|
هرکه یارِ ماست مِیلِ کُشتنِ ما میکند آن یار نکوی من بگرفت گلوی من چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن در زمین حالا که مرگ
خیلی نوشتم...همه این عکسا و نوشته ها رو از یه وب لاگ برداشتم که حالا آدرسشو ندارم ولی خیل به دلم نشست... نمی دونم خدا هنوز منو دوست داره یا نه نمی دونم هنوز خدا بعضی وقتا دلش برام می سوزه یا نه ولی من خیلی دلم برا خودم می سوزه دیدی اون بازی رو که تو بچگیم شروع کردم زندگیمو باختم بهش ... خیلی بد شد که تو که عاقل بودی اومدی جلوم واسادی دستتو گذاشتی رو دستم گفتی دوستیم؟ منم تو سادگی و سرخوشی بچگی گفتم دوستیم .. منه بچه ولی دوستی کردم و تو دوستی فراموشت شد و شدی دشمن قسم خوردم .. خیلی بده که دوستات همه دشمن باشن و تو باور کنی دوستن بعد یهو مثل یه پرده همه چه روشن بشه.. امروز تو راه داشتم فکر می کردم من یه درخت با رگ و ریشه ام که تنها خودم می تونم با دستم تبر بردارم و ریشمو قطع کنم ... دارم به تبر فکر می کنم حالا...
خیلی حرف می خوام بزنم ولی فعلا همین بسه بقیشو شاید توی نظرات گفتم
یه هفته هست که می خوام آپ کنم ولی راستش هیچ حرف جدید و قشنگ و عاشقانه ای نیست که بخوام به کسی بگم ....
شاید الان باید سکوت کنم گفتی که بود این در گریبان برده سر این مرد ؟
دارم یواش یواش می شم مثل همه دلهره دارم از فردا از نبودن تو از اینکه آخرش رضایت بدی به اون چیزی که با من رضایت ندادی خیلی بده که بفهمی نبودت مهمتر از بودنت هست خیلی بده که تو وب لاگ خودم بیام ببینم که حتی اگه نباشم کسی نیست که بگه کجایی خیلی بده که من تنهام خیلی بده که مریض باشی تو خونه و هیچ کس نفهمه اصلا مریضی نگرانم نگران رفتنم کاش من این آدمه ته این جادهه بودم
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|