|
خیلی وقته که نه خوابتو دیدم نه خودتو ..... یادته بعد از اون همه دعوا خواستم برات گل بیارم ... قول می دم نشمردی چقدر غنچه سرخ گذاشتم برات فقط یادت مونده 5 تا گل سرخ باز شده گذاشته بودم وسطشون ... یادت می یاد حتی گل ها رو هم دیدی اخم کردی من فکر می کردم تو هر وقت منو می بینی اخمالو می شی ولی تو اون گلها رو هم دوست نداشتی شاید هم به خاطر من دوستشون نداشتی .... و من چقد راون گلها رو ناز کرده بودم ، وقتی دیدم داره از دور پیدات می شه پشتم قایمشون کردم که یهویی خوشحالت کنم ولی کاش می دونستم تو وقتی خوشحال می شی چه قیافه ای می شی؟؟؟ حیف شد اون همه احساس پاک مرد .... مگه نه ؟ حیف شد بین اون همه رقیب تو برنده شدی.... مگه نه ؟؟؟ حیف شد باختم زندگیمو به حرفات.... مگه نه ؟؟ حیف شد ..... راستی هیچ می دونی من اینجا با تو دنیایی دارم ... باهات می رم بیرون، باهات می رم پارک طالقانی ، وقتی باهات قرار دارم اون گردنبندی که داده بودی برای یادگاری رو می زارم و جلو آینه نگاه می کنم ......هنوزم واست زیباترینم ؟؟؟ وقتی هم از قرار می یام مثل همیشه قهر می کنم با چشمات و گردنبند و از جلو چشام دور می کنم تا دیگه نگام نکنی ؟؟؟ ولی تو این خاله بازی های خیالی ، تو دلت به کدوم عشق واقعی خوش شده که دیگه حتی جواب ایمیل های کوتاه منو نمی دی؟؟ عزیز من شاید خیلی دیر شده برای برگشتن تو .... شاید اگه برگردی هم نیام که ببینمت .... نه به خاطر اینکه دوست ندارم دیگه .... من دیگه پیر شدم برای عاشقی .... جالبه می خوام از خودم دفاع کنم و بگم من فقط 24 سالمه ولی دروغه من شاید 60 سالی هست که متوقف شدم ..... لبخند آخرین من ، دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم ، شاه مهره دل رفته بود و من لاف بردن می زدم
بزن آن پرده اگر چند ترا سيم از اين ساز گسسته بزن اين زخمه اگر چند در اين كاسه تنبور نماندست صدايي بزن اين زخمه بر آن سنگ بر آن چوب بر آن عشق كه شايد بردم راه به جايي پرده ديگر مكن و زخمه به هنجار كهن زن لانه جغد نگر كاسه آن بربط سُغدي ز خموشي نغمه سركن كه جهان تشنهي آواز تو بينم چشمم آن روز مبيناد كه خاموش در اين ساز تو بينم نغمهي تست بزن آنچه كه ما زنده بدانيم اگر اين پرده برافتد من و تو نيز نمانيم اگرچند بمانيم و بگوييم همانيم دكتر شفيعي كدكني برگ دیگری از خاطرات کهنه ی روزگاری که همچنان ادامه دارد...... گلچهره مپرس كان نغمه سرا از تو چرا جدا شد گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد مپرس ...... مپرس ..... مرنجان دلت را خدا را رها كن غمت را رها كن مخور غم ..... مخور غم نگارا كلچهره مپرس.....آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد مپرس ...... مپرس ...... يک شنبه 18/تير/ 1385 صابر
روز زن و روز مادراین محکم ترین و ظریفترین مبارک مامان خوشگلم همیشه دوست دارم روزت مبارک
نگاه ... رهايی ... تنهايی ... آزادی ... توان بودن. احساس خلاء ... بی هيچ برق اميد ... و من ... « از خويشتن هيچ نگفتی و اين ريايی است بس بزرگ » نيچه هراس از احساسات حقير ديگران در مورد گفته هايم و از ... تنهايی. « از فرسنگهای درد و خاطره چه بگويم که سرمايه های هر دلی، حرفهايی است که برای نگفتن دارد » شاندل از اندوه جانکاه چه حکايتی کنم؟! هيچ ... اما لااقل تو ای دوست، درياب، درياب، که اندوه من و درد من، آن نيست که تو می پنداری ... آری آن هست ولی بدان سان نيست. نمی دانم، نمی توانم مقصود را بفهمانم، کلمات ناقص و ابله و ناتوانند. مولانا، سهروردی، عطار، بودا، شاندل. افلاطون، ارسطو، سقراط، نيچه. حکمت ... عرفان ... بودن ... نبودن ... وجود محض ... انتخاب خوب و بد ... آزادی. ذمه، من، نيروانا. واقعيت، آنچه رخ داده و من. در اين افکار بودم که ناگاه به ياد شعر فروغ که به خط قرمز روی کاغذی سياه در کنار چهره اش بر روی ديوار خانه بود افتادم که: آه ... ای زندگی! منم که هنوز با همه پوچی، از تو لبريزم! صابر
مقدمه: در آدمي عشقي و دردي تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود، نياسايد و آرام نيابد... فيه ما فيه مولانا اين جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست اين جهان بي من مباش و آن جهان بي من مرو غزليات شمس مولانا ... پس ديگر بار حسين را بردند كه بر دار كنند صد هزار آدمي گرد آمدند و او چشم گرد مي آورد و مي گفت حق حق حق انا الاحق نقل است كه درويشي در آن ميا از او پرسيد كه عشق چيست؟ گفت امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آنروزش بكشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد دادند يعني عشق اين است.. تذكره الاوليا عطار اصل مطلب: پاييز هميشه همينقدر ناگهان ميرسد، درست آن وقت كه انتظار نداري، آن وقت كه هنوز طعم آخرين روز تابستان را ميچشي. چشم كه به هم ميزني، سرد است و زرد است و تاريك. خم ميشوي زير اين همه بار و ميروي مثل آن شب زير ميز پنهان ميشوي و ميلرزي. شب ميشود و تو هنوز ميلرزي. ترس دارد: ميترسي. سكوت ات درازتر مي شود. آرزو ميكني كه كاش همان آخرين روز خوب زمان تمام ميشد و به پاييز نميرسيد،. تقصير خود ات بود. از همان مهر بي پنجره كه عاشق شدي، كه توي آن زير زمين نيمه تاريك عاشق شدي، بايد ميدانستي كه از پاييز تا بهار كلي راه است و تو جز زير ميز جاي ديگري براي گريههاي نيمه شب ات نداري. نميداند. هيچ كس نميداند و اين فنج كوچك پير، بيتاب تر از قبل بال ميزند و پرهاش يكي يكي ميريزند. آن طرف هميشه صدايي ميميرد و اين سو، نگاه ميكني به جملههاي نگفته كه كتاب كتاب درد ميشوند. حرفي نيست. نازنين! چه زود دير شود، چه هرگز دير نشود، بالاخره در زندگي زخمهايي هست، كه تعفن سالها بيخبري را يدك ميكشند. گفته بودم تمام نميشوند. دير يا زود بغض اين روزها را به كلافهگي همهي نداشتههاي تاريخيام اضافه ميكنم. بعد از اين همه سال، يك چيز را خوب ياد گرفتهام: وقتي كسي صداياش را ميدزدد، بايد مرد. من در سكوتهام بزرگ شدهام، در سكوتهايي كه زباناشان را اضطراب قصههاي ناتمام و خاطرههاي يتيم بسته است. نوشته بودم كه ميترسم. هذيانهام از تب نيست. سكوتام چرك كرده و پاييز هميشه زود ميرسد؛ زود و بي موقع. كاش زودتر مرده بودم...... صابر
این هم مردم ساده ما ..... باید آمده باشند سهمیه امشب سفره های زن و بچه اشان را بگیرند.... حتما امشب خواب به چشمشون نمی ره.... امروز زو تو شلوغی دیشب بنزین ارزان تر گرفتند ... پس نان شب فردا را چه کنند؟؟ یا کرایه خانه را که با حساب کار ماشین جور می شد چه کنند ؟؟ چه کنند با گرانی؟؟؟ باید امشب به نهانخانه عزلت برم.... دست بردارم از این در مملکت خویش غریب... خیلی شعر قشنگی بوده ولی من یادم نمی یاد ... |
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|