تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

امروز حس بهتری دارم

حس اینکه خدا امروز یه عالمه نقشه کشیده برای ما

نقشه برای اینکه تنها نمونیم

نقشه کشیده تا ما بتونیم با هم باشیم

...

 

بی خود اخم نکن

امروز هم قشنگه هم عزیز

غر غر هم نکن

برای تو مبارک نباشه

اگه می خوای بقیه بهت تبریک نگن یا ناراحت می شی یا تکراریه بگو بیان به من تبریک بگن

مبارکم باشه پایان تنهایی

مبارکم باشه این هدیه

مبارکم باشه بهترین یار

مبارکم باشه بهترین دوست

مبارکم باشه بهترین روز

...

تو بهم تبریک نمی خوای بگی

همینجور با اون نگاه قشنگت می خوای بشینی هیچی نگی

بیا نفسهامون و با هم بفرستیم برای خاموش کردن ۲۵ تا تنهایی

بیا دوباره تولد بشیم

بیا همه شعمها رو باهم خاموش کن تا آرزوی من برآورده بشه

بیا عزیزم

...

 

سعید!

عزیزم...

 

نه نقطه نداره

عزیزم مبارکم باشه تولدت

مبارکت باشه تولدت

دوستت دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت10:12توسط رویا | |

گریه نکن !

عزیز من !

                 حالا که گریه زوریه
                                              حالا که تنها چاره مون دل دل و صبوریه
 تکیه بده به این صدا ، غصه نخور که فاصله
 بین نگاه من و تو هزار تا سال نوریه

 گریه نکن ! اینه ساز ! خسته نشو از این حضور
 از این حضور بی صدا ، از این حضور سوت و کور
خسته نشو ! خسته نشو ! نبض ستاره رو بگیر
 عطر ترانه می گذره ، از تو حصار بی عبور

 بیا دروازه ی نور رو روی سایه ها ببندیم
 وقتی ممنوعه تبسم ، با لب بسته بخندیم

 

کلی خستگی در کردم دیروز در سایه سار سبزی جوانه های حقیقت

بعد از این یک هفته سکوت بین شنیدن خبرهای بد

گریه های تا دم صبح واسه گمشده ها

ناامیدی بین دروغهای روزمره این جادوگران پیر

حتی ترس از  نوشتن این چند وقت

پرحرفی بین بی حرفی هام

عالی بود چند میلیون بودن و یک صدا بودن

با آنکه با باتوم و گاز اشک آور خفه امان کرده بودن

نگاههایمان همه گویای واقعیت بودند

با آنکه صدای نعره هایشان هنوز هم به گوش می رسد

ولی نمی توانند سکوت ما را بشکنند

ما هستیم

ما هنوز هم هستیم

ما تا همیشه هستیم

 

اینجا باید بنویسی که چشای شب قشنگه
 اینجا جای اینه ها نیست اینجا وعده گاه سنگه
چه شبای رنگ به رنگی
 چه جماعت یه رنگی
نه مسلسلی نه جنگی
چه دروغای قشنگی

 

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت12:41توسط رویا | |

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر
 پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
 همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
 از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من پسر آسمانم
 که از آن پنجره تا این
 از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من همان توام که شهید داده ا ی
 من همان توام که شهید داده ای
 من همان توام که زیر ماه می میری
شاید عروس می شوی
 من از روشنی روزها نمی گویم
 از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به یر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
 پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی اید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه دراییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می ایم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
 کسی برای زندگی به خانه می اید
 وقتی ماهی نیست
 کسی برای مردن به خانه می اید
 از امروز ناگزیر
 پنجره فقط دیوار می بیند
 که سایه ها در آن می میرند
همیشه که قرار نیست
 پنجره رو به دنیا باز شود
از امروز ناگزیر
این مدار
بر این قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری که خالی است
یک پنجره به جایی دور باز می شود

هیوا مسیح

+نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت10:38توسط رویا | |

 وقتی فکر می کنم و انتخاب می کنم احساس های مختلف در دلم شکوفا می شود انگار که می گوید من دارم مدیریت می کنم کشورم را

امسال فکر می کردم ما می توانیم همه چیز را به بهترین وجه درست کنیم

می توانیم با اصلاح شاخ و برگهای اضافی و بعضا هرز همه چیز را قشنگتر کنیم

بهتر کنیم

فکر می کردم همه فهمیدن که چه شده است

فکر می کردم همه مثل ما به فکر ایران و ایرانی هستند

به فکر آریا

به فکر میراث تمدن بزرگ و باستانیمان

به فکر اسلام

به فکر جامعه

به فکر جهان

ولی بعد از مدت کمتر از یک هفته انگار که تمام وجودمان یخ کرد

انگار که از شدت سرما تمام روحمان شکست

مبهوت شده بودیم

عین آدمهایی که چیزی ماورا الطبیعه می بینند چشمهایمان گشاد شده بود و دهانمان باز مانده بود

به طرفت العینی انگار که مردیم

چند شب بدون اینکه بخوابیم خیره مانده بودیم به دنیا

و تعجبمان از دروغی به این فاحشی بود

و عصبانیت بعد از آن مثل سیل در شهرمان جاری شد

جوانتر ها جانبازی کردند

پیرترها عشقبازی

ما چه می خواستیم جز حقیقت

فرق ما با حسین روز عاشورا چیست؟؟

حسین هم حقیقت می خواست

 معاویه و یزید هم مسلمان بودند

و حسین را سر بریدند به خیال اینکه حقیقت را سر می برند

و زینب را در شهرها گرداندند انگار که کفر گفته باشد و با چوب تن بچه های حسین را آزردند

مگر ۱۳۰۰ سالی نیست که به سر و سینه می زنیم؟!!!

عاشورا اینجاست

که به ناگه حرمله ها تیر سه شعبه به گلوی گلهای ما زدند

آنها که تشنه حقیقت بودند را لب تشنه شهید کردند

آنها که رنجور راه حقیقت بودند را از بیمارستان ها کشیده و به بازداشتگاهها و زندانها کشاندند

آنها که توانی برای جنگ نداشتند و اصلا قصد جنگ نداشتند را جنگجو دانسته و نیروهای آماده به جنگ را به جانشان انداختند

در آخر  مداحانی که  نمی دانم مداحی کدام امام را می کردند امام سوم شیعیان یا امام ۱۴ خودشان را  چرا سکوت کرده اند و فریاد هیهات منه ظله خود را سر نمی دهند برای نوجوانانی که جز حقیقت چیزی نمی خواستند و حالا بدون مراسم و مانند منافقین در خفا خاک شده اند

پس چرا واعظان ما دیگر از حقیقت چیزی نمی گویند؟؟

 

-----

گیرم که در باورتان به خاک نشستیم

و ساقه های جوانمان از ضربه تبرهایتان زخم دار است با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید

 با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید

گیرم که میکشید

گیرم که میبرید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت15:1توسط رویا | |