تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

 

امروز ، چرکنویس ِ پک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور رویدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بعد بر می گشتم
و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!
می بینی!؟

خسته ام

 

به اندازه تمام بعد از ظهرهای دلگیر کودکی و بزرگسالی ام

خسته ام از تمام زندگی

خسته ام از تمام فکرهای شلوغ

خسته ام از تمام انگیزه های دروغ

خسته ام از همه دنیا خسته ام

این همه خستگی نمی دونم از کجای روحم سر درآورده

می خوام یه هفته تمام تحصن کنم

ولی نمی دونم کجا

آخه خدا کجاست که برم جلو خونش تحصن کنم اینقدر نخورم و حرف نزنم و نخوابم تا بمیرم

آخ که این همه خستگی تو زوایای تمام جامعه داره منو از پا می ندازه

این روزا به هر کی می رسم خسته هست و دلزده

این روزا هر جا می رم همه می خوان بمیرن یا بخوابن

هیچ کس دنبال زندگی نیست

ولی این زندگی ادامه داره باید ادامه داد

آخ خدا چقدر می خوام برگردی

هنوز دارم فکر می کنم سر کدوم اشتباهم ترکم کردی

من که دیگه حین این زندگی ثانیه به ثانیش دارم بهت التماس رحم می کنم

چرا رحم نمی کنی!!!

شاید هم داری رحم می کنی

مثل یه راهبه می مونم که صبح تا شب صلیب به دست دارم دور این دیر می گردم و التماس می کنم

خدایا به کسایی که دوست دارم رحم کن

خدایا رحم کن

خدایا رحم کن

خدایا رحم کن

خدایا رحم کن

 

 

امشب شب ِ فرارمه! تو که نگهبان ِ شبی،
نترسونم از غضب ِ یه مُش ستاره حلبی!
من ُ بزن! نشون بده یه سرباز ِ نمونه ای!
اسم ِ‌شب ُ ازم نپرس! تو ناجی ِ شبونه ای!
من ُ بزن! منُ بزن که مرگ ِ من نجاتمه!
گاهی یه مرگِ باشکوه، به زندگی مقدمه!

سیم ِ خاردار من ُ از فرار نمی ترسونه!
تیر ِ اخطار من ُ از فرار نمی ترسونه!
 

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت10:5توسط رویا | |

 

خط کشیدن دور همه

گذشتن و خوب بلدم

 

برای گریه کردنات یکی دو روزی کافیه

فقط من از ایننجا می رم فکر نکنم چیزی بشه

 

نه اسمون زمین می یاد

نه ابری بارومی می شه

*****

 

شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

 

وطن یعنی صف نون و صف شیر               وطن یعنی همش درگیر درگیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت     همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی تمام سهم ملت           یه تکه نون و باقی هم خجالت

وطن یعنی که اصلاحات چینی      وطن یعنی که روز خوش نبینی

وطن یعنی همین اییینه دق         وطن یعنی خلایق هرچه لایق

وطن یعنی تحمل تاب طاقت      وطن یعنی حماقت در حماقت 

 

آخ که چقدر حرف دارم

چقدر موضوع

خسته ام از این شهر بی امان

چقدر دلم خدا می خواد

حس بدیه گم شدن توی شهر شلوغ بدون هیچ آشنایی تازه هر کیو فکر می کنی آشناس می خوای بری زیر چترش تازه می فهمی اون یه آدم خوبه که هزار نفر زیر چترش پناه گرفتن و تو تازه می فهمی که بشتر دلت می خواد زیر بارون وایسی و خیس شی تا بین اون همه جمعیت له شی و منت چتری  و بکشی که بی منت روی سر همه هست..

چقدر حال و هوام بده

دیشب قرار نبود زیاد شبیخون بزنم به گنجینه افشین ولی شد دیگه ...

آخر شب بین بیداری و خواب به همه چیز باز فکر کردم

باز تصمیم گرفتم یه مدت بی خیال بشم....

 

راستی عزیز رفته دلم برات تنگ شده تا تنها می شم بهونت و می گیرم خیلی بده

کاش دلت نمی یومد

کاش خدا بخواد

دیشب خوابای خوبی دیدم که همه تعبیرای قشنگی باید داشته باشه

امیدوارم تعبیر خوابم تو باشی

آخ که چقدر حرف دارم

چقدر موضوع

خسته ام از این شهر بی امان

چقدر دلم خدا می خواد

حس بدیه گم شدن توی شهر شلوغ بدون هیچ آشنایی تازه هر کیو فکر می کنی آشناس می خوای بری زیر چترش تازه می فهمی اون یه آدم خوبه که هزار نفر زیر چترش پناه گرفتن و تو تازه می فهمی که بشتر دلت می خواد زیر بارون وایسی و خیس شی تا بین اون همه جمعیت له شی و منت چتری  و بکشی که بی منت روی سر همه هست..

چقدر حال و هوام بده

دیشب قرار نبود زیاد شبیخون بزنم به گنجینه افشین ولی شد دیگه ...

آخر شب بین بیداری و خواب به همه چیز باز فکر کردم

باز تصمیم گرفتم یه مدت بی خیال بشم....

 

راستی عزیز رفته دلم برات تنگ شده تا تنها می شم بهونت و می گیرم خیلی بده

کاش دلت نمی یومد

کاش خدا بخواد

دیشب خوابای خوبی دیدم که همه تعبیرای قشنگی باید داشته باشه

امیدوارم تعبیر خوابم تو باشی

+نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت15:47توسط رویا | |

چمباتمه می زنم کنار تنهایی
 و بار چرتکه ای که ندارم
 حساب ورشکستگی ام را
 نگاه می دارم
 حساب آنچه که از دست رفته است
 تمام آنچه که در خاطره ات خک می خورد
همین که برخیزم
 همین که دو امتداد روسری ام را
 به آرزوی تازه ای گره بزنم
دوباره
زندگی آغاز می شود

۲۵ ساله شدم....

ممنونم

که یادتان ماند تا یادم باشد ۲۵ سالی هست تبعید شده ام

ممنونم بهترین دوست اولین یاد آوری همیشه از توست

دوستت دارم

هر جا هستی ....

همیشه ساعات آغازین روز دست پاچه زنگ می زنی تا دلگیر نشوم حول و حوش ۱۲.۱ دقیقه شب ....

ممنونم که خاطرت مانده است خاطراتم

راستی عزیزم ممنونم که خاطرت نماند چون نمی خواهم هیچ وقت برای تو مهم باشد

شیوای گلم "یاور همیشه مومن" ممنونم

سعید "بی تو  نه بوی خاک نجاتم داد ....نه شمارش ستاره ها تسکینم ....چرا صدایم کردی؟
چرا ؟......سراسیمه و مشتاق "

ممنونم

امیر تنهای عزیز ممنونم که هستی همیشه متفکر و آرام پشت تراکم این همه متن همیشه راحت پیدایت می کنم .... آشنایی و مهربان....

ممنونم

صبای گلم نیستی ولی ممنونم که خیلی چیزها در طول راه نشانم دادی

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید ....

 

......

باید تمام توانم را جمع کنم

یک گام دیگر برداشتم

میتوانم این راه را تا ته بروم

هنوز بچه گانه می نویسم مثل انشاهای دوره ۱۵ سالگی ام مثل شعرهای کوتاه دفتر شعر نوجوانی ام

 

                         خدایا

ممنونم 

+نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت9:54توسط رویا | |

 

چرا جواب نامه های قصیده ام
سپید می رسند ؟
 می توانستی تکه ای تبسم مسیحایی
 روی کاغذت بچسبانی
می توانستی لااقل بهانه بنویسی
 
ببین عزیز ترینم
به هر حال بازی تمام شده دیگر
 حالا تو در محاصره ی رؤیاهای منی
 می توانی از پشت خاکریز خط مقدم
 بلند شوی و دست سوگند روی سینه بگذاری
 و پرچمی سپید روی خک بکاری
 و هفت بار بگویی
من قول می دهم
 تمام خطوط مرزی جغرافیای ذهنم را
 با هفت آب بشویم

بیهوده دارم تلاش می کنم

نه اینکه تلاش من ثمری نداشته باشه ولی می دونم اون چیزی که من می خوام اینجا نیست

چرا باید برای داشتن یه عشق همه جواب مثبت بدن؟؟

چرا باید با منطقی کسی و دوست داشت؟؟

چرا من مثل شماها فکر نمی کنم

شکست می خورم ولی بی حساب کتاب عاشق می شم

مهم نیست

مهم نیست که تصمیم گرفتی نباشم

یا منطقی باشی

من واسه دوست داشتن کسی از کسی اجازه نمی گیرم

من می خوام دوست داشته باشم

دوست دارم

به کسی هم مربوط نمی شه

نمی شه

نمی شه

حالا می خوای پیشم باش یا برو

می خوای بشین از این و اون اجازه بگیر یا بگو برو

من تو دوست داشتن از کسی اجازه نمی گیرم

چرا اونی که می گه دوست داره هیچ فرقی بین تو و اونا نمی زاره

مهم نیست نزاره

خوب این کوله بارم و باید کم کم جمع کنم بزارم رو دوشم برم

مهم اینه که پر تر شده گرچه حملش سخت تره

ولی نمی خوام دیگه جایی که آدمی هست توقف کنم

باید برم

شاید وسط یه دشت و بیابونی چند دقیقه ای تامل کردم

ولی می رم

این راه  باید برم

تنهایی می رم

ولی تو کوله بارم یه عالمه چیزای قشنگ دارم

یه عالمه عشق

یه عالمه خاطره

یه عالمه حسای قشنگ آدمی

همشون و جمع کردم

از دستشون نمی دم

مال من هستن

حداقل همین احساس ماله خودمه

 

 woke up
It was late
I left my morning
To the fate
All alone
Not a soul in sight
I fucked up
So I tried to fight

Too fogged
Too disturbed
Too sedated
Too curbed

May be I could kill myself
May be I could kill you
May be I m dead already?
May be I m just blue

I exist
But I m invisible
My flame
Is extinguishable
I got up
But hit the floor
I could see
Life close its door

Too cold
Too frozen
Too numb
Too deadened

May be I could kill myself
May be I could kill you
May be I m dead already?
May be I m just blue

Who cares?
Who cares?
When I m gone


When I m dead
It’s the same
All the same.

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت11:11توسط رویا | |

نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد
از ما دوتن به یکی اکتفا کنید
                              او را رها کنید

 

چه شبای سخت و سردی

چه ساکتن این شبا

چقدر فکر باید می کردم دیشب

چقدر فکر

این همه خبر تو یه روز

صبح اولش که شوک اون بولوتوث گرفت منو

بعدش داستان اون دخترک

حتی تو رو هم تو این فکرا فراموش کردم

بعدش محبوب قشنگم که اون خبر قشنگ و به من داد

وقتی داشت اون خبر و به من می گفت مثل اینکه تمام توانم واسه تحمل اون همه اتفاقا تموم شده

دو دل بودم باید گریه کنم ؟؟

بلند بلند بخندم؟؟

ولی سکوت کردم

نباید می خندیدم

نباید گریه می کردم

فقط محبوبم و بغل کردم

فکر اینکه چند وقت دیگه تو لباس قشنگ عروسی می تونم ببینمش خوشحالم می کرد

ولی مگه فکرای قبلی می ذاشت غرق این خوشحالی بشم

این بغض هم مثل یه بختک افتاده بود تو گلوم

وقتی پام خونه رسید حس می کردم الان ممکنه مغزم کم بیاره

باید فکر می کردم

فکر کردم

فکر کردم

بغض کردم

ولی نشکستم

آخر شب هم بین بی خوابی هام باز بهونه گیری کردم

بهونه تو رو گرفتم کمی اومدم اینجا نشستم ولی تو نمی خواستی باهام حرف بزنی

مثل اینکه ازم می ترسی

اصرار نکردم

ولی وقتی رفتم تو رختخواب به این فکر کردم که باید اصرار می کردم

باید باهات حرف می زدم

شاید می شد که این همه چیزای عجیب غریب و واست تعریف کنم

ولی بعدش به این فکر کردم که تو الان شاید داشتی شکایت منو و به اونا می کردی

قبل از اینکه خوابم ببره به این فکر کردم که باید یه کاری بکنم

تو رو باید برگردونم

باید یه فکر برای ماجرای دخترک هم می کردم

فکر کردم

تصمیم گرفتم

و صبح وقتی رسیدم اولین کارم این بود که پی گیر ماجرای دخترک بشم

بعدشم یه بحث طولانی در مورد اون بولوتوث

..............

خدا وقتی اینجوری تنهام بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم

ولی چقدر دلم می خواد رو پات بشینم

مثل این بچه تقصا خیره بشم به چشات

بعد هی غر بزنم

نق بزنم

هی بگم کجا بودی

تو هم هی لباتو غنچه کنی قربون صدقم بری

آخه من هنوز دختر لوسه هستم 

+نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت10:0توسط رویا | |

۵ خرداد ۱۳۸۷

هی فلانی!

    می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

       و تو تنها می مانی!

   راستی!

          نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

            مثل همه ی فلانی ها ؟!

 

 من باید آدم جالبی باشم  در عرض چند ثانیه متحول می شم

عصبانی می شم

آروم می شم

خوشحال می شم

شعر بالا خیلی دوست داشتنی بود

.....

۶خرداد ۱۳۸۷

بعضی وقتا من باعث می شم دو تا آدم به ارزش همدیگه پی ببرن

سکوت!!!

وقتی عصبانیم حس می کنم یه دیگ آب گرم ریختن تو سرم و هر آن ممکنه یکی از مویرگهای سرم پاره بشه

....

دیشب حس می کردم توی یه دریای طوفانی تو یه شب تاریک موندم

که خیلی بی حس اومدم روی آب ولی یهو یه موج بلند تمام نفسم رو می بلعید...

حس خفگی داشتم تا چشام می خواست بسته شه دریا منو تو خودش فرو می برد

یا بعضی اوقات دوباره با پا درد یهو سینگین می شدم  از رو آب و به اعماق فرو می رفتم

تا آخر بین این بی قراری ها دریا منو تو خودش فرو برد

و الان حس می کنم که مثل یه جسد ته اعماق اقیانوس  موندم که ماهیا بعضی اوقات میان به دست و پام توک می زنن....

خوشحالم که دارم یاد می دم به همه تا روحشون رو دریابن

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم.............

 

***

۷خرداد ۱۳۸۷

هنوز نمی تونم قبول کنم

نمی دونم چیکار کنم

مستاسلم

هنوز خاکشون نکردم

و دیگر هبچ...

چهارشنبه ۸ خرداد

دیشب آخر بابام رفت خاکشون کرد

نمی دونم چرا یه حالت دلسردی بهم دست داده

نمی دونم چمه

راستی خدا هم مثل من هیچ وقت درک نشد و همه خواستن تنها خدا رو زیر سوال ببرن و بشناسن

شناختن خدا سخت نیست

یعنی من فکر می کنم می شناسم

این آخرین سریال این هفتمه

کاش کمی خدا رو آدم ها درک کنن

خدا به این لطیفی

به این مهربونی

چرا به خدا هم شک کنم؟؟

گور پدر آخوندا واسلامشون

خدا رو عشق

دیشب بین فکر کردن به کوچولو ها خوابم برد

صبح هم بین دو دلی بین اومدن و یا نیومدن بیدار شدم

حس می کنم مریضم

روحم قلبش درد می کنه

مثل اینکه انسداد عروق گرفته

باید ببرمش آزمایشگاه

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت13:56توسط رویا | |

 

قهر
نام دیگر مرگ است
 قهر می کشد ما را
 بی طناب و تیر و مجازات رسمی و قانون
 یکی دو واژه تلخ و تمام ...

 

قرار بود ادامه بنویسم ولی شاید بعد الان حوصله سیاسی فکر کردن ندارم....

بعد از یه مدت بیداری حس می کنم امروز اگه بخوابم می میرم

این چند روز احساس می کنم خیلی شلوغ شده فکرم

بوی خون

بوی سیلی

بوی عشق

بوی شوق

بوی قهوه

بوی خستگی

....

خسته ام

چشام درد می کنه باید فکر کنم ...

چند وقتی هست درست نخوابیدم...

دلم می خواد بخوابم

+نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت15:8توسط رویا | |