|
اگر به خانه ي من آمدي"... برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم ! " من هنوز يك انسانم" " من هر روز يك انسانم"
این روزها رنگها، خودباخته اند. صدای اعتراض میاد از همه دور و برم باور کنید یا نکنید امشب میافته اتفاق ... ساده بگم....
خانه ی دوست کجاست؟ ...... هوا اینجایی که من نشستم خیلی سرده و از پشت سرم صدای چیک چیک بارون میاد کار روی میزم انباشته شده و من به تمام نامه های توی کازیه خیره شدم یعنی کی اینا رو انجام می ده مطمئناْ من نیستم ... شاید هم باشم .... به کتابم که کنار کیبورد گذاشتم خیره می موندم ... چقدر کار مونده که باید انجام بدم... مثل اینکه اندازه چند سال از زندگیم عقب افتادم ولی می ارزید یادم رفت من یه دوستی داشتم که باید ازش تشکر کنم ... دوستم متشکرم ازت به خاطر تمام قهوه های تلخی که با من خوردی... تشکر می کنم ازت به خاطر تمام دروغهایی که به من یاد دادی... تشکر می کنم ازت به خاطر تمام خاطراتی که برایم باقی گذاشتی.. تشکر می کنم ازت به خاطر تمام سیگارهایی که کنار هم کشیدیم.. دوست خوب من تشکر می کنم ازت که آدمهایی رو نشونم دادی ... دوست من تشکر می کنم به خاطر تمام بی وفایی هایی که کردی... دوست من تشکر می کنم به خاطر تمام چیزهایی که یادم انداختی به خاطر تمام روزهایی که کنار هم شب کردیم و صبح کردیم دوست من حالا می توانم بگویم من آدم کاملی هستم و می توانم کارهایی را که فکر نمی کردم انجام دهم...می توانم بگویم من کامل شدم نه با تو ... با چیزهایی که تقدیر و دست زمانه نشانم داد... حالا می توانم خوشبخت باشم... خوب یه خبر خوب به دوستانی که وبلاگ را مو به مو می خوانند و نظر نمی دهند ... یه آدم مهربون قبول کرده که تمام ذهنیاتش رو اینجا بذاره که بیشتر ذهنیاتش دغدغه های سیاسی و اجتماعی ایران هست... اسمش محمد هست یه آدم مهربون و دوست داشتنی ... دیگه عزیزانی که اینجا میان و نمی خوان برای من نظر بزارن اذیت نمی شن چون کسی می نویسه که نمی شه براش نظر نذاشت... منم می رم احتمالا یه مرخصی کوتاه مدت برای انجام تمام کارهای عقب افتاده احتمالا این چند ماه کمتر من به روز کنم و کلید این وبلاگ رو دست آقا محمد می سپرم و من می رم دنبال کتابهایی که باید تا ماه اسفند تموم بشه...
او با کی؟
سرانجام انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بعد از ماهها کشمکش برگزار شد و باراک ( حسین) اوباما انتخاب شد. این مساله چندان هم غیره منتظره نبود. چون پیش از برگزاری انتخابات نظرسنجی ها هم حاکی از این امر بود. اما چیزی که تعجب من رو بر انگیخت تبریک رییس جمهور "محبوب" کشورمان محمود احمدی نژاد به اوباما بود. کسی که در ۱۴ فروردین ۸۴ گفته بود: اساسا به آمریکایی ها اعتماد نداریم حالا پیروزی یک آمریکایی را در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تبریک می گوید. آقای احمدی نژاد چه فکری پیش خود کرده؟ با تغییر یک رییس جمهور در کشوری مثل ایالات متحده سیاستهای کلی آن تغییر نمی کند. این کشور از دکترین خاص و از پیش تعیین شده ای پیروی می کند که تغییر یک رییس جمهور اساسا تاثیری در آن ندارد. تفاوت یک رییس جمهور دموکرات و یک رییس جمهور جمهوری خواه در جزئیاتی مثل مسائل اقتصادی اداره کشور و غیره است. حالا تبریک به این رییس جمهور به چه علتی؟ "رییس جمهوری که اکثر مردان آن طرفدار اسراییل هستند"( کیهان. شنبه. ۱۸/۸/۸۷)
از شرکت که زد بیرون داشت فکر می کرد که عجب هوای دو نفره ای به سید خندان که رسید هوای پیاده روی زد به سرش داشت لذت می برد از این تنهایی قدم زدن نگاه نکردن به آدمهایی که بیشترشون معلوم نیست انسان باشن و تنه خوردن از آدمهایی که نمی دیدشون قدمهاش اولاش تند بود بعد به خودش گفت این همه عجله برای چی هست آروم کرد دستاش و کرد تو جیبش بی قید مثل وقتایی که دانشگاه می رفت شروع کرد قدم زدن بارون داشت تند می شد و اون خوشحال تر چه لذتی داشت با بارون یکی شدن همه داشتن می دویدن تا از دست بارون راحت بشن ولی اون داشت اروم می رفت تا بیشتر با بارون یکی بشه به هیچی نمی خواست فکر کنه فقط می خواست به آهنگی که کنار گوشش زمزمه می کرد گوش بده و فکر کنه و تنها قطره های بارون که حالا از موهاش روی چشمهاش می ریخت و حس کنه شب شده بود یه ساعتی بود که داشت تو این خیابونا بدون توجه به همه چیز راه می رفت توی کوچه های حوالی خونه گم شده بود یاد خونه افتاد راهشو کج کرد طرف خونه رسیده بود و دلش می خواست برگرده بازم راه بره وقتی در و پشت سرش بست با خودش گفت عجب هوای یک نفره ای بود و آهنگ توی گوشش داشت می خوند هنوزم: خاک بی حاصله بارون خورده گل از آدم و عالم رونده تو رو چی از عاشقی ترسونده چرا از نگاه من بیزاری تو که هستیمو تو دستات داری چرا از عاشقی حیرونی؟ چرا ؟؟ چرا قدرمو نمی دونی؟؟ چرا؟ ... به نگاهش توی آینه خیره مونده بود و گفت: واضحه .....
گیجم... گنگم ساکتم یه حس جدید تو وجودم داره رشد می کنه ... یه حس ناشناخته تا حالا این حس و کشف نکرده بودم یه حس که تمام رگهای گردنمو درد میاره یه حس که می تونه منو مجبور کنه روزی چند بار بالا بیارم یه حس تازه که اسمش عشق نیست ولی پر قدرت تر از عشقه ولی یه چیزی مثل عشق می مونه ... توش نه ترس هست نه دلهره توش یه هدف هست و آدم برای رسیدن به اون هدف هر ثانیه بی حوصله هست و تا وقتی که این حس همراهمه مثل اسپندم رو آتیش یه حس تازه که داره مجبورم می کنه فرق کنم دارم فرق می کنم همه بهش می گن نــــــــــــــــفرت
به قصه های غریبانه ام ببخشایید که من که سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور دارم یکی از بدترین ساعات عمرم رو با فریدون مشیری پر می کنم این سکوت غم انگیز رو با شعرهای خاک خورده کتاب بهار را باور مکن دارم مبارزه می کنم با این منه منه تبعیدی دارم یاد می دم به دنیا که رویا رو باور کنه دارم یاد می گیرم از دنیا که رویا رو باور نکنم ... اتفاقهای باور نکردنی در دو هفته اخیر داره گستره باورم رو وسیع تر می کنه... آدمهایی که انتظار نداشتم گل باورم رو بی رگ و ریشه بکنن آدمهایی که منتظر بودم تا نشون بدن که جز یک نقاب هیچی ازشون باقی نمونده آدمهایی که بی تفاوت گذشتن... ... چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
آروم لعنتی آروم بگیر همه باید بفهمن داری می میری باشه خفه می شم آرومم ببین دیگه گریه نمی کنم خفه ام همینو می خواستی دیگه همینو می خواستین دیگه چیزی نمونده از این ......... فقط نمی دونم چرا اینقدر یخ زدم امروز خیلی سردمه نمی تونم انگار که یکی دستاشو حلقه کرده دور گردنم نمی تونم مگه می شه سعی نکنم واسه زنده موندن مگه می شه؟ دارم تعادلم رو از دست می دم تعادل ذهنیمو مگه می شه!!! مگه می شه!!!! مگه می شه!!! حتما می شه باور کن باور کن باور کن آروم باش باشه فقط اگه حرف بزنم این بغض.... حرف نزن سیس آروم مگه می شه حرف نزنم آره می شه چی سره جاشه که این باشه تو هم وقتی داری می میری خفه شو و بعد بمیر لطفاْ آبروی من و همه جا نبر خفه شو خفه شو باشه خفه می شم فقط کاش... .... ... ...
|
About![]()
مطمئن باش برو
Home
|