تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

می خواستم ، چشم هایم به رنگ فیروزه باشد و
گیسوانم از طلایی ذرت
 بلکه گریخته باشم از سماجت این سیاهی بی انتهای موروثی
 می خواستم زاده شوم
در اعتدال بنادر آزاد
می خواستم پدر ! چه طور بگویم
 این شرم شرقی قرمز
 کلافه ام کرده ست
می خواستم : با مرد مهربان نجیبی که عاشق من بود
 می خواستی : دکتر شوم ، پدر
همراه با هزار آرزوی بلند دیگر برای من
 اما من له شدم پدر
پدر
 تقصیر شما که نبود ! بود؟

 

دو سالی هست که می نویسم

به نام او شروع کردم

و با نام تو ادامه دادم

می خواستم تمام حرفهایی که دوری اجازه بیانش رو به من نمی دهد برایت بگویم

می خواستم روزی شاید روزی تمام نوشته هایم را بخوانی

ولی هیچ وقت نخواستی اینجا بیایی

و من همیشه گلایه هایم را برای تو گفتم

خواهش هایم

و قهرهایم را

و هیچ کدام را ندیدی

امروز می خواهم بروم

عزیز من اشکهایم اجازه نمی دهد بیابم این کفشهای لعنتی ام را که روزی به احترام قداست عشق از پایمان در آوردیم

شاید باید آن بیابانگرد برهنه پا بمانم

عزیزم سالهاست کفشهایت را گذاشته ای و رفته ای

و من دلخوش کفشهایت هستم که شاید روزی به جستجویشان بیایی

قرار همسفریمان یادت مانده است؟؟

قرار بود با هم سفر کنیم به شهری که شاه آن تو بودی و ملکه آن من

چقدر با عشقمان همه چیز ساده حل می شد

فقط اراده لازم بود

راستی هنوز هم نمی دانم چه شد که دلکندی

گله نمی کنم

فقط در این هیاهو در این خانه

اگر کسی هم نبود امید داشتم تو هستی

با خودم می گفتم اگر کسی نیاید خودش که هست

می دانستم خدا هست

می دانستم تو هستی

نیازی به کسی نداشتم

....

....

هنوز هم عادت نقطه چین های پر حرفی ام را حفظ کرده ام

می بینی

...

این چند روز قرار گذاشته ام با خودم که تو را با اشکهایم به دست روزگار بسپارم

قرار گذاشته ام عشق را به تماشا بشینم و بس

قرار گذاشته ام تنها از تو عشقت را به یادگار نگه دارم

عزیز من

کم نیست این یادگار عصر کهن

....

 عزیز من

می خواهم بدون تو ادامه دهم این عاشقی را

می خواهم عاشق بمانم

ولی بدون تو

.....

 می خوام حرف بزنم

....

عزیزم

عزیزترینم

فراموش کردن تو ناممکن هست

ولی من مجبورم به رفتن

دلگیر نشدن و  شاید همین خوشحالی تو کفایت تمام ناراحتی ام باشد

خداحافظ

دیگه نه برای تو می نویسم

نه به امید چشمهای تو

خداحافظ

خوشبخت باش

موفق بمان

اگر هم خونده نشم دیگه دلگیر نمی شم

می دونم سعید یار عاشق عاشقانه ها می خونه

 و شاید یه رهگذر

...

سعید دوست عاشق  بی معشوق من

قصدم جدایی از این ویرانکده نیست

فقط شاید برای یک ماه برای فکر به رسم عاشقیم سکوت کنم

همین

...

 

و تو

رهگذر

فقط دعا شاید کفایت این همه بی حالیم کند

شاید دعا

امیدوارم بازم ببینمتون

خداحافظ

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت10:49توسط رویا | |

می بینی عزیزکم

بی خوابی زده به سرم

تو هم که خوابی من دلتنگت....

.....

قرار بود از مبعث بنویسم

ولی راستش اصلا دیگه حالی نمونده برای عید....

 چقدر قبلش شوق داشتم ...

 ولی بد شد...

همه چیز بر عکس شد

تقصیره من بود ببخشین...

لالا لا لا همه در خواب نازن

 ديگه چيزي ندارن تا ببازن

 بخواب آروم نه اينكه وقت خوابه

بخواب اي گل كه بيداري عذابه

  

نمی دونم وقتی نمی خوای بمونی

وقتی همش داری می گی من می رم

وقتی می دونی همیشه دلتنگت می شم

وقتی می دونی چقدر عزیزی

چرا هی می ری و میای

یا بمون

و یا واسه همیشه برو

اینقدر عذابم نده

تحملش داره سخت می شه

تا می یام از تو فقط خاطره هات و به یاد داشته باشم یهو مثل یه ستاره میوفتی رو دامنم

......

 

 

گل من

خواهر قشنگم

شیوای مهربونم

خوشحالم که تو  سالروز تولدت پیشمی و می تونم ببوسمت

خوشحالم که تو رو خدا به من داد

ببخشین اگه کمم برات

ببخشین اگه کم گذاشتم تا حالا

ولی همیشه و هر جا که هستم همه جوره دوست دارم

می دونی

می دونم

شیوای قشنگم تو آرزوی منی

نمی دونم باید برات چه آرزویی بکنم وقتی همیشه بهترین ها رو برای تو خواستم

خدایا شیوای من و خوشحال نگه دار

خدایا به  شیوای مهربونم آرامش بده

خدایا تمام خوشبختی های من و یا سهم منو تو خوشبختی ببخش به شیوام

 

شیوا

خواهر خوبم

مهربونم

تولدت مبارک

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت9:58توسط رویا | |

 

 نپرس
از دل واپسی های زنانه ام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما
 تبلور رؤیاهای منی
به سان انسانی
 تعبیر خوابهای آشفته ی رسولانی
و پرهای کبوتران اینده در آستین تو است
 بی تو اما
 هوای پر گرفتن
توهمی است
 و عشق
 از انتظار و کسالت و دلتنگی
 فراتر نمی رود

 

سلام...

خیلی وقته برات ننوشتم و یا از تو

می بینی از من بعید بود

خودم هم باورم نمی شه دیشب بدون اینکه به تو فکر کنم خوابیدم

ببخشین یادم نرفته یادتو

ولی اینجوری برای تو بهتره

دارم سعی می کنم باور کنم حقایق زندگیمو

باور کنم که تو فقط یه توهم بودی

تو فقط یه آرزو بودی

تو فقط یه عشق بودی

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

 سکوتم به جز تو صدایی نداره

راستی تو هیچ می دونی که من تغییر دارم می کنم؟؟

من یه دوست پیدا کردم یه دوستی که دیگه نمی تونی تو ازش ایراد بگیری

بگی مثلا سرخوشه

یا افکارش به درد من نمی خوره

.....

راستی خیلی دلم می خواد باز مثل قدیما صدات کنم عزیزم

بی بهونه و با بهونه بگم عزیزم

باشه نمی گم

اخم نکن

تو همیشه از من عاقل تر و منطقی تر بودی

و من همیشه احساسی تر

خوب تقصیره من نیست اگه دلم برات هی تنگ می شه

تو حتما اگه دعا کنی منم خوب می شم

دعا کن یادت از یادم بره

راستی هنوزم دوست دارم

هنوز از اینجا نرفتی که دلتنگت شدم

 

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت11:16توسط رویا | |

 

آمدند
دوباره ابرها آمدند
و چتر ، در سیاهی چند ماه فراموشی
دوباره به من فکر می کند
به جاده هایی که هنوز به دنیا چسبیده اند
به غربتی که میان کلمات و سفر
چه قدر سنگین
مرا به راه می برد
تو رابه خانه می آورد
در این سفر که ماه سفید است
و آسمان که همان آبی بود
وقتی از نیمه ی مرطوب ماه بر می گردم
وقتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می ایم
چه قدر کنار پنجره برایت می آورم
چه قدر راه نرفته برای سفر
در این سفر
میان سنگینی کلمات
به پروانه ها فکر می کردم
 که دور کودکی های از مدرسه تا جاده های جهان چرخیدند
در این سفر
چه قدر رها می شوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها می شود
حالا که خوب
از نیمه ی مرطوب ماه
به دنیا نگاه می کنم
این همه شهر که هر روز ، ناخواناتر می شوند
این همه آدم که عصرها ، بی نام به خانه بر می گردند
چه قدر بی پروانه و کودکی
چه قدر بی زمزمه و چتر
به راه همین طور ، نمی دانی تا کجا افتاده اند
به شهرهای همین طور ، نمی دانی تا چه وقت بزرگ می روند
و ایندنیا ، همیشه به دست های ما چسبیده است
نگاه کن
دوباره ابرها آمدند

-------------------------------------------------------------------

باید بگم

حتی اگه قراره کسی نخونه

باید این عصبانیت بیرون بریزم

مثل یه کندو حالا پر از زنبورم

 

تا صبح کلمو کرده بودم تو بالش و دندونامو به هم فشار می دادم

و پامو به شدت تکون می دادم

مثل اینکه قرار بود چیزی رو بالا بیارم

نیومد بیرون

و حالا تمام فکرم درد می کنه

تمام شب مثل اینکه یه چیزی توی مغرم دقیقا نمی دونم کجاش اولش یه جایی بود بین دو نیمکره و بعد یه جایی وسط مخچه حس می کردم دو تا آدم دارن با هم دیگه در عین واحد حرف می زدن....

چقدر واژه تو ذهنمه

تازه تو هم که ایرانی مثل اینکه خیلی بیشتر بی قراری می کنم

اینجا هم که همه می گن نه

نمی شه

نمی شه

تو و اون ما نمی شه

خب نشه به جهنم

ای وای مثل اینکه هنوز هم عصبانیم

تو کجایی یعنی؟؟

خب از چی گله کنم ؟؟؟

از اینکه تو

تو

تو

بهونه منو بگیری

خوش خیالم من

چقدر دلم می خواد تمام صورت مسئله رو پاک کنم

از این همه جواب خسته شدم

از این همه خیال

شاید که دنیا راست می گه

شاید که من .....

من؟؟

بدون تو؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت10:0توسط رویا | |