|
هر روز دلم در غم تو زار تر است وز من دل بیرحم تو بیزار تر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است....... صابر
آن یار کزو خانهء ما جای پری بود... هیچ وقت اتفاق عجیبی توی زندگی ام نیفتاده. جز دو سه تا خاطرهء بیمزهء کپک زده، چیزی برای تعریف کردن ندارم. کارهای بزرگ نکرده ام. و نه حتی کارهای کوچک دوست داشتنی. همیشه آن قدر معمولی و حتی کسل کننده بودم که نتیجهء همصحبتی ام با آدم ها، خمیازه های یواشکی بود و نگاه های بی تفاوت. یخ و بیمزه. همیشه سکوت و سکوت و سکوت. تولد رویا همیشه مبارکه با یادی از ایرج بسطامی عزیر و صدای گرمش صابر
باور کن راست می گم ... ..
نم نم بارون تو رو یاد چی می ندازه؟ و امروز من زاده شدم .....
سلام ....
من دو روز هست درست نخوابیدم .... فکرشو کنین از صبح که بیدار بشی تا شب یانگوم ببنی... تمام ۵۴ قسمت رو تو دو روز دیدم ... دلم خیلی سوخت که ما ایرانی ها حتی عشق های پاک هم حرامم شده است ..... دلم سوخت .... ..... می دونم هنوزم بعضی وقتا اینجا می یای نه اینکه به یاد من باشی .... شاید هم هنوز دارم دل خودم رو خوش می کنم با این تخیلات ... حتی می دونم اون ایمیل هایی که بهت دادم همشونو خوندی ولی اینجوری داری می کنی که بهم بگی فراموشم کردی ... مگه می شه تو منو فراموش کنی ؟؟؟ می دونم هر وقت من بتونم فراموشت کنم با این همه مشغله تو هم می تونی منو فراموش کنی ... هنوز هم گه گاه دلم هواتو می کنه می دونی که سخت هست بدون تو بودن .... یه روزی به خودم قول دادم که دیگه اسمتم نیارم یادته ؟؟ نشد ... بازم نشد.... دارم سعی می کنم ولی .... من می توانم ... می شود .... من باز تمرین می کنم
در یکی از همان روزهای عینکی که فکر میکردم خوش تیپ شدهام، از دبیرستان بر میگشتم. اول بازار سرپوشیدهی کرمان، آنجایی که کوچههای تنگی منشعب میشد و به طرف مسجد جامع میرفت، حسین را دیدم که با دختری زیبا ایستاده بود. برای سلام و احوالپرسی ایستادم. به خاطر تنگ و باریک بودن کوچه، فشردگی جمعیت زیاده از حد بود. این باعث میشد که جمع سه نفرهی ما خیلی نزدیک به هم ایستاده باشد. برای همین امکانی نبود از حسین بپرسم که آن دختر، کیست. حسین برای تحویل گرفتن ماهیهای تمیز شده اش به طرف مغازهی ماهی فروش رفت. در همین موقع خرگاریای که بار داخل بازار میآورد سعی داشت وارد کوچه بشود. همه خود را کنار می کشیدند تا از کلنجار صاحب گاری با خر که رم کرده بود، ضربهای نبینند. این باعث شد که تراکم جمعیت بیشتر شود و در آنی من و آن دختر بدون آنکه بتوانیم مقاومتی بکنیم از روبرو به هم چسبیدیم. بوی عطر «چارلی» که کهنه شده بود و خندهاش که توی صورتم پخش شد سرم را به دوران انداخت. حسین گیر پول دادن و خرده گرفتن بود. خرگاری رفته بود. جمعیت از فشردگی بیرون میآمد، ما هر دو مشخصاً میخواستیم همانطور چسبیده بمانیم اما اولین نگاههای معترض از هم جدایمان کرد. حسین که آمد بی مقدمه تعارف کردم که برویم خانهی ما! اما او به دختر اشاره کرد و گفت: خواهرم فردا امتحان داره، باید بریم خونه.... صابر
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|