تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

اینجا بی قرارم

خونه بی قرارم

راه می رم

توان راه رفتن ندارم

سیگار می کشم

گلوم دیگه تحمل دودو نداره

انگار که می خوام دود بشم

اشک می ریزم و نمی ریزم

می خوابم و نمی خوابم

قبل از همه این اتفاقا مامان بزرگم تو خوابم کلی بغلم کرده بود با هم گریه کرده بودیم

شونه هام می لرزه هر دقیقه ولی چشام خیس نیست

دو روزی هست موهامو شونه نکردم

دارم امتحان می کنم

دیروز خونه نشسته بودم دیوونه شدم

امروز اینجام بازم دارم دیوونه می شم

میخوام برم کوه

تنها

انقدر جیغ بزنم تا هر چی هست خالی شه

یه لحظه نمی تونم سر جام بند شم

انگار که هر آن منتظر یه خبری هستم

باور کردم؟؟

دارم باور می کنم

یه چیزی وسط حلقومم داره خفم می کنه

چی دارم می گم

چی می نویسم

فقط می خوام بنویسم

می دونم یکی از این روزا یه عمل انتحاری انجام می دم

شک ندارم

زنگ می زنم  به این و اون

به هوای اینکه حرف بزنم از این هوا خارج بشم

ولی هنوز تک زنگ نخورده قطع می کنم

تحمل شنیدن صدای هیچ کس و ندارم

تحمل دلسوزی ندارم

ولی چقدر دلم می خواد دل همه به حالم بسوزه

حالم بده

بگم بدتر از همیشه ام؟؟

دروغه

من همیشه بدم

خدایا نجاتم بده

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت11:36توسط رویا |

وای بر اسیری

کز یاد رفته باشد

صیاد رفته باشد

در دام مانده باشد

 

 

خدایا

آزادم کن

پرو بالم شکسته شد تو این قفس

آزادم کن

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت11:3توسط رویا | |

 

 

نمی دونم این غم چیه توی دیواره های دلم که دارم حس می کنم قلبم داره از هم می پاشه

....

خدایا ....

بازم از اون روزاست که قلم تو دستم این پا و  اون پا می کنه تا تمام درد و دلش رو بگه

ولی تا میاد دهان باز کنه مثل اینه که تمام بغضش رو سرش آوار می شه

دلم می خواد بگم که چقدر دارم می سوزم از این جنگ لعنتی

دلم می خواد بگم که چقدر حالم داره از لاشخوری این حکومت مدارا  به هم می خوره

دلم می خواد بگم که چقدر دنبال ایران گم شده ام بین این همه اعراب

چقدر دلم می خواد بگم که ما فارس هستیم

حتی دلم می خواد خلیج فارس به همه دنیا بفهمونم

ولی اینا همه الکی هست

من گفتم

ولی...

اگه سرچ کنم خلیج فارس فقط ۲۰۰ مورد پیدا می کنم

در حالی که ....

با این همه غم

 باز این غم غریب نمی دونم از کدوم هوا رسیده به هوای من که این همه شرجی شده هوای من

دیشب داشتم آرزو می کردم که کاش خدا دو بال بده به من

تا برم وسط ابرا

دیگه از زمین هیچی نبینم

دیگه از آدم هیچی نبینم

کاش من پرنده بودم

اون موقع اوج می گرفتم که عقاب هم به پای من نرسه

آنگونه ام که شراب هم ره به حال خرابم نمی برد

....

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

 

سکوت می کنم به احترام بهترین ها

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت9:54توسط رویا | |

وقتی بچه بودیم چقدر همه چیز فرق می کرد

متفاوت بود با این چیزی که حالا بود

خنده

گریه

شوق

امید

دعا

حسین

عید

شعله زرد

عزا

همه چیز یه بویی داشت

مثل مدرسه

ولی حالا هیچ بویی نیست ..

همه چیز خاکستری شده

همه چیز انگار گرد و بار روش نشسته

بچه که بودم چقدر کم بچگی کردم از شوق بزرگ شدن

کفشهای مامان و می پوشیدم که قدم بلند بشه

نماز می خوندم که بگم بزرگ شدم

رفتم که تو مرز جوونی باز همه چیز فرق کرد

شدم یه آدم عمیق که فقط احساس داشت

نماز می خوندم

گریه می کردم

گریه می کردم

می خندیدم

چقدر احساس زیر پوستم داشت راه می رفت

چقدر عاشقانه عاشق بودم

ولی همش می خواستم بگم من جوونم و بچه نیستم

همش تظاهر می کردم که من جوونم

و وقتی جوون شدم تازه بی تجربگی هام خودشون رو نشون دادن

تازه می خواستم نشون بدم که من رویام ولی غرق باید ها نباید ها بودم

چقدر راه بود که باید بین بیست یا سی سال تقسیم می کردم

ولی فکر می کنم باز هم عجله کردم

تند اومدم که برسم به پیری

باز همه چیز و خراب کردم

و حالا

نمی خندم

گریه نمی کنم

ولی جیغ می زنم

می کوبم

مشت می کنم تمام عصبانیتم را

 و اخم می کنم تمام کلافگی ام را

و دود می کنم تمام بی حوصلگی ام را

.....

  از این عکس نشد بگذرم

نگاه کنین

نگاه کنین

به اثرات جنگ

متنفرم از جنگ

از شمایی که به اسم اسلام همش صحبت از جنگ می کنین

صحبت از مرگ می کنین

متنفرم از کسایی که همش می خوان آتیش جنگ داغ کنن

لعنت به شما که اینجا با من در مورد جنگ بحث می کنین

لعنت به هر کسی که می خواد به جای صلح جنگ باشه

هر کجای دنیا باشم

با هر دین و مذهبی

تنها یه چیز می گم

جنگ نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت10:1توسط رویا | |

 

همینجور بی خودکی دلم خواست اینجوری شروع کنم

همین حالا داشتم مطالب یک وبلاگ پر هوادار را می خواندم ناخودآگاه من هم از نوشته های یک حوا خوشم آمد

دلم خواست حوا باشم منهای هر چه آدم هست

جالب نیست

تمام اعترافات زنانگی ام را جای دیگر خواندم

هوس های مخصوص خودم را

اینکه دلم می خواست یهواکی عوض بشم

اینکه دلم می خواست همیشه یک غصه ای برای گریه کردن داشته باشم

دلم می خواست بهترین نویسنده باشم

بنویسم

بنویسم

بعد همه بخوانند

همه

الکی نه!!!

راست راستکی بگویند قشنگ بود

راست راستکی دلشان بخواهد بخوانند

دلم می خواست دست بردارم از این سه نقطه های مجهول

بنویسم

تمام مرا بنویسم تا آنها که مرا ندیده اند از من خوششان بیاید و بعد بگویند به به

دلم می خواست عشقم را همانگونه مغرور و پر از غضب که برای من است بنویسم

راستی چقدر دلم می خواست تو هم بخوانی

ولی تو

اینجا

مثل نویسنگی من از محالات است

نمی دونم چیجوری باید تمام کنم شاید با سه نقطه های پر حرفی ام

.........

 

+نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت10:17توسط رویا | |

 

 

سلام عزیزکم

دیروز وقتی وبلاگ قدیمیه رو پیدا کردم انگار که گنج پیدا کرده بودم

انقدر خوشحال و ذوق زده بودم که تا صبح یا نخوابیدم یا اگه خوابیدم تو همون حوالی خواب بودم

یادته چقدر بچه بازی در آوردیم تا بزرگ بشیم

ولی این بزرگ شدن به نفع من نبود

تو بزرگ شدی و فهمیدی که اصلا دوست داشتن بچه بازیه

و من بزرگ شدم و فهمیدم که عاشق شدم

حالا دیگه فقط یاد و خاطره برام مونده

می شینم تمام خاطرات و زیر و رو می کنم تا از یاد تو گرم بشم

می دونم خودت نه هستی نه دیگه هیچوقت بر می گردی

شاید هم من به همین یاد از تو قانع باشم

و نخوام که پیشم باشی

ولی همین کم و از من دریغ نکن

چند وقتی بود به زندگی نباتی رو آورده بودم از ترس این درد

یه زندگی تحقیر آمیز

رو زمین راه می رفتم و لذت های کم ارضاعم می کرد

ولی حالا دوست دارم این درد شیرینئ که حالا توی رگهام داره رشد می کنه

مثل قدیما

می بینی عزیزکم من همون بچه دیوونه هستم که همش اعصاب تو رو داغون می کرد

مثل بیتا

من: یه آدم ساده و معمولی با یه ظاهر معمولی تر و بدون هیچ قوه تفکری و پر از تخیلات

چه آدم بزرگی رو باید دوست داشته باشم

و ناراحتم از اینکه خاک آلوده شدم

همش که تقصیر من نبود تو هم کمی مقصر بودی

باشه حق با تو

تمام زندگی من مثل اینکه با تو قاطی شده

من بدون تو چقدر کمم

این حس عجیب رو من دوست دارم

من همراه این حس

باور می کنم که متعالی شدم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت11:55توسط رویا | |

کسی چه می دانست
تاوان کدام حرف نگفته چه قدر است ؟
 بعععله !

گذشته گذشته است
 اما عزیزترینم کسی چه می دانست
امروز بخت از کدام روی سکه می افتد
 و در میان بازی شاه دزد ضیافت هر شب
قرعه ی بره شدن به نام که می افتد ؟
 کمک
حس می کنم که فرو می روم تا خرخره
 در گند آغل گاوهای مقدس
کمک
 حس می کنم که : غ
ر
ق.......

******

سلام عزیزترینم

چند وقتی هست که حالی ازت نپرسیدم

حتما حالا اخم رو چشات نشسته

حتما ازم دلخوری

حق داری عزیزم

من خودم هم از خودم دلخورم

اونجا ها داره تعطیلات شروع می شه عزیزم

حتما یه فکرایی برای تعطیلاتت داری

منم یه فکرایی برای تمام روزهای باقی مونده زندگیم کردم

می بینی عزیزم مهم همین یکی هست

دلم می خواد اینقدر بنویسم عزیزم تا جلو چشام ظاهر بشی

من یعنی بازم تو رو می بینم؟؟

باید الان خیلی ذوق داشته باشی عزیزم فکر اینکه داری به کسی که من نمی شناسمش می رسی برات قشنگه مگه نه عزیزکم...

حال من؟؟

اینجا هوا سرده

چند وقتی هست بی بهونه دستام سرد می شه عزیزکم

دلم یخ می زنه

بهونه گیر شدم

ولی شکر تو که خوشحال باشی ...

نه من خوشحال نیستم

بازم عکست و گذاشتی تا من دلتنگت بشم ؟!!

من که همیشه بدون عکس هم دلتنگم

نمی دونم اون شب منم با تو به صبح می رسونم یا نه؟

نمی دونم

ولی عزیزکم !!!

من راحتم

من خوشحالم که تو خوشحالی

خدا رو شکر

به خاطر همه اون چیزایی که بهم نداد

...

حالم بد است

دکتر خیال می کند این تهوع
از پوچی است

تجویز کرده تمام پرده های خانه را بسوزانم
و با پلک های باز بخوابم

.....

 

و چند لحظه بعد
در انتهای نامه
صدای گریه می اید

+نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت12:42توسط رویا | |