تبليغاتX
یا رب این آدم خاکی تنــهاست

یا رب این آدم خاکی تنــهاست

بلا روزگاریست

اوضاع اینترنت در تهران دوباره به هم ریخته

 

حتی تا امروز بلاگفا هم باز نمی شد

 

دوستانی که خارج از تهران هستند بدانند که اینجا همه سلامت و خوشحال هستیم

 

و خدا را شکر که فیلتر شکن ها هر روز به روز می شه و دوستان ما در اداره فیلترینگ اطلاعاتشون کمتر از اون چیزی هست که باید باشه

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت13:23توسط رویا | |

ماه را نشانه رفتند،،،
آواز را نشانه رفتند،،،
پرواز را نشانه رفتند ،،،
دیگر چه مانده برای خیالبافی ما ؟!

 

 

نه اصلا نمی خوام پائیز برگرده

انگار که قراره سالمرگم دوباره بمیرم

دوباره همون احساس ها داره توی رگهام جون می گیره

باید برم پیش یه روانشناس

امروز چقدر رگهای دستم درد می کنه

چشمهام هم چند روزه فقط داره می سوزه

انگار چند وقتی هست نخوابیدم

انگار که یه هاله همیشه جلو چشام هست

تخیلاتم برگشته

ولی به طور وحشتناکی ترسناکن

دارم روی یه لبه تیغ راه می رم که ازش نمی افتم به وسیله همون تیغه از نیمه دو نیم می شم

وقتی از خستگی و سوزش چشام رو هم می افته انگار که صدای خنده های خیلی ها با هم تو گوشم زنده می شه

چشام هم که بازه همه جا به طرز مشکوکی تاریکه

من از تاریکی نمی ترسم

من از مرگ نمی ترسم

ولی از آدمها به شدت می ترسم

به قدری می ترسم که شبها نمی تونم از فکرشون بخوابم

از نگاه آدمها می ترسم

از تو می ترسم

من می ترسم از خودم وقتی جلوی آیینه وای می ستم

چقدر جدیدا قلبم درد می کنه

و چقدر جدیدا دلم می خواد باز بمیرم

چقدر جدیدا من مشکوکم

حتما وقتایی که فکر می کنم خوابم جای دیگه ای هستم

....

زندگیم شده مثل این بچه یتیمایی که هر کی می رسه یه لگد بهش می زنه

و یا تحقیرش می کنه

یعنی می شه من بمیرم؟

....

 

مات موندم

خیره به روبرو

نگاهم نگاه نمی کنه

گوشم نمی شنوه

گنگ شدم باز

این چیه وسط گلوم نشسته

انگار که بمب خدا کار گذاشته اونجا

نمی دونم ساعت انفجارشو

ولی کاش زودتر بترکه

مثل تمام بادبادکایی که تو بچگیم ترکوندم

کار سختی نیست مردن

من باز تمرین می کنم

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت9:47توسط رویا | |

محض نوشتن فقط می نویسم

با این دل و دماغ

با این کسالت زدگی این روزهای روزه داری

با این خبرهای بی خبری

محض اینکه فقط بفهمم ذوق نوشتن دارم هنوز هم؟؟

عزیزکم فکر نکن بین مشغله های این روزهای شلوغ خستگی گمت می کنم

فکر نکن می توانم این بار بی تو بودن را امتحان کنم

محض امتحان هم سخت است

تویی که با تمام مهربانیت بین رگهای زندگی ام جاری شدی

می فهممت

وقتی که به من فکر می کنی راحت تر می توانم پیدایت کنم

جدیداْ وقتی که به هم فکر می کنیم یاد یک ایثار قدیمی بین وجدانمان شکل می گیرد

ایثار فدا کردن تمام آرزوهایمان برای شادی دیگری

این روزها دوستت دارم ها رنگ بوی تازه ای گرفته است

انگار که در واپسین لحظات دیدار ایستاده باشیم و بخواهیم تمام دوستت دارم های نگفته را برای آخرین بار بگوییم

انگار که دلم می خواهد باز هم بگویم این جمله هزار بار گفته و دوست داشتنی را

جالب نیست که ما هنوز هم سیر نشده ایم بعد از این همه هر روز و تکرار هر روز بودن را

راستی

قبل از رفتن چیزی را یادت نرفته است؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت14:3توسط رویا | |