|
می خوام واقعا روبروم بشینی منم جلوت نمی تونم چشات و تصور کنم چون هیچ وقت برای تو جسم متصور نشدم تو رو مثل هوا مثل نور همیشه تصور کردم که همه جا هستی و همیشه به لطافت خون توی رگهام هستی مثل گرمای خورشید میشه مثل هر سال بیای پیشم اروم پوست صورتم و نوازش کنی می خوام گرماتو بیشتر حس کنم میشه کمی نزدیک تر از این به من بشی می خوام مثل اشکام رو چشام بشینی ولی نیای پائین می خوام مثل بغض تو صدام باشی ولی هیچ وفت نشکنی میشه امسال دیگه بگی رویا بسه هر چی دیدی ، هر چی کشیدی میشه ؟؟ مهربونم مهربونی کن مثل همیشه تو می دونی اون چیزایی که من حس می کنم و نمی دونم تو می دونی اگه من روزه دارم به خاطر ترس از جمهنمت نیست به خاطر ترس از بی تو بودن هست نگو می فرستمت بهشت بگو رویا می ری جهنم ولی قول بده هر روز صبح با صدای تو بلند شم قول بده هر روز بهم بگی دوسم داری بعد بزار بسوزم هزار بار و نمیرم می خوام صبح فردا با صدای تو بلند شم مهربونم امیدم آرزوی من بس نیست ؟؟ این همه دوری ؟؟ خسته ام بیا دنبالم به خودت قسم هز آن منتظر صدای تو ام که بگی اومدم ببرمت پیش خودم دنیا بمونه برای هر کسی که فکر می کنه می ارزه به یه لحظه با تو بودن من دنیا رو نمی خوام فقط بگو وایسه من می خوام پیاده شم حتی نوشته هامو حس می کنم وحشی شدن لطیف نیست مثل شعرای حافظ یا نوسته های الیاس
پاک کردم تمام اون صفحه ای رو که از صبح دیروز هی می نوشتم سلام عزیزم خیلی وقت هست که دیگه حالم و نمی پرسی مهم هم نیست تو اینقدر دوری ازم که حتی اگه من بمیرم هم خبردار نمی شی هم جسمت هم روحت عزیزم این هفته کلی به یادت بودم یادت باهام بود اگر خودت نبودی عصبانی نشو گر جه عصبانیت جدابت می کنه ولی خنده هات قشنگ ترن دلتنگ خنده های توام بیشتر بخند خیلی بدجنسی می دونستی ؟؟ تا گفتم مرسی عکستو گذاشتی تو سایتت ، دلم برات تنگ شده بود فوری برش داشتی خسیس حتی نمی خوای دلخوش عکست باشم ؟ بی انصاف باهام حرف نمی زنی ولی حالم و که می تونی بپرسی می دونم انقدر سرت شلوغه که وقت برای من نداری منم سرم شلوغه ولی همیشه وقتم برای تو خالیه باور کن راست می گم می بینی اینجور که نشون می دم سر سنگین تر شدم می بینی اینجا همه باور کردن من تنهام ولی تو هیچ وفت نخواستی باور کنی و همیشه یه چسبی بود که به من بزنی می بینی دیگه صبحا زیاد به چشای تو ایینه خیره نمی شم چه فایده که دیگه حرفی از تو نداره برام نه تو نمی بینی تو همیشه قاب عکس خودت رو توی ایینه دیدی ... راستی عزیزم رمضان مبارک می دونم هنوزم روزه می گیری .... ولی شک دارم که آیا هنوزم شعر می گی یا نه ؟؟ دیگه نمی خوای تو چشام نگاه کنی و با اون لحن موقرت بیتات و پشت هم ردیف کنی و من تو دلم از ذوق بمیرم و بلند بخندم ...؟؟ حیف نیست من بخندم وقتی تو نیستی کاش یه بار واضح بهم می گفتی چرا می خوای نباشم آروم بگو می دونی که وقتی هول می شم عقل و هوشم از دستم می ره باشه گوش می دم فقط قانعم کن ولی ... می دونم دیگه حوصلت سر رفته از بس واسم گفتی و من گوش ندادم مهم اینه که تو می خوای نباشم راستی می دونستی جای تو و غمت حالا سر درد همیشه همراهم شده دلم خیلی برای بارون تنگ شده کاش خدا دلش برام می سوخت و به ابرا می گفت ببارن گرچه باور نمی کنم دیگه اینجا بیای ولی می نویسم شاید کسی بهت یه روزی بگه .... رمضان مبارک
گفتم که ... حوصله نوشتن ندارم ... مخم هنگ کرده ... شاید به خاطر قرصایی هست که جدیدا می خورم شاید هم .... جدا هنگ کرده ... مثلا دیروز کیف پولم رو گم کردم یا امروز داشتم شماره ۱۱۸ رو می گرفتم همش ۰۱۱۸ می گرفتم حواسم نمی دونم کجا رفته فکر کنم اونم با تو رفت ... حیف شد تو رفتی مگه نه؟؟ شاید هم باید می رفتی دیگه !! ولش کن ... اول و آخر رفتی دیگه مهم نیست...
سیاوش عزیز ببخشین ولی از این به بعد فقط می خوام خودم اینجا بنویسم
می نویسم به یاد تو می نویسم به یاد تمام اون چیزایی که داشتم و دیگه ندارم می نویسم به یاد دلم می نویسم به یاد لبخندم می نویسم به یاد باران سکوت می کنم به احترام مرگ سکوت می کنم به احترام شکست سکوت می کنم به احترام خواهرم و باز می نویسم به یاد بهار و باز سکوت می کنم به احترام عشق می بینی کار من همین باید شده باشد اینکه احترام بگذارم به تمام آن چیزهایی که ندارم و سکوت کنم در مقابل آن چیزهایی که نباید بگویم نباید بگویم که حسم چه می خواهد نباید بگویم که پروازی را به انتظار نشستم که اصلا شاید به شکل پرواز نباشد شاید روز آخر مثل یک رویا محو شوم و اصلا پروازی نباشد . و باز سکوت می کنم به احترام پائیز که می آید و سکوت می کنم به احترام تمام تنهایی هایم که پر شده است از تنهایی
Life is not a problem to be solved but a reality to be experienced زندگی گره ای نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم اما واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد . ( سیا وش )
دیر وقتی است که دل گیرم ازین حس غریب و چرایی چرایم را کس جواب نمی گوید مدتیست بی نورم چشم هیچکس نگران من نیست گویی من باخته ام آدما خسته میشن وقتی که تنها میمونن شاخه خشکیده میشن و میسوزن اون یکی در حسرت یک لبخند این یکی لبریز از نیرنگ و دریغ از آن چیز که باید باشد که رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است. ( سیاوش )
دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟ ( سیاوش )
می گویند چون بگذشت روزی بگذرد هر چیز با آن روز باز می گویند خوابی هست کار زندگانی زان نباید یاد کردن، خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن. بر خلاف یاوه ی مردم پیش چشم من ولیکن نگذرد چیزی بدون سوز می کشم تصویر آن را یاد من می آید از آن روز! ( سیاوش )
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|