تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

 

دستهایش را در جیب کاپشن قدیمیش کرده بود و داشت به این فکر می کرد که امسال چقدر زودتر هوا سرد شده

است

 مزه گس سیگار و لجنی که در دهانش ریخته بودند هنوز در تمام دهانش بود

 

فکر می کرد به این که هیچ فکری در سرش نیست

 

خیابان مثل همیشه شلوغ بود آدمهای خوش بو ، آدمهای خندان، آدمهای زیبا، آدمهای تنها

 

یکی یکی تنه اشان به تنه دخترک می خورد و دخترک با بغض جدید و همیشگی اش از کنار همه اشان رد می شد بی اعتنا و حتی وقتی از خیابان هم که رد می شد رغبتی به نگاه کردن به ماشین هایی که سمتش می آمدند نداشت و تنها به آسفالت جلوی قدمهایش نگاه می کرد...

 

سید خندان

 

سید خندان

 

سوار شد، بوی سیگار مانده روی لباسش بیشتر شده بود ولی مهم نبود .... از پنجره توی آینه بغل ماشین به صورت مات و سرد خودش خیره مانده بود چراغهای ترمز ماشینهای جلو همه چیز را قرمز کرده بود ، چیزی زیر دستش درون کیفش شروع به لرزیدن کرد...

 نگاه ....

موبایل .....

سلام مامان .....

رویا .....

 

خاموش شد

شارژ تمام کرد باز

بفرمائید آقا

خانوم تا پل ترافیکه می تونید اینجا پیاده شید

قدمهای تند ، صدای نفسهای تند و گرم  نزدیک صورتش، بوهای مختلف، بوی گرمی و احساس تنهایی و فکر به اینکه اگر حالا بمیره چیجوری به خونه اطلاع می دن وقتی موبایلش خاموشه... بغض .... گرمی اشک.... اشک.... اشک.... قدمهایش را تند تر بر می دارد تا مردم کمتر ببینتش هنوز هم صدای خنده اشان می آمد .... حتما به او می خندند... سرش را پائین تر می گیرد

 

.......

+نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت10:16توسط رویا |

 

 

من زنده ام

اینجا همه در حال رفت و آمد هستند و من سرم داره گیج می ره

نمی دونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده

یه تلاش برای نبودن

و یه بیهوشی یک هفته ای

هیچ چیزی یادم نمی مونه

زود دستام شروع به لرزیدن میکنه

زود خسته می شم

زود صدام می لرزه

تحمل و توان بدنیم اومده پائین

چند روز کامل بیهوش بودم و بعد هم هیچی نخوردم

با عصبانیت می خواستم همه کاسه بشقابا رو بکوبم رو سرشون با اینکه توان نداشتم و اونا دستم و بسته بودن

فقط بعضی اوقات که چشام باز می شد مامان و می دیدم که داره گریه می کنه منم می گفتم گریه نکن مامانی برو خونه

بعد دوباره چشام بسته می شد

وقتی باز می شد که یکی به زور بلندم می کرد

اینبار صبا بود

خوشحال نشون می داد داشت فحشم می داد گفت می دونی با کی اومدم و من دوباره چشمامو بستم با این خیال که شاید تو باشی

شب سوم بیدار شدم چند نفر داشتن تلوزیون نگاه می کردن مثل زندان بود همه صورتی پوشیده بودن مثل خودم ... خواستم از تخت بیام پائین دیدم دمپایی ندارم یکی دمپاییمو دزدیده بود ....

 خواستم زنگ بزنم خونمون هر چی فکر می کردم شماره خونه یادم نمی یومد رفتم پیش سر پرستار گفتم خانوم می شه تلفن خونمون و بدین گفت برو بخواب منم رفتم ......... دوباره سعی کردم یادم بیاد

نمی اومد

و حالا حرفهای زیادی هست که نزدم و می خوام بزنم

کاش کسی بود و می شنید.....

 

و تکرار این شعر:

منو از بوی تند الکل و دود

منو از بسته های خالی قرص

منو از کافه های در به دری

منو از قهوه های تلخ بپرس

+نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت9:46توسط رویا | |

ده ثانیه تا انتها

 

پایانی بی سر و صدا....

 

چشمام همه چیز و دوتایی می بینه

 

تمام سعیم و دارم می کنم تا حالم سر جاش بیاد

 

ولی بی فایده هست

 

یه خدایی هست که همین نزدیکی هاست

 

اگر که حدسم درست باشه

 

من نمی بخشم خیلی ها رو

خیل یها رو

+نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت9:30توسط رویا | |

 

- دوست دارم

منم

- دوست دارم ولی دارم اذیت می شم

منم

- سختمه

منم

-من سعی خودمو  کردم

منم

- بیا از هم جدا شیم

ولی آخه من دوست دارم

- منم

خوب اگه دوسم داری اگه داری گریه می کنی چرا داری می ری؟؟

- چون تحمل ندارم

پس چرا گریه می کنی؟؟ وقتی تحملم رو نداری؟؟

- چون دوست دارم

خوب چرا می خوای بری وقتی دوسم داری خوب منم دوست دارم نرو

- نمی تونم ادامه بدم زندگی جهنم شده

مگه دوسم نداری پس چرا زندگیت جهنم شده خوب منم سختمه از تو دوری ولی از این بیشتر دوری زندگیمو جهنم می کنه... خوب منم تلاش کردم... خوب منم با تو پا به پا اومدم.... چرا من خسته نشدم... چرا من گریه نمی کنم از دستت ... حتما وقتی با توام شادم.... زندگی من اصلا جهنم هم نبود ...پس چرا می خوای بری بمون... اصلا گریه هم نکن من می خوام با تو باشم... من و تو این همه خاطره داریم... اگه همدیگه رو دوست داریم دیگه چه مشکلی می تونه باشه؟؟؟

- خسته شدم .... نمی شه... اگه دوباره شروع کنیم همه چیز خرابتر می شه...

باشه اگه اینقدر تو ناراحتی و چون من دوست دارم و تو داری اذیت می شی باشه برو ولی کاش نمی رفتی

- حالم بده .... دارم می سوزم .... بدون تو می میرم... کاش بمیرم.... خداحافظ

صبر کن حداقل خووب با هم خدا حافظی کنیم... صبر کن من خداحافظی نکردم... رفتی؟؟

 

- فاصله ..... سکوت

رفت؟؟ خوب حتما باید می رفت داشت اذیت می شد.... من داشتم اذیتش می کردم.... خوب اگه من سختی کشیدم به خاطر دوست داشتنم کشیدم داشتم بهای دوستیمو می پرداختم درسته که بلد نبودم حتما همین اذیتش می کرد...کاش.... نه خوب اون حالش بد بود... یعنی بدون من بهتره؟؟؟ حتما اگه اینطور نبود بدون تو بودن انتخابش نبود....چقدر من منفی فکر می کنم .... حتما بر می گرده.... اگه برنگرده؟؟؟ .... خوب زندگی من همش همینجور بوده بقیش هم همینجور می مونه .... نمی میرم

 ولی خیلی دلم میگیره

می شکنه

تنها می شم

 

و امروز سالگرد دو سالگی روزنوشت ها و درد و دل های اینجاست

دوسال ....

عمر کمی نیست

سالهای بودن با 

 سعید عاشقانه ها

صابر

امیر تنها

صبا

و

و تمام دوستانی که آمدند و رفتند

تمام دوستانی که تازه آمدند

بچه های محفل

سوفیا

دوستانی که هم قلم با من نوشتند ...

 آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...

 

 

+نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت9:45توسط رویا | |

2

این حس مرموز نمی دونم از کجا اومده

 

مثل اینه که حس می کنم دیگه هیچ انگیزه ای ندارم

تعریفی از این حس ندارم

حس یه برگ توی پائیز وقتی از درخت می افته

و صدای خش خش خودش و می شنوه

دارم به این حس فکر می کنم

جرات می خواد گفتنش

حس می کنم باختم

+نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت14:12توسط رویا |