تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

 

اگر به خانه ي من آمدي"...

برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.......نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!
يك  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم !  
پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند..... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير........مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم..... بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتم را هم مي خواهم..... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني  به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:


"من يك انسانم "

" من هنوز يك انسانم"

" من هر روز يك انسانم"
 

+نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت21:48توسط رویا | |

این روزها رنگها، خودباخته اند.
مردها پیشوند --نا-- گرفته اند
دوستان هنگام نیاز تنها، یادی از ما کرده اند
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر طَمَع
حرفهایی همه از جنس دروغ
این روزها بعضی آدمها
چهار سُم دارند
من چرا فکر میکردم دنیا بوی محبت دارد؟
عطر گلهای شب بو
یاسهای سفید؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
میشدم پر افتخار
چه سفید بودم من، چه تمیز
من نمیدانستم زیر میز
دستهاشان، پاهاشان، در غریزه
مثل حیوان
گرفتار شده

من از این آدمها میترسم.
از دیروز
هر جا رفتم، آمد سوز
با دو چشم بی تاب
ثانیه ای هزار بار
به عقب رو کردم
چون سایه میکند دنبالم!
همه تارهای تاریخم را میداند
مرا همه جا یا هر جا می پاید
با ناخنهایش بر زندگیم می ساید

من فقط امشب آرزو کردم
دو حبه آرامش داشتم ...

 

صدای اعتراض میاد از همه دور و برم

باور کنید یا نکنید امشب میافته اتفاق

...

ساده بگم....

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت15:11توسط رویا | |

 

خانه ی دوست کجاست؟
چه کسی می پرسید
خانه ی دوست زمانی به پس کوچه ی تنهایی بود
با دری باز، و یک پنجره ی رو به خدا
باغچه ای داشت پر از اطلسی همدردی
بوی عطر دل پاک، همه جا حس می شد
تک درخت ته باغ، پُر ز برگ دلِ خوش
که به آهنگ نسیم سحری می رقصید
ولی امروز دگر خانه تهی ست
قفل نفرت بدرش بسته کسی
در پس پنجره اش پرده ی رخوت پیداست
بوی حسرت ز در و پیکر خانه جاری ست
خانه متروک شده از نم بیرحمی ها
تک درخت ته باغ، شده مسموم ز هوای نفرت
... دیر زمانیست که در این خانه کسی
ننهادست قدم با دل باز
خانه دوست کجاست؟

......

هوا اینجایی که من نشستم خیلی سرده و از پشت سرم صدای چیک چیک بارون میاد

کار روی میزم انباشته شده و من به تمام نامه های توی کازیه خیره شدم یعنی کی اینا رو انجام می ده مطمئناْ من نیستم ...

شاید هم باشم ....

به کتابم که کنار کیبورد گذاشتم خیره می موندم ...

چقدر کار مونده که باید انجام بدم...

مثل اینکه اندازه چند سال از زندگیم عقب افتادم ولی می ارزید

یادم رفت من یه دوستی داشتم که باید ازش تشکر کنم ...

دوستم متشکرم ازت به خاطر تمام قهوه های تلخی که با من خوردی...

تشکر می کنم ازت به خاطر تمام دروغهایی که به من یاد دادی...

تشکر می کنم ازت به خاطر تمام خاطراتی که برایم باقی گذاشتی..

تشکر می کنم ازت به خاطر تمام سیگارهایی که کنار هم کشیدیم..

دوست خوب من تشکر می کنم ازت که آدمهایی رو نشونم دادی ...

دوست من تشکر می کنم به خاطر تمام بی وفایی هایی که کردی...

دوست من تشکر می کنم به خاطر تمام چیزهایی که یادم انداختی

به خاطر تمام روزهایی که کنار هم شب کردیم و صبح کردیم

دوست من حالا می توانم بگویم من آدم کاملی هستم و می توانم کارهایی را که فکر نمی کردم انجام دهم...می توانم بگویم من کامل شدم نه با تو ... با چیزهایی که تقدیر و دست زمانه نشانم داد... حالا می توانم خوشبخت باشم...

 

خوب یه خبر خوب به دوستانی که وبلاگ را مو به مو می خوانند و نظر نمی دهند ...

یه آدم مهربون قبول کرده که تمام ذهنیاتش رو اینجا بذاره که بیشتر ذهنیاتش دغدغه های سیاسی و اجتماعی ایران هست...

اسمش محمد هست

یه آدم مهربون و دوست داشتنی ...

دیگه عزیزانی که اینجا میان و نمی خوان برای من نظر بزارن اذیت نمی شن چون کسی می نویسه که نمی شه براش نظر نذاشت...

منم می رم احتمالا یه مرخصی کوتاه مدت برای انجام تمام کارهای عقب افتاده

احتمالا این چند ماه کمتر من به روز کنم و کلید این وبلاگ رو دست آقا محمد می سپرم و من می رم دنبال کتابهایی که باید تا ماه اسفند تموم بشه...

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت9:5توسط رویا |

                                      او با کی؟

سرانجام انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بعد از ماهها کشمکش برگزار شد و باراک ( حسین) اوباما انتخاب شد. این مساله چندان هم غیره منتظره نبود. چون پیش از برگزاری انتخابات نظرسنجی ها هم  حاکی از این امر بود. اما چیزی که تعجب من رو بر انگیخت تبریک رییس جمهور "محبوب" کشورمان محمود احمدی نژاد به اوباما بود. کسی که در ۱۴ فروردین ۸۴ گفته بود: اساسا به آمریکایی ها اعتماد نداریم حالا پیروزی یک آمریکایی را در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تبریک می گوید. آقای احمدی نژاد چه فکری پیش خود کرده؟  با تغییر یک رییس جمهور در کشوری مثل ایالات متحده سیاستهای کلی آن تغییر نمی کند. این کشور از دکترین خاص و از پیش تعیین شده ای پیروی می کند که تغییر یک رییس جمهور اساسا تاثیری در آن ندارد. تفاوت یک رییس جمهور دموکرات و یک رییس جمهور جمهوری خواه در جزئیاتی مثل مسائل اقتصادی اداره کشور و غیره است.  حالا تبریک به این رییس جمهور به چه علتی؟ 

"رییس جمهوری که اکثر مردان آن طرفدار اسراییل هستند"( کیهان. شنبه. ۱۸/۸/۸۷)

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت18:32توسط | |

 

از شرکت که زد بیرون داشت فکر می کرد که عجب هوای دو نفره ای

به سید خندان که رسید هوای پیاده روی زد به سرش

داشت لذت می برد از این تنهایی قدم زدن

نگاه نکردن به آدمهایی که بیشترشون معلوم نیست انسان باشن  و تنه خوردن از آدمهایی که نمی دیدشون

قدمهاش اولاش تند بود بعد به خودش گفت این همه عجله برای چی هست آروم کرد دستاش و کرد تو جیبش بی قید مثل وقتایی که دانشگاه می رفت شروع کرد قدم زدن

بارون داشت تند می شد

 و اون خوشحال تر

چه لذتی داشت با بارون یکی شدن همه داشتن می دویدن تا از دست بارون راحت بشن ولی اون داشت اروم می رفت تا بیشتر با بارون یکی بشه

به هیچی نمی خواست فکر کنه فقط می خواست به آهنگی که کنار گوشش زمزمه می کرد گوش بده و فکر کنه

و تنها قطره های بارون که حالا از موهاش روی چشمهاش می ریخت و  حس کنه

شب شده بود یه ساعتی بود که داشت تو این خیابونا بدون توجه به همه چیز راه می رفت

توی کوچه های حوالی خونه گم شده بود

یاد خونه افتاد

راهشو کج کرد طرف خونه

رسیده بود

و دلش می خواست برگرده بازم راه بره

وقتی در و پشت سرش بست با خودش گفت عجب هوای یک نفره ای بود

و آهنگ توی گوشش داشت می خوند هنوزم:

خاک بی حاصله بارون خورده

گل از آدم و عالم رونده

تو رو چی از عاشقی ترسونده

چرا از نگاه من بیزاری تو که هستیمو تو دستات داری

چرا از عاشقی حیرونی؟

 چرا ؟؟

چرا قدرمو نمی دونی؟؟ چرا؟

...

 

به نگاهش توی آینه خیره مونده بود

و گفت: واضحه  .....

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت8:24توسط رویا |

گیجم...

گنگم

ساکتم

یه حس جدید تو وجودم داره رشد می کنه ... یه حس ناشناخته

تا حالا این حس و کشف نکرده بودم

یه حس که تمام رگهای گردنمو درد میاره

یه حس که می تونه منو مجبور کنه روزی چند بار بالا بیارم

یه حس تازه که اسمش عشق نیست

ولی پر قدرت تر از عشقه

ولی یه چیزی مثل عشق می مونه ... توش نه ترس هست نه دلهره

توش یه هدف هست

و آدم برای رسیدن به اون هدف هر ثانیه بی حوصله هست و تا وقتی که این حس همراهمه مثل اسپندم رو آتیش

یه حس تازه

که داره مجبورم می کنه فرق کنم

دارم فرق می کنم

همه بهش می گن

 نــــــــــــــــفرت

 

 

+نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت13:27توسط رویا | |

 

به قصه های غریبانه ام ببخشایید که من که سنگ صبورم

نه سنگم

و نه صبور

دارم یکی از بدترین ساعات عمرم رو با فریدون مشیری پر می کنم

این سکوت غم انگیز رو با شعرهای خاک خورده کتاب بهار را باور مکن

دارم مبارزه می کنم با این منه منه تبعیدی

دارم یاد می دم به دنیا که رویا رو باور کنه

دارم یاد می گیرم از دنیا که رویا رو باور نکنم

...

 

اتفاقهای باور نکردنی در دو هفته اخیر داره گستره باورم رو وسیع تر می کنه...

آدمهایی که انتظار نداشتم گل باورم رو بی رگ و ریشه بکنن

آدمهایی که منتظر بودم تا نشون بدن که جز یک نقاب هیچی ازشون باقی نمونده

آدمهایی که بی تفاوت گذشتن...

...

 چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
 هزار سال بدین حال باز می ماند
 به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب
 خروس ایه آرامشی نمی خواند
چه انتظار سیاهی
سپیده می داند ؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت11:22توسط رویا | |

 

آروم لعنتی

آروم بگیر

همه باید بفهمن داری می میری

باشه خفه می شم

آرومم ببین

دیگه گریه نمی کنم

خفه ام

همینو می خواستی دیگه

همینو می خواستین دیگه

چیزی نمونده از این .........

فقط نمی دونم چرا اینقدر یخ زدم

امروز خیلی سردمه

نمی تونم

انگار که یکی دستاشو حلقه کرده دور گردنم

نمی تونم

مگه می شه سعی نکنم واسه زنده موندن مگه می شه؟

دارم تعادلم رو از دست می دم

تعادل ذهنیمو

مگه می شه!!!

 

مگه می شه!!!!

 

مگه می شه!!!

حتما می شه

باور کن

باور کن

باور کن

آروم باش

باشه فقط اگه حرف بزنم این بغض....

حرف نزن

سیس

آروم

مگه می شه حرف نزنم

آره می شه چی سره جاشه که این باشه تو هم وقتی داری می میری خفه شو و بعد بمیر لطفاْ آبروی من و همه جا نبر خفه شو

 خفه شو

باشه خفه می شم

فقط

کاش...

....

...

...

 

+نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت10:52توسط رویا |