تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

هرکه یارِ ماست مِیلِ کُشتنِ ما می‌کند
جرم یاران چیست دوران این تقاضا می‌کند

 

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

 

چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب

 

در زمین
مرگی در کار نیست
آنچه هست جدایی است
تو از ما جدا شدی
یا ما از تو ؟!...

 

حالا که مرگ
در تو نفس می کشد
چه فرق می کند محبوب من !
بیایی یا نیایی !؟



اي ايزد!
اي ستمگر مقهور!
من چندمين پيامبرت بودم؟ ...


خیلی نوشتم...همه این عکسا و نوشته ها رو از یه وب لاگ برداشتم که حالا آدرسشو ندارم ولی خیل به دلم نشست...

نمی دونم خدا هنوز منو دوست داره یا نه

نمی دونم هنوز خدا بعضی وقتا دلش برام می سوزه یا نه

ولی من خیلی دلم برا خودم می سوزه

دیدی اون بازی رو که تو بچگیم شروع کردم زندگیمو باختم بهش ... خیلی بد شد که تو که عاقل بودی اومدی جلوم واسادی دستتو گذاشتی  رو دستم گفتی دوستیم؟ منم تو سادگی و سرخوشی بچگی گفتم دوستیم .. منه بچه ولی دوستی کردم و تو دوستی فراموشت شد و شدی دشمن قسم خوردم .. خیلی بده که دوستات همه دشمن باشن و تو باور کنی دوستن بعد یهو مثل یه پرده همه چه روشن بشه.. امروز تو راه داشتم فکر می کردم من یه درخت با رگ و ریشه ام که تنها خودم می تونم با دستم تبر بردارم و ریشمو قطع کنم ... دارم به تبر فکر می کنم حالا...

 

خیلی حرف می خوام بزنم ولی فعلا همین بسه

بقیشو شاید توی نظرات گفتم

+نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت10:44توسط رویا | |

یه هفته هست که می خوام آپ کنم ولی راستش هیچ حرف جدید و قشنگ و عاشقانه ای نیست که بخوام به کسی بگم ....

 

شاید الان باید سکوت کنم

گفتی که بود این در گریبان برده سر این مرد ؟
این با حریق هق هق گریه
 این در نگاهش سیلی از اندوه
 این در درون سینه اش بسی درد
 این شبگرد ؟
این سایه من بود
 این از خود و از غیر دل کنده
این سینه اش از حسرت و اندوهمالامال
 از اضطرابی سخت کنده
 این سایه من بود
 این گوژپشت بار غم بر دوش
 این خاموش
 این سایه من بود که می گفت
 با اندوه دردش را
 که سر درون چاه غم می برد
 می کشت آنجا آه سردش را
 این سایه من بود که در کوچه باغ
آواز حسرتبار سر می داد
این سایه من بود که می گفت با تو
من نمی گویم که با من باش
 و ایمن باش
با من ایمن از نگاه چشم شور و شوخ دشمن باش
گفتی که بود؟
این سایه من بود
 این سایه من بود که نومید می گردید
 در کوچه باغ خاطرات خویش

+نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت14:33توسط رویا |

دارم یواش یواش می شم مثل همه

دلهره دارم از فردا

از نبودن تو

از اینکه آخرش رضایت بدی به اون چیزی که با من رضایت ندادی

خیلی بده که بفهمی نبودت مهمتر از بودنت هست

خیلی بده که تو وب لاگ خودم بیام ببینم که حتی اگه نباشم کسی نیست که بگه کجایی

خیلی بده که من تنهام

خیلی بده که مریض باشی تو خونه و هیچ کس نفهمه اصلا مریضی

نگرانم

نگران رفتنم

 

کاش من این آدمه ته این جادهه بودم

+نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت15:39توسط رویا |