تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

گفتند آرام باشیم

بله آرام می مانیم

ما نه موجیم که بخروشیم

نه خشمگین

 

ما مصممیم

 

مصمم به ماندن و انتخاب کردن بهترین گزینه

 

حتی اگر همه بگویند داریم رای سوزی می کنیم

 

انتخاب می کنیم تا یادمان بماند نمره تکی در کارنامه امان ثبت نکرده ایم

 

حتی اگر متهم به تکروی شویم

 

ولی نگاه ما به خورشید بی فروغ اصلاحات می ماند

 

وقتی رهبر اصلاحات خنجر خیانت را از پشت به پیکره اصلاحات وارد کرد دیگر نمی توان منتظر ماند که لشگر از هم پاشیده اش راه به جایی ببرد

 

دل خوش شیخ اصلاحات می شویم کمی گرم می شویم از شجاعت و دلیری شیخ

می دانیم که شوالیه هایش نمی توانند دوام بیاورند بین دشمن قوی اصولگرایان که حالا قرآن بر سر نیزه گرفته اند و میان لشگر خودی نفوذ کرده اند

می دانم که دیگر یارای بحث و مناظره ندارم

می دانم که دارم با تمام ناتوانیم بر خلاف موج کور، راه می روم تا نور به صورتم بتابد

می دانم این موج به سردابه ای تاریک نمور می ریزد و گندیده می شود

می دانم این موج ره به سوی آخرین نفسهای این کودک نو پای اصلاحات می برد

می دانم که حتی این گونه نوشتنم هم در این زمان احساسی است

ولی مطمئنم که احساسی انتخاب نکردم

مطمئنم که بهتری نیست در این زمان

می نویسم تغییر

و دل به تیمی می بندم که تک تکشان معلمان راه اصلاح طلبانه ام بوده اند

می نویسم تغییر

و دل به مردی می بندم که رنگش را سفید کرده است

و من تمام آسمان را سفید می کنم

روی تمام تخته ها را سفید می کنم

و چشمانم روی موهای سفید پدرم می ماند

و می خواهم رویش را هم سفید کنم

و می خواهم بنویسم تغییر

روی تمام این سفیدی ها بنویسم تغییر

و روی تمام راستگویان را سفید می خواهم

....

سبزهای شاد چشمانم را متعجب می کنند

سبزهایی که تا دیروز وقتی می خواستم شاد باشم و از کنارشان رد می شدم دستم می رفت روی روسریم تا شایدم ضایع نشود تمام شادی زورکی ام

سبزهایی که یاد خشونتشان آزارم می دهد

سبزهایی که پیرم کردند

و حالا این سبزی شده رنگ شادی

رنگ اصولگرایی اصلاح طلب

جالب شده دنیای ما

جالب شده افکار اصلاحطلبان

جالب شده

......

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت11:0توسط رویا | |

یک ماهی از آخرین پستم می گذره و همچنان فکر می کنم که نمی تونم بنویسم

فکر می کنم لطافت نوشته هامو از دست دادم

مثل اینکه غم لطافت نوشته هام بود

 و توی شادی دیگه نوشته هام قشنگ به نظر نمی رسه

ما آدمها هم موجودات جالبی هستیم تا وقتی غم داریم شعر می گیم

فکرمون برای استعاره و ایجار بازه

وقتی شاد هستیم فقط می تونیم بگیم شادیم

انگار که شادی زیاد با طبیعت روحانی انسان سازگار نیست

....

البته چند وقتی هم هست که می خوام یه مطلب سیاسی و یا اجتماعی بنویسم ولی باز هم فکرم رو نمی تونم مکتوب کنم و به ساحت حضور برسونم

نه اینکه دیگه غم نیست

دیگه غمگین نیستم

مثل اینکه یه چیزی مثل یه کوه غم از روی قلبم برداشته شده

....

سعید عزیز منو به یه بازی دعوت کرد ولی گنگی نذاشت زبان به شکوه هم باز کنم

....

شرح حال طولانی شد

درگیر انتخابات هستم و تفهیم دلایل انتخاب

کمی پر رنگ تر هستم

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت11:5توسط رویا | |