تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

 

بهونه نوشتنم ایندفعه دوست هست

بهترین

و مهربون ترین دوست

 

خودت خواستی که دوست صدات کنم

تقصیر من نیست

می دونم صبح نشده یه حس عجیب مثل دل گیری میاد سراغت

اون موقع نه من هستم پیشت نه بقیه دوست ها

دلت می گیره

نمی دونم چرا ...... شاید از اینکه از اون جای امن اومدی به این دنیای نا امن

وقتی دلت گرفت به نتیجه های زندیگیت نگاه می کنی

نگاه کن

ببین چقدر دوست داری

اونقدری که من هم نمی تونم تصور کنم

البته اینها همه نتیجه تلاش هایی هست که تو این بیست و اندی سال انجام دادی

شاید خیلی جاها نرم بودی

شاید خیلی جاها سنگ بودی

شاید یه جایی دل کسی و ناخود آگاه شکوندی

شاید شکستی

ولی همه اینها تمام اون راههای هست که تو با عجله برای بزرگتر شدن

فهمیده تر شدن

بالغ شدن باید می رفتی

دوست

بهترین

سالروز تبعیدت را نمی دانم باید تسلیت بگویم یا تبریک

تبریک می گم

به خودم

چون در همچنین روزی یک دوست برای من آفریده شد

یک هدیه از جانب خدا

قرار بود شادیمان را تقصیم کنیم

نشد

ببخشید

شادم

در عین تنهایی شادم که تو هستی

مبارکم باشد این هدیه الهی

 

 

*******

۳۰ تیر ۱۳۸۷

 

بازم تولدت مبارک

 

منو از بوی تند الکل و دود

منو از بسته های خالی قرص

منو از کافه های در به دری

منو از قهوه های تلخ بپرس

 

 

+نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت15:36توسط رویا | |

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت15:50توسط رویا | |

 سلام یگانه ترینم
 سپاسگزارم
 به خاطر تمام نامه های ناتمام و مچاله ات در باد
 لابد نامه را که باز می کنی 

 سیگار سرد سفیدی
 کذاشته ای ما بین حرکت لبهات
و چند سرفه می کنی که دوباره کبود می شوم از اختناق مجاری وحشت
 بگذر
چه بهتر
 از خبرهای خوب و تازه بگویم
 دی شب دوباره خواب دیده ام
 تمام راه های جهان
 به خیال تو ختم می شوند

 

 ****

سرم و زیر گرفتم نمی خوام به مانیتور نگاه کنم

دارم فکر می کنم به تو به همه

دارم فکر می کنم به خودم به همه

 و امروز بعد از چند وقت که یادم نیست صداتو شنیدم

....

خوب این هفته یعنی چی می شه؟؟

شاید هم مثل تمام هفته های دیگه خوب بیاد و رد بشه

....

وقتی دلم می شکنه بهونه گیری زیاد می کنم

وقتی دلم می شکنه دلم می خواد برم تو لاک خودم

نمی خوام با هیچکی حرف بزنم

زحمت نکشین نظر ندین

حوصله ندارم

بحث نکنین

این چند روز هوا خیلی خوبه واسه مردن

این چند وقت تمام دنیا بوی جهنم رو می ده

سرم درد می کنه

+نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت10:25توسط رویا |

  دوره ارزانیست

شرف اینجا ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و
دروغ از همه چیز ارزانتر
و
چه تخفیفی خورده است قیمت هر انسان

وه چه ارزانیست

 

 و یک روز در تاریخ جمهوری اسلامی ایران رقم خورد

 

و

و

 

 

 و

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم
تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم

 

 

تصاویر گویاست...

همین

+نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت10:9توسط رویا | |

   

خوب به قول دوستان به من نمی یاد  شاد بنویسم

نمی نویسم

من چرا باید اصلا شاد باشم...

چه دلیلی ممکنه وجود داشته باشه...

یه دوست خوب؟؟؟

 

خوب آره دلیل قشنگی می تونه برای شاد بودن باشه

ولی کافی نیست

آخه دنیا هنوز همون دنیاست

هنوز آدما همون آدمان

هنوز من حس می کنم قلبم درد می گیره وقتی یاد اون می افتم

هنوز هم تمام ساعات روزم رو اونجور که دلم نمی خواد ولی مجبورم می گذرونم

اونجور که دنیا خواسته زندگی می کنم کاملا دست و پا بسته

ولی از گذشته شاد ترم

من نمی دونم چرا امروز فکر کردم من می تونم شاد بنویسم

تازه دوستم هم مثل من هزار تا دوست دیگه داره

دوستم هم یه عالم آدم سیاه سفید تو زندگیش هستن که من هم جزو یکی از اون آدمهام

مثل اینکه من کلا اینجا نمی تونم شاد باشم

الان که فکر می کنم یه عالم فکر دیگه واسه غصه خوردن پیدا کردم

باید غصه تمام بچه هایی که فکر می کنم هم سن و سال خودم بودن و توی فیلم مشق شب ازش

فیلم گرفته شده بود رو هم بخورم

بیچاره نسل غمگین و افسرده و مضطرب من

با مشق های زیاد و تنبیه های زیاد

با تشویق های فراموش شده

با نگاه های افسرده یا ترسیده

با شیطنت های از یاد رفته بابت مشقهای زیاد

تنبیه های زیاد

خنده های کم

بمب های زیاد

آژیر های نا آشنا

با والدین بی سواد

با پدرهای عصبانی

 

نه من نمی تونم شاد بنویسم

....

 Aاین نظر سنجی که سمت راست صفحه هست برای شما گذاشته شده تا نظرات شما رو هم بدونیم

جالبه اونایی که به احمدی نژاد دوباره می خوان رأی بدن مثل اینکه مساوی هست با اونایی که نمی خوان این کار و بکنن

یا اینکه یه نفری هست که هر روز میاد اینجا یه بار می گه که من رأی می دم

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت9:30توسط رویا | |

 

 

 

گاه گاهی
 
شبیه شوقی بزرگ شوقی که پنهان نمی شودش کرد
 
بر در می کوبی و میخ کوب تماشات
مات می شوم
 
خلاصه کنم
 
این خانه کوچک است
و سقف کوتاه آرامش
 آوار دم به دمی ست

 

********

 

ثانیه ها .....

 

انتظار....

 

ترس.....

 

تمام دارای من تو این چند وقت محسوب می شه

من می ترسم حتی از خودم

از این همه بی پروایی خودم می ترسم باز کار دست دلم بدم....

حالا که برگشته یه دلهره عجیب تو دلم افتاده مثل اینکه قرار زلزله بیاد و هم چیز و به هم بریزه این یه ذره آرامشی که وقتی نبودی با هزار بدبختی جمع کرده بودم ....

حالا هم آرامش قبل از شروع زلزله رو دارم حس می کنم

می ترسم

می ترسم

یعنی چی می شه؟؟

یا باید نابودت کنم

یا باید نابود بشم

هر دوتاش به اندازه هم سختممه

موبایلمو از چشام مخصوصا دور می کنم ولی بعد با دلهره می یام نگاه می کنم بهش شاید زنگ زده باشی...

بعد با خودم می گم نه اون بعد از دو سال اومده ایران نباید وقت داشته باشه که به من زنگ بزنه

بعد تکرار می کنم که شاید دلش برام تنگ شده شاید تو ایران هوامو بگیره

خدایا چه روزایی رو دارم می گذرونم

بازم دست به دامن خدا شدم

بازم صبر می خوام

بازم می خوام که اینقدر بی هوا هوایی نشم

 

                                             ********

 

پنج شنبه ۱۳/۴/۸۷

 

دیشب حال خوشی نداشتم

بحث

دعوا

با کسی که ادعاش می شه با منطق هست و اشتباه نمی کنه

شنیدن حرفایی که منو یاد گذشته انداخت

از کسی که ادعاش می شه

 

یه بحث سر یه کلمه که هر کدوم یه جور معنیش می کنیم

یکی می گه آزادی تنها یعنی آزادی مدنی

و یکی می گه بابا جون آزادی یعنی مجموع آزادی های فردی و اجتماعی که به فرد بر اساس قانون و عرف جامعه داده می شه با این حساب که قانون این مملکت از بیخ و بن خرابه ...

 

در هر صورت من همیشه به این فکر کردم که هیچ وقت به بچه ای که شاید باشه و بچه من باشه نگم نه

بلکه یادش بدم

تفهیمش کنم

و خودش باشه که انتخاب کنه بین خوب و بد

با اینکه من هیچ وقت توجیه نمی شم که دخترای دانشگاه ساعت تفریحشون نمی تونن و نباید دور هم جمع بشن بخندن برقصن ....

 

زمانی که ما دانشجو بودیم یه ساعتهایی که استاد نمی یومد همه بچه هایی که با هم جور بودیم جمع می شدیم توی یه کلاس یا می زدیم و می رقصیدیم یا می خندیدیم

و حالا حسرت تمام اون روزهایی رو می خورم که اونجور شاد بودیم

 

و دلم برای تک تک دوستای دانشگاهم تنگ شده

 

و حالا که درسم تموم شده بگم ای وای بده دخترا برقصن

من نمی گم جای رقص تو دانشگاه هست و این کار صد در صد باید انجام بشه

ولی اون طفلی ها حتی اندازه ما هم نباید جوونی کنن؟؟

چه عیبی داره ساعتهایی که بیکارن و دور هم جمع شدن حالا تو بوفه  یا یه کلاس خالی اگه خواستن حالا که موسیقی هم تو همه موبایلا هست دور هم برقصن ....؟؟؟

 

تو رو خدا اگه نمی فهمین من چی مگم شروع نکنین اراجیف گفتن

قسم می خورم اولین فحش یا بی ادبی تو این وبلاگ بیاد پاک می شه

....

 

تمام شب و خواب تو رو دیدم

خواب دیدم اومدم پیشت

تو مثل همیشه سنگدل بودی

و من مستاصل

شاید این فکرای روزه که خواب شبم و مشخص می کنه ...

 

در کل حال و روز خوشی ندارم

 

***********

جمعه ۱۴ تیر

ساعت ۳ بعد از نیمه شب

 

نمی تونم بخوابم

ناراحتم

دلگیرم

می خوام دیگه به هیچ وبلاگی سر نزنم

حوصلشون و ندارم دیگه

چه بارونی داره میاد بوی خاک می یاد

چقدر دوست دارم این بوی خاک و

 

 

چه روز خسته کننده ای

بشین همش خودت رو واسه دیگران توجیه کن

آخرش با یه تو دهنی خفه شی

خسته ام

از همه این روشنفکرهای الکی

از خودم

از این بحث های مزخرف

بی نتیجه

خسته کننده

با دوستات

با دشمنات

با غریبه ها

که چی؟؟

 

آخه یکی نیست دختر جون دنبال چی می گردی تو این کشور تهوع آور

 

تو هم مثل بقیه بمیر

لااقل بمیر

این همه حرارت واسه چی ؟؟

دارم می سوزم

عصبانیم

مستاسلم

خسته ام

باز هم خسته ام

 

خدایا کمک کن راه درست و برم نمی خوام دنباله رو دیگران باشم

نمی خوام گوسفند باشم

نمی خوام یه جسم متعقن باشم

کمکم کن خدایی که فراموشم کردی

 

و امشب شب اول رجب بود

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت15:4توسط رویا |

 

می خواستم شادمانتان کنم!
همیشه به روی رفتارتان خندیدم!
در تمام عکسهای یادگاری لبخند زدم!
اما چه کنم که شعر، حقیقت ِ تلخی بود!
حقیقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض
و تحمل حزن!
نه جایی برای ته مانده تبسم های من داشت،
نه مجالی برای رویش شادی!
من می دانستم که هر حرفی حرف می آورد!
می دانستم که فریاد را نمی شود زمزمه کرد!
حالا سرم را بالا می گیرم و ازکنار سایه ام می گذرم!
حالا در همین اتاق ِ در بسته،
بر صندلی ِ کوچکم می ایستم
و رو به دیوارها فریاد می زنم:
« - من شاعرم!
»
(و این دروغ دلنشینی ست!
که به قدر ِ ارزنی هم شاعر نبوده ام هرگز!)
حالا به هر عابری که در خیابان از کنارم گذشت
کتابی می دهم!
می دانم که دیوانه ام میخوانند!
می دانم که به خطوط درهم خوابهایم می خندند!
می دانم که کسی مدالی بر سینه ام نخواهد زد!
اما یادتان باشد!
فردا درباره همین دلبستگی های ساده
قضاوت خواهید کرد!
یادتان باشد
!؟.....

  

***

عزیزتر از همه می  دانم هیچ وقت وقت نشد از دلتنگی هایت از پریشانی هایت کم کنم ولی آرزویم همین بود با تمام خودخواهی می خواستم شاد باشی....

مهربانترین ببخشید اگر بچگی هایم تمام ناشدنی است... ببخشید که هنوز دقدقه هایم خوابت را پریشان می کند ...

چیزی نیست که لایق تو باشد ولی جمله هایم حداقل می تواند از بار این همه علاقه کم کند...

 

و حیف زن شدن همراه تمام درد زنانگی اش را به دوش کشیدی تا بارور شدن  را با تمام قدرت به دوش بکشی با تمام عشقهایی که نا خودآگاه در تمام عروقت فوران کرد ...

دوست دارم

دوست دارم

مامان

 

 ***

نمی دونم الان باید چی صدات کنم

عزیز رفته ؟؟

نمی دونم

هنوز زوده واسه تبریک سال جدید زندگیت

اصلا نمی دونم باید تبریک بگم !!!

یادم نمی یاد هیچ وقت تولدامون و پیش هم بوده باشیم جز یه تولد تو

عادتت نبود

می گفتی یادت نمی مونه

می گفتی مهم نیست برات

ولی برای من مهمه که چه روزی یه نفر که تو زندگی من نقش اول رو ایفا می کرد به این دنیا اومد

نمی دونم چه دعایی برات می خوام بکنم

چه آرزویی !!!

شک دارم بتونم تو این قحطی آرزو آرزویی بکنم

شاید برات یه شمع روشن کنم و برای مرگ تمام آرزوهام گریه کنم

شاید امروز هم بهونه جدیدی برای فکر کردن به تو پیدا کنم

به تو

به توئی که ..........

بگذریم عزیز رفته

تولدت مبارک

****

وقتی گورکن
آخرین بیلِ خاک ُ رو سَرَمْ‌ خالی کنه،
زیر ِ اون کرباس ِ سفیدْ
یه نَفَس ِ راحت می کشمُ
به کرمای گـُشنه بفرما می زنمُ
واسه یه خوابِ بی دغدغه
آماده می شم!●
 
 

+نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت10:7توسط رویا | |