

بازم نشد....

دارم سعی می کنم ولی ....

من می توانم ... می شود .... من باز تمرین می کنم

+نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت15:49توسط رویا |

در یکی از همان روزهای عینکی که فکر می‌کردم خوش تیپ شده‌ام، از دبیرستان بر می‌گشتم. اول بازار سرپوشیده‌ی کرمان، آنجایی که کوچه‌های تنگی منشعب می‌شد و به طرف مسجد جامع می‌رفت، حسین را دیدم که با دختری زیبا ایستاده بود. برای سلام و احوالپرسی ایستادم.

به خاطر تنگ و باریک بودن کوچه، فشردگی جمعیت زیاده از حد بود. این باعث می‌شد که جمع سه نفره‌ی ما خیلی نزدیک به هم ایستاده باشد. برای همین امکانی نبود از حسین بپرسم که آن دختر، کیست. حسین برای تحویل گرفتن ماهی‌های تمیز شده اش به طرف مغازه‌ی ماهی فروش رفت. در همین موقع خرگاری‌ای که بار داخل بازار می‌آورد سعی داشت وارد کوچه بشود. همه خود را کنار می کشیدند تا از کلنجار صاحب گاری با خر که رم کرده بود، ضربه‌ای نبینند. این باعث شد که تراکم جمعیت بیشتر شود و در آنی من و آن دختر بدون آنکه بتوانیم مقاومتی بکنیم از روبرو به هم چسبیدیم. بوی عطر «چارلی» که کهنه شده بود و خنده‌اش که توی صورتم  پخش شد سرم را به دوران انداخت.

حسین گیر پول دادن و خرده گرفتن بود. خرگاری رفته بود. جمعیت از فشردگی بیرون می‌آمد، ما هر دو مشخصاً می‌خواستیم همانطور چسبیده بمانیم  اما اولین نگاه‌های معترض  از هم جدایمان کرد. حسین که آمد بی مقدمه تعارف کردم که برویم خانه‌ی ما! اما او  به دختر اشاره کرد و گفت:

خواهرم فردا امتحان داره، باید بریم خونه....

                                                                                                 صابر

+نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت15:43توسط رویا | |

نامه ی شماره 6

پرویز محبوب من ...
بالاخره همان طور که حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدی و حتی عقد با آن شرایطی که مامانم برای کمک به تو پیشنهاد کرده بود مخالفت کرد و در جواب همه ی اینها فقط گفت که تو می توانی هر وقت خدمت وظیفه ات تمام شد و وضع مالیت را در ظرف این مدت مرتب کردی به نزد او مراجعه کنی و او حاضر است به عهد خود وفا کند این برای من خیلی ناگوار است و حتی از نوشتن این مطالب هم در خود احساس یک نو ناراحتی می کنم .
 پرویز ... فکر این که خوشبختی را می خواهند با یک اینه و شمعدان و یک انگشتر که هیچ گاه در زندگی به در من نخواهد خورد و من جبورم فقط به منظور زینت و تجمل از آنها استفاده کنم معاوضه کنند خیلی رنجم می دهد .
 من هرگز نمی توانم قبول کنم که ممکن است به وسیله ی یک اینه و شمعدان گران قیمت بر خوشبختی و سعادت یا قدر و قیمت دختری افزود.
با تو مخالفت می کنند چون تو نمی توانی مطابق عقیده ی پوچ و رسم مهمل قدیمی عمل کنی و ناچار مجبور هستی مدتی سرگردان بمانی .
 معنی این مخالفت می دانی چیست ؟ ... یعنی اگر تو اندکی بیشتر به طرز فکر و روحیات من آشنایی داشته باشی می توانی درک کنی که این معنی برای من چه قدر تلخ و چه قدر رنجآور است و همین مخالفت کوچک چه قدر مرا نسبت به دنیا و مردمان آن بدبین ساخته ...
پرویز مهربانم ... حتما به یاد داری که منظور من از این خواستگاری چه بود یک شب به تو گفتم که نمی گذارند با تو معاشرت کنم چون نمی دانند که تو از این معاشرت چه منظوری داری و این جریانات بعدی همه و همه روی آن صحبت آن شب من به وجود آمد و ن از تو خواستم به پیش پدرم بروی تا من بتوانم آزادانه تو را دوست داشته باشم ولی نمی دانستم که تو با مخالفت او رو به روی میشوی .
البته این گناه من است که صبر نکردم تا وضعیت تو مرتب شود . ولی پرویز ایا من می توانستم تو را نبینم . و صدای تو را نشنوم ... ؟
برای کسی که دوست می دارد و با تمام قلب هم دوست می دارد بزرگترین مصیبت ها این است که او را از دیدن محبوبش منع کنند .
 من می دانم که تو هرگز خودت را برای ازدواج مهیا نکرده بودی و می دانم که تو را در مقابل پیشنهاد غیر منتظره ای قرار دادند ولی پرویز من ... حالا جز صبر کردن چاره نداریم .
اما حالا موضوع صورت تازه ای به خود گرفته . یعنی همان طور که منظور اولیه ما بود پدرم قول داده که هر وقت وضع تو خوب و مقتضی شد به منظور و پیشنهاد تو جواب موافق دهد .
و این همان است که ما می خواستیم و حالا تو می توانی با خیال راحت کار کنی و وسایل زندگی آتیه ات را فراهم سازی .
 ولی موضوعی که همچنان لاینحل باقی مانده این است که باز هم من نمی توانم تو را ببینم با تو آزادانه معاشرت کنم ...
 پرویز محبوبم ... من صبر می کنم ... به امید اینده ای که خوشبختی و سعادت ما را در بر دارد درست است که من رنج می برم ولی در بخای این رنج بردن یک عمر در کنار تو خوشبخت زندگی خواهم کرد .
 مامانم فقط به من اجازه داده است که برای تو نامه بنویسم شاید تصادفا هم تو را در جایی ملاقات کنم ... ولی می دانم که هرگز نخواهم توانست آن طور که آرزوی دارم با تو صحبت کنم و از گفته های تو لذت ببرم .
تو هم به نامه های من پاسخ بده . خواندن نامه های تو برای من بزرگ ترین شادمانی ها خواهد بود . شاید باور نکنی اگر بگویم یک نامه ای را که از تو دارم روزی چند بار می خوانم و همین نامه ی کوچک ساعتی موجب شادمانی خاطر من می شود .
 پرویز... من به اینده امیدوارم . تو هم فقط به خاطر این اینده ای که من و تو را در کنار هم خوشبخت می کند کوشش نما هر دو صبر می کنیم این بهترین وسیله ای است که می تواند سعادت ما را در آ’نده تأمین کند .
 سعی کن به نامه ی من مفصل تر و شیرین تر جواب بدهی من حالا به این امید دلخوشم که اگر نمی توانم تو را ببینم می توانم نامه های تو را دریافت دارم .
 تو برای من نامه بنویس شاید این نامه ها اندکی از بار رنج و غم من بکاهد این بهترین وسیله ای است که ما می توانیم به واسطه ی آن مکنونات قبلی مان را آشکار سازیم .
 با من قدری صمیمی تر باش اگر تو در نامه هایت با من به راستی و از ته قلب صحبت کنی هزار بار بیشتر دوستت خواهم داشت .
 پرویز محبوبم ... اصلا فراموش کن که چنین موضوعی اتفاق افتاده فکر کن که هنوز پیش پدرم نیامده ای درست مثل همان اول ... هر دو صبر می کنیم تو کار می کنی من هم درس می خوانم اصلا وقتی خدمت وظیفه ات هم تمام شد باز هم به پیش پدرم بیا ... هر وقت توانستی به عقاید پوچ اینها جواب بدهی آنوقت بیا ... این بهتر است دو سال چیزی نیست زود می گذرد ولی سعادتی که در پایان دو سال انتظار ما را می کشد خیلی بزرگ و خیلی شیرین است . هر دو به خاطر هدف مشترکی صبر می کنیم .
در این مدت من برای تو نامهمی نویسم و تو هم جواب می دهی و بدین ترتیب می توانیم باز هم با یکدیگر مهربان و صمیمی باشیم .
 پرویز محبوبم ... دیگر چیزی برای نوشتن ندارم سعادت تو را از خدا می خواهم .

خداحافظ
فروغ
13/4/1329 جمعه

+نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت12:46توسط رویا | |