تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

صبح عوض می شه

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت2:25توسط رویا | |

صبح وقتی چشام باز شد اینقدر ناراحت بودم که نمی خواستم از زیر پتو سرم و بیرون کنم و باور کنم یه روز دیگه شروع شده ....سر خودم کلاه گذاشتم چشام و بستم که بگم آفتاب و ندیدم

زنگ زدم شرکت بگم امروز نمی یام

ولی بعد دیدم ساعت نمی گذره ....

ثانیه ها رو می شمردم ... تموم نمی شدن

حالا تو شرکت نشستم دارم فکرمی کنم....

اصلا چشام باز نمی شد ...

خورشید چقدر حس قشنگی داره صبح ها وقتی بیدار می شه

الان داشتم این شعر و توی وبلاگ عادل می خوندم ....

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی،

                تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی ،

                            تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی،

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم،

 پدر آن شب خیانت کردی،

شاید نمی دانی به دنیایم هدایت کرده ای، شاید نمی دانی،

از این بابت جنایت کردی شاید نمی دانی.....

...

طفلی مامان بابا

 اونا که از اولش نمی خواستن من بیام طبق معمول خواست خدا بود

جالبه خدا همیشه می خواد

خدا همیشه می گه

خدا ....

راستی هنوز نرفته دلم برات تنگ شده

کاش می شد غرورم و بشکنم بگم برگرد...

دلم می خواست شروع کنم

طفلی دلم خسته شده از بس که شکسته و گرفته کنج این سینه

کاش می تونستم بازش کنم دلم و بگیرم رو دستم نگاش کنم

بعد یه لیوان آب یخ بریزم روش تا خنک بشه

حس می کنم دل داره تو سینه میمیره

خدا کنه نمیره

خدا کنه نگیره

+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت14:55توسط رویا | |

سلام....

یه دور کامل نوشتم بعد پاک شد

دیگه حسی نموند که بنویسم

می خواستم بگم قصه ما هم تموم شد

چی بگم بهت عزیزم؟؟

 

عزیز رفته؟؟

چی بگم؟؟؟؟

همه حرفامو گفته بودم

دل من حالش خوشه...

گاهی می ترسم بمیره.....

قسمت نبود ....

هزار بار گفتم از صبح تا حالا بازم می گم

قسمت نیست که من و تو ما بشیم

طعنه نمی زنم من واسش بمیر بمیره......

من تا کی این وسط خودمو بکشم ؟؟

 نقطه ته خط

........

خدا نخواست تقصیر ما نبود...

من سعی خودم رو کردم نشد که بشه

خب هیچ وقت نمی خواستم بگم

قصه ما به سر رسید.....

خداحافظ

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت12:26توسط رویا | |

حوصله ندارم کلاْ ....

 

عکس هم سانسور کنیم

 

کاش می شد خود من رو هم سانسور کنیم....

جدیدا خیلی به سانسور علاقه مند شدم

داشتم چل چله رو می خوندم و با خودم فکر می کردم چقدر خوبه که آدم توهم داشته باشه که شاعره و اصلا شاعر نباشه و با اعتماد به نفسی که  تنها از اون سراغ داشتم بگه من شاعرم

من چرا نتونم مثل اون اراجیف رو بدون وزن و قافیه بزارم کنار هم و بگم که عجب شعری گفتم ...

شعر هم مقوله قشنگی هست که با هم در موردش حرف بزنیم...

بگذریم

چند وقت هست از هیچ کس خبر ندارم .... از خودم هم خبری ندارم .....

تصمیم دارم امسال تصمیم بگیرم که مصمم باشم....

 

زیاد تصمیمات منو جدی نگیرین ...

راستی من یه کاری کردم که یه کاری کنم ولی همه چیز ریخت به هم یهو

کائنات از دست من کم آوردن خدا هم داره به این فکر می کنه که موقعی که تصمیم گرفت من بیام داشته به چی فکر می کرده....

صبا برگشته ولی مثل اینکه زیاد حالش خوب نیست

راستی یاد صابر بخیر....

یاد رویا بخیر....

 

یاد تو بخیر

راستی آیا کسی برنامه ای سراغ دارد که من بتوانم خود را از ایگنور در بیاورم ؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت11:47توسط رویا | |

قراره چی پیش بیاد نمی دونم

مهمون بازیای عیدم تموم شد

اون اتفاق خوبی که قرار بود بیفته نیفتاد

قبل از سال تحویل فکر کرده بودم خدا دوسم داره ولی حالا که خوب نگاه می کنم می گم خدا باید برای چی منو دوست داشته باشه!!!

دارم پیر میشم

 

می شه دعا کنین!!!!

 

خشک شدم مثل یه درخت که تو زمستون سرما ریششو سوزونده و فقط ازش یه تنه خشک مونده

مردم چه فکرایی که در مورد من نمی کنن دنبال یکیم که منو خوب بتونه بشناسه

یا من خیلی پیچیده ام یا اینکه اطرافیانم توجهی به من ندارن

راستی تمام دوستانی که هنوز نیومدم بگم عیدتون مبارک

 

ای خدا رحم کن

+نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت13:10توسط رویا |