|
سهراب می گفت: دخترک داشت می مرد برای هر نفس کلی زجر می کشید چند وقت یک بار دست و پایی می زد و می فهمید زنده است آنگونه بی حرکت برگشته بود به دوران گذشته که گویی محتضر است و دارد آخرین اعترافات را می کند شاید قرار نبود بمیرد شاید.... روزی چند بار شوق زندگی را فریاد می زد و باز با افتادن هر برگ از امیدهایش از نفس می افتاد دلش می خواست مثل کرمی که می خواهد پروانه شود فکر کند حتی سخت بود برایش در این حالت فکر کند بعضی اوقات به نقطه ای در سقف نگاهش خیره می ماند تصویر سازی می کرد زندگی اش را به مرداب و خودش را گرفتار آن مرداب و حتی می توانست بفهمد تا کجای صورت در گل و لای فرو رفته است و بوی نفس های مانده اش را نیز حس می کرد و گرفتگی هوای آن حوالی را می توانست سردی گل و لای را بین پوست بدنش احساس کند حتی رگهای منجمد شده اش را خشک شدن استخوانهایش و این حس اسارت و متلاشی شدن تن. بدنش را به سردی می کشاند با قطره اشکی سقف نگاهش را از تصورات ذهنی پاک کرد آخرین ملاقاتی اش تازه رفته بود هنوز بوی عطر بی قیدی اش در اتاق به مشام می رسید و او چه زجری داشت می کشید از چشمانش می شد فهمید دخترک هر چه نداشت روبروی چشمان خیسش ایستاده بود قدشان خیلی بلند بود سیاهی های گستاخ شب ، طاقت ها را می بردند با زنبیلی از جنس برهنگی و نقاب فایده ی این همه تفکر چه بود؟ فایده اش چه بود؟ انسان ، باید انسان باشد. تنها همین. وظیفه ی دشواریست انسان بودن.
و من با تمام وجودم می خوام برم به جهنم
وقتی آدم کم بیاره و حس کنه که دیگه نمی تونه بنویسه واقعا نمی تونه بنویسه تمام بدنم درد می کنه نمی دونم به خاطر چی ولی می دونم به شدت درد دارم .... الان باید غر بزنم؟؟؟ چی بگم !!!! خشک می نویسم صدای سائیده شدن استخوونهام به گوشم می رسه کمی روغن باید به لابه لای استخوونهام بریزم چی قبول باشه؟؟ هی میرین و میاین می گین قبول باشه هی می گین التماس دعا فکر کردین چی؟؟؟ باشه دعا می کنم ولی آخه بی کس و کار تر از من واسه التماس دعا گفتم پیدا نکریدن؟؟؟ خوابم میاد روزا خوابم می یاد شبها نمی خوام بخوایم صبح ها نمی خوام بیدار شم بعد از نیم ساعت خوابیدن روزنامه ها هم که چیز جدیدی نداره فکر می کنم بهتره بردارمش یه موشک درست کنم بزنم به وسط عینک و دقیقا روی نوک دماغ رئیس نه حوصلم سر رفته تازه توی این دنیا که همه مثل خود قدیمم دروغ می گن می فهمم چی می کشی راستش دلم نمی خواد با کسی جز تو حرف بزنم خسته می شم زود از حرف زدن مثل اینکه دارن مغزم رو گاز میگیرن... اونا اینم وضعیت لو رفتن لیست ایگنورهام بود از صبح دارم گردگیری می کنم خوب واسه امروز بد نبود.........
حکمم از زمین رها شدن نبود وقتی رو صندلی نشستم حس می کنم خیلی دور از زمینم امیدم و از دست دادم.... دیگه نمی خوام با ذهنم اینجا حرف بزنم شاید بعد... شاید چیزی به نام لیاقت کم دارم خسته ام ....
تا چند وقت به نوشتن احتیاج دارم می خوام بنویسم فارغ از تمام افکار زائد که تو ذهنمه می خوام باهاش بیشتر آشنا بشم به طور روزمره می نویسم تا یک هفته
پلکم داره پوستش نبض می زنه این چندمین روزه که همراهمه این اتفاق بعد از دو روز فکر می تونم فکرهای اضافی رو از سطح ذهنم پاک کنم می خوام باهاش حرف بزنم نوک پا به صحن ساکت و خلوتش نزدیک می شم می بینمش یه گوشه نشسته و نور کمی داره اونجا از پشت بهش نزدیک می شم آروم می گم سلام تکون نمی خوره فقط یه چیزایی رو داره با خودش می گه نمی شنوم دقت می کنم - من از زندگیت حذف شدم دیگه خیلی وقته به حرفای من گوش نمی دی فقط به حرفای خودت گوش می دی خودخواهانه تصمیم می گیری انگار که نه انگار من هم رسالتی دارم تا میام چیزی رو بهت یادآوری کنم جلوم در میای ... خسته شدم .... پوکیدم.... من ولی هیچ وقت یادم نیست تو رو انکار کرده باشم!!! چرا اینجوری فکر می کنی... چرا تو هم نمی فهمی!!! - توجیه می کنی خودت رو... هر کاری خواستی به نام من کردی به میل خودت ... ببین همیشه اشتباه نبود ولی ... همیشه سعی کردم بفهممت گفتم نازکی می شکنی ... بزار با شگرد خودش دنیا رو نگاه کنه ... ولی حالا می بینم داری به جفتمون لطمه می زنی ... می خوام بیای به من نزدیک بشی ... می خوام با هم جلو بریم ... من و اینجا زندونی کردی خودت داری هر کاری دلت می خواد می کنی... یادت رفته روز اول قرار بود با هم باشیم.. یادت که نرفته... ببخشین من حافظه خوبی ندارم برای چی قرار گذاشتیم با هم باشیم... - می دونم ... بیا نزدیک تر ببین اونقدری که فکر می کنی داغ نیستم .... می رم نزدیک ترش می شینم نگاهش می کنم با نور کمی که رو نیم رخش هست و سایه چشماش طفلک چقدر خسته است من جلوش مثل یه بچه هستم ولی اون مثل آدمهای پیر چقدر دلم براش می سوزه کاش می شد دستاشو بگیرم .... آروم می گه می تونی دستامو بگیری وقتی دستاشو می خوام بگیرم یهو تعجب می کنم چقدر یخه انگار که دست یه مرده رو تو دستام گرفتم می ترسم دستشو ول می کنم یه کم دور می شم .... - چی شده؟؟؟ می بینی به داغی تو نیستم سردم ولی زنده ام اگه تو پیش من باشی گرم می شم می گیرم ... می پوکم... می خوام از دستش فرار کنم اون منو یاد بدیم می ندازه - تو خوبی ولی من که چیزی نگفتم تو چجوری شنیدی - من و تو نیازی به شنیدن نداریم ما به هم مربوطیم من نمی شنومش باید به خاطر خودخواهیم باشه که اینقدر ازش دورم اون که بدون حرف زدن هم حرفای منو می خونه چشماشو می بنده مثل اینکه می خواد بگه از من پرستاری کن ولی من اینجا تو این خونه تنگ دلم می گیره ... چقدر من بدم
دو شنبه ۱۱ شهریور ماه ۱۳۸۷ نمی دونم تا کی این مناظره ادامه پیدا میکنه ب صورت مکتوب هنوز هم ذهنم بیشتر از اون چیزی که باید مشغوله هنوز احساسم بیشتر از اون چیزی که باید قدرتمنده ولی تو این گیر و دار ذهن و احساس قدرت های ناشناخته دیگه ای هم پیدا کردم تو وجودم که باعث شده سکوت کنم و فکر کنم به این قدرت های نا شناخته راستش روز اولی که خواستم مناظره راه بندازم برای این نبود که گلایه هاشون رو بگم برای این بود که بشناسمشون ولی تو نوشته های گذشتم فقط عقلم داشت گلایه می کرد ... خوب البته از نظر من فقط قدرت احساسم می چربه به عقلم نه اینکه عقلم ضعیف باشه فقط اینکه قدرت کم تری داره دارم حس می کنم دارم بیشتر خودمو می شناسم... توی حریم عقل رفتن تزکیه می خواد ... این یه ماه خودم رو تزکیه می کنم احساسم و متعادل باید بکنم خیلی کارها مونده رمضان مبارک... اگه یادتون موند دعام کنین...
تا چند وقت به نوشتن احتیاج دارم می خوام بنویسم فارغ از تمام افکار زائد که تو ذهنمه می خوام باهاش بیشتر آشنا بشم به طور روزمره می نویسم تا یک هفته
سرمو گرفتم زیر دارم قدمهامو نگاه می کنم دارم به همه چیز فکر می کنم می خوام فکرمو متمرکز کن می بینم هیچی هست اون همه چیز یه صدایی تو گوشم آروم میگه: - چت شده باز؟؟ می شناسمش خیلی وقتا صداشو شنیدم ولی از امروز می خوام بلند باهاش حرف بزنم مثل یه آدم درست و حسابی آدم حسابش کنم همینجور که سرم پائین هست آروم میگم هیچی - به خاطر هیچی اینقدر مستاصل و عصبانی هستی پس؟؟ نه من.... با خودم فکر می کنم که دارم به کی دروغ می گم نمی دونم باید فکر کنم به اینکه چمه - کی می خوای فکر کنی !!! به کدوم یکی از این فکرای توی سرت می خوای فکر کنی؟؟ نمی دونم مغزم داغ شده نمی فهمم چرا جدیدا اینجوری شدم شاید هم جدید نیست من جدیدا بهش اینقدر فکر می کنم می دونی حس می کنم تو سرم کوره روشن کردن اون وقت دلم داره یخ می زنه سرم درد می کنه یهو یه فکرایی می یاد تو سرم که نمی دونم از کجا. یهو تمام رگهای بدنم گشاد می شه همه خون هامو می ریزه تو کف پاهام یا تمام خون قلبمو می ده بیرون از قلبم می دونی سختمه فکر کردن بلد نیستم.... ---------------------- - بس نیست چرا اینقدر داری زنگ می زنی غرورت می شکنه نه من برای اینکه... خب آخه دیشب من باهاش بد حرف زدم - دوباره داری بهونه میاری واسه کارات نه چرا همش اینجوری فکر می کنی - باز خوبه من اینجوری فکر می کنم تو که اصلا فکر نمی کنی و لم کن خسته ام اصلا نمی خوام امروز حرفاتو اینجا بنویسم - به جهنم انقدر ننویس تا دیوونه شی اون موقع تازه می فهمی که من کیم
پنج شنبه ۷/۶/۸۷ ساعت ۱۰ صبح سلام - سلام چرا روتو گرفتی اونور؟؟؟ نگاهت رو حس نمی کنم ازم دلخوری؟؟ باهام حرف بزن قهر نکن - چی بگم بهت تو هیچ کدوم از حرفامو نمی فهمی می بینی که دارم سعی می کنم بفهممت -تو فقط می خوای سعی کنی هنوز هیچ سعی ای نکردی کمک کن کمی آروم تر باهام برخورد کن اینجوری مثل دیروز یهو از کوره در می رم - منم خوب یه عالمه مشکل دارم چرا تو کمک نمی کنی بیا با هم به هم کمک کنیم - اول باید همدیگه رو بشناسیم نظرت در مورد اینکه بیشتر با هم حرف بزنیم چیه؟؟ - تو همیشه همینجوری باید عرصه رو بهت تنگ کنن تا بتونی یه چیزی رو درست کنی حالا هم حتما عرصه بهت تنگ شده!!! نه - پس چرا به داد و بیداد عادت کردی تا من اخم نکردم نخواستی باهام حرف بزنی ؟؟ نمی دونم شاید چون خیلی ذهنم شلوغه - ذهنت؟؟؟ خوب چی هست توش؟؟؟ خیلی چیزا - نمی دونی مثل همیشه می خوام برای قدم اول بهم بگی چی تو ذهنت هست؟ ......
من برگشتم نوشتن یادم رفته مثل اینکه یهو از خواب بیدار شده باشم یا از یه کما می خوام بنویسم ولی نمی تونم می خوام یه جوره دیگه بنویسم چند تا بخش تو فکرم هست که اضافه بشه به موضوعات وبلاگ یک برگ از دفتر خاطرات یک مناظره بین من و من هنوز هم زیاد حالم خوش نیست ولی دارم سعی می کنم شروع کنم شروع می کنم
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|