تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

عصر اونروز زیر بارونو بهم برگردون
بوسه ی رنگ تابستونو بهم برگردون
تو زمستون دس قلبت منو آتیش می زد
 کرسی داغ زمستونو بهم برگردون
توی تالار مه اون شب پاییزی نرم
 بازی لیلی و مجنونو بهم برگردون
توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد ؟
 فال راست توی فنجونو بهم برگردون
موهامو ریخته بودم دور نگاهت یادته ؟
عکسا و موی پریشونو بهم برگردون
 تو حیاط زیر درخت ، کنار حوض ماهیا
خاطرات لب ایوونو بهم برگردون
من می خوام با تو باشم فرقی نداره چه جوری
تو بمون با این کارت ، جونو بهم برگردون
با نگات باز بیا آتیش بسوزون توی دلم
 برق اون چشمای شیطونو بهم برگردون
حرفای مثل عسل ، شعرای مثل مروارید
 دعاهای زیر ناودونو بهم برگردون
 می دونی ما تو خیال به خیلی جاها رسیدیم
 لااقل ایینه و شمعدونو بهم برگردون
یادته اسم تو رو با خودن نوشتم رو دیوار
 نامه هامو نمی خوام خونو بهم برگردون
دوتا گلدون یادته دادیم به هم تا ته عمر
یه کم عادل باش و گلدونو بهم برگردون
دلمو بردی کجا راس بگو من چش می ذارم
 برو خونه ، برو بیرونو بهم برگردون
حرف و قولات چی می شه ؟ یعنی فراموشش کنم ؟
 پس تو هم قولای پنهونو بهم برگردون
دل من واسه خودش دار و درخت و گلی داشت
 تو سوزوندیش ، دل ویرونو بهم برگردون
من می خوام برم به یه جزیره ، به یه جای دور
 اجازم دست تو ا ... اونو بهم برگردون

 

....

حس نوشتن ندارم با اینکه بهار مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی داره می یاد ولی این تازگی بیشتر منو ناراحت می کنه بیشتر منو به فکر می ندازه ...

 

به یه سالی که گذشت فکر می کنم ....

 

هیچ اتفاق خاصی نیافتاد جز اینکه دیگه دوستی ندارم که اونقدر دوسش داشته باشم ...

خب اینم از امسال ...

سال دیگه چی پیش میاد معلوم نیست...

امسال که داره تموم میشه قرار بود اتفاقای خوبی بیفته با رفتنش ولی مثل اینکه اشتباه شد ما یادمون رفت.....

دیشب تصمیم داشتم خوب بنویسم ولی امروز هیچی به ذهنم نرسید که بنویسم اینجا همه چیز تکراریه جز یه چیز اونم وجود عزیز تو که همیشه همراهمه ... تو قلبمه هر روز صدای ضربان قلبم منو یاد تو می ندازه...

 

عزیزم اون سال عید یادته اون آرزوهای سبز که تو نامت نوشته بودی اون همه عشق....

چه حیف شد باد بهاری یادت برد همه رو ....

   

سال نو مبارک

با بهترین آرزوها

+نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت10:51توسط رویا | |

 

منم زیاد با اینکه رای بدم و بخوام یه آری به جمهوری اسلامی بدم موافق نیستم

منم زیاد دل خوشی از روزگاری که برامون ساختن ندارم

ولی منطقم مثل همیشه می گه باید اتحاد داشته باشیم و رای بدیم

نمی خوام به یه ائتلاف خاص رای بدیم می خوام از روی عقل و منطق و با شناخت کافی رای بدیم

خواهش می کنم قبل از اینکه برامون انتخاب کنن انتخاب کنیم...

خواهش می کنم در مورد تحریم کمی بیشتر فکر کنیم ما با تحریم اونا دقیقا نظر خودمون رو تحریم می کنیم...

تو انتخابات ریاست جمهوری تحریم کردین چی دستتون رو گرفت جز تحمل یه آدمی که مملکت و رو به نابودی و هرج و مرج کشوند....

وضع منطقاْ بدتر می شه کسی توجهی به تحریم شماها نمی کنه

بیاین فکر کنیم

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت9:8توسط رویا | |

بیا که بی قرارتم ....

 

دلم می خواد دوباره بر گردیم به خونه بچگیهام یادش بخیر چقدر دنیا از دریچه چشمم قشنگ تر بود...

یادش بخیر وقتی بچه بودم همیشه آرزوم بود تا ساعت ۵ صبح بیدار بمونم وقتی آفتاب طلوع می کنه صدای گنجشکا رو بشنوم ولی هیچ وقت به آفتاب نمی رسیدم شده بود یه آرزو برام...

یادش بخیر چقدر بچگونه رفتار می کردیم و خجالت نمی کشیدیم اگه می پریدیم تو بغل همه

کاش هنوز بچه بودم تا همه می شستن حدس بزنن وقتی بزرگ می شم چه قیافه ای می شم

یا مثلا خودم هی لباس بزرگا رو می پوشیدم تا حس کنم بزرگم تو قالب بچگیهام حس کنم بزرگ ترم ...

یادش بخیر اون شبایی که تا صبح گریه می کردم از فکر اینکه مامان بمیره و تا صبح دعا می کردم تا مامان همیشه زنده باشه ...

چقدر خدا بزرگ بود و مهربون وقتی بچه بودم ....

یادش بخیر ذوق داشتم نماز بخونم

.....

یادش بخیر عیدا بوی نویی می داد همه چی ..

ذوق زده بودم از اینکه می رفتیم شمال مامان بزرگ و می دیدم ...

یادش بخیر شیطنت های بچگی تو آب دریا

یادش بخیر شمردن روزا تا عید

یادش بخیر صدای تاپ تاپ شروع برنامه کودک

قهر و قهر بازیا یادش بخیر

گریه الکیا یادش بخیر

خنده بچگی ها یادش بخیر

حیف شد بزرگ شدم

خیلی حیف شد همه چی بد شد....

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت10:57توسط رویا |

هنوز دلهره داره قلبمو می لرزونه

دیدی عزیزکم امروز که محتاج توام جای تو خالیست

این چند وقت دوستامو شناختم

بدا رو چند تا ضربدر جلوشون زدم

خوبا رو هم چند  تا قلب

امروز وقتی نصف دیگه پولم حاضر شد همکارم گفت خدا ترسید دق کنی...

واسه این حرف کلی گریه کردم

عزیزکم چرا گله کنم از تویی که حتی اسمم هم از زندگیت خط زدی

بیچاره تو  از کسی که متنفری باید عاشقت باشه

بیچاره من کسی که ازم متنفره باید عاشقش باشم

یعنی کسی منو نفرین کرد که اینجور زمین گیر شدم

عزیزکم نیستی که ببینی هر ثانیه بدون تو واسم چند سال می گذره

مثل اینکه خدا دلش برا دلم سوخته گفته بزار بی پولش کنم عاشقیش یادش بره

ولی این دل لامصب

کاش تو این جاده بی انتها بودم

کاش گم می شدم

منتهای آرزوی تو همینه

دعا می کنم به آرزوت برسی عزیزکم

 

سلامی رد و بدل می کنیم و دستی
 با ترس و تحسین و احترام
 بلکه گرمای استخوان نسلی سوخته
 ببالد از آوند شیره های خام
 تا به گل نشستن گونه های گیاهی ام
 و بعد هم که راه می رویم
با احتیاط و با حفظ فاصله
 هی
آن بار هم که به این جای قصه رسیدیم
کسی از روبه رو
 دل به شک از بوی حرفهای ساده مان گذشت
 و گوش کوچه از گوشه های تلخ برزخی پر شد
....

نشانی ام
 اتاق کوچکی است
 با پنجره ای بزرگ ، گشوده به دورهای گم
 و سقف کوتاهی ، برای خیره شدن ، به آرزوهای بلند
 و دیوارهایی سرشار از عکس های خدایی
با جمجمه ای ضخیم
 و ذهنی تاریک در تدارک انتقام
 تا اینکه
با نورهای تازه می وزی و
 پر می کنی اتاق کوچکم را
از گرمی فنجان شیر و
 سپیدی دستمال و
 شستی و بوم و رنگ
 و تصور تمام قد خویشتنت
....

ناتوان از تکلم روزمره
 محتضرانه پیچ خورده است
 زبا بیهوده در خلائی بزرگ
 پیش از این که بیایی
حالا که آمدی
 کمکم می کنی که دست های کفن پیچ را
 به زانوان خودم برسانم
 و سوال می کنی : اینجا کجای زمان است ؟
 که به دست هر که نگاه می کنی
 بمب ساعتی بسته است ؟
و زیر سینه بند هر زنی که می گذرد
جفتی کبوتر مرده ست که روی نوک هایشان
 آواز مسجعی چکه چکه تپیده است
 این
 خیابان دادگستری ایا نبود ؟
 و آن دستهای عاشقی که می شناختیم
 حالا از هم جدا جدا
 سعی می کنی بیهوده
 بیهوده روی زانوان خودم به هوش بیایم
 و باور نمی کنی اصلا
 که در اعماق سلولهای خکستری ام
 چیزی به گرمی خورشیده مرده است
 چیزی به گرمی خورشید
 پیش از این که بیایی
 حالا
 خماری سیاه آن همه شب را
 همیشه همانطور خیس و خسته
 به خواب و خک و خاطره بسپار

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت11:2توسط رویا | |

خیلی وقته که ننوشتم ....

 

دیگه انگیزه ای نیست وقتی تو نیستی ... مهم نیست همه می خونن ...

مهم اینه که تو نمی خونی مهم اینه که تو نمی خوای

....

چند وقتی هست که من و خدا سر سنگین شدیم ......

راستش نه اینکه دلگیر باشم ... نه اینکه نا امید باشم ازش ... فقط دیگه روم نمی شه ...

چی بهش بگم وقتی اومد جلوم نشت زل زد تو چشام گفت چرا؟؟

گفت چرا هر چی گفتم نکن انجام دادی؟؟؟

گفت مگه کم نازتو خریدم که هر جا نشستی گفتی باهام قهری؟؟

گفت و پرسید و گفت؟؟

 

بگم چی بهش ؟؟

چیجوری نگاش کنم اونی رو که حتی یه شبم تنهام نذاشت تو این شبای سختی ...

چیجوری دوباره ناز چشاشو بکشم و بگم که بی تقصیرم!!

یعنی اون باور می کنه که من هنوز که هنوز  هست بعضی شبا دعا می کنم؟؟

یعنی می شنوه صدای دعامو؟؟

یعنی ازم دلخوره؟؟ یعنی اونم ازم متنفره؟؟ شاید اصلا خدا نخواد بیاد جلوم بشینه یا زل بزنه به چشام شاید تمام دنیا رو بده بهم که دیگه منو نبینه مثل .....

اون مهربونه مثل سنگ نیست مثل دیوار نیست مثل سیگار نیست ...

اون می شنوه

اون نمی سوزه ...

اون نمی سوزونه

...

 

راستی چند وقتی هست بی خودی خسته ام عصبیم .... شاید همش به خاطر این همه تنهایی هست که مثل یه حصار دورم کشیده ...

باید بشینم تکلیف خودمو با خودم و خودت مشخص کنم ....

شاید یه روزی به این همه پا فشاریم واسه بودنت خندیدم و بلند بگم چه آدم بدی بود

عزیزکم مواظب خودت باش

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت0:35توسط رویا | |